نا امني خياباني

اصلا همين غيرقابل اعتماد بودن ثانيه شمار چراغ سبز، بهترين نمونه‌ نا امني در عبور از خيابان است.

توت

حسادت مي‌كنم به آن رهگذراني كه اين روزها از كنار هر درخت توتي كه مي‌گذرند مي‌ايستند و نزديك‌ترين ميوه ‌هاي رسيده را مي‌چينند، مي‌چشند.

روزمرگي

مي‌دانم كه براساس معيارهاي موجود وبلاگ نويس بدي هستم. دير به دير مي‌نويسم و به روز هم نيستم. خيلي وقت‌ها كه سر ذوق مي‌آيم تا چيزي بنويسم؛ مي‌بينم كه بهتر و مستدل‌تر از آن‌چه من بتوانم، ديگران نوشته‌اند. آخرين موردش همين سيل در قم كه كلي مطلب نوشتم و وقتي براي يافتن آخرين آمار تلفات گوگل را جستجو كردم اين مطلب را از وبلاگ مهار بيابان‌زدايي خواندم كه كامل و جامع بود و ديگر احتياجي نبود به متن كم‌رمق‌تر من.
گذشته از اين دچار روزمرگي‌ام و با زحمت فقط خودم را روز به روز جلو مي‌كشم، كمي كار، كمي خواندن و گاه به گاه فيلم. اين‌ها را گفتم تا عذرخواهي كنم از دوستان شناخته يا ناشناخته‌ايي كه گذارشان به اينجا مي‌افتد و چيز قابلي نمي‌يابند.

به بهانه دالان بهشت

هوس كردم يك رمان سهل و آسان فارسي بخوانم و دوستي «دالان بهشت» نوشته نازي صفوي را برايم آورد. خود كتاب به درد موزه مي‌خورد. آن‌قدر خوانده شده بود كه ورق‌هاي كتاب باد كرده بود و شيرازه از هم در رفته بود و به شكل ناجوري سيمي شده بود. به سختي مي‌شد حدس زد كتاب چند بار خوانده شده.
رمان را خواندم. چيز خاصي نبود از همين ادبيات عامه پسند با ماجراي زندگي دختري جوان كه درگير ازدواجي زودهنگام و فراز و نشيب يك رابطه عاشقانه مي‌شود. پرداخت داستاني بد نبود بخصوص شخصيت مادرجون و جزئيات دعواهاي عاشقانه اما جا به جا هم شعارهاي اخلاقي و غزليات حافظ استفاده شده بود و پايان‌بندي داستان شتاب‌زده بود. تمام مدت كه در حال خواندن كتاب بودم، افسوس مي‌خوردم كه چرا نويسنده‌هاي ايراني به فكرشان نمي‌رسد براي رمان‌ها و داستان‌هايشان هم ويراستار داشته باشند كه لااقل بعضي تكه‌ها توي ذوق نزند و منطق داستاني نلنگد.
با اين تفاصيل، دهانم از تعجب باز ماند وقتي در جستجوي اينترنتي فهميدم كه اين كتاب در كنار «چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم» و «بامداد خمار» جزو پرفروش‌ترين رمان‌هاي نويسندگان زن در 14 سال اخير بوده و در حالي كه هنوز به دهمين سالگرد انتشار نرسيده از چاپ سي‌ام گذشته و بيش از صد و پنجاه هزار نسخه فروش داشته و مطمئنا به گواهي كهنگي كتابي كه من ديدم ميزان خوانندگانش بيش از اين بوده. تازه رمان به انگليسي هم ترجمه شده.
البته ميزان فروش كتاب دليلي بر ارزش ادبي آن نيست اما اين سوال جدي باقي است كه چرا بايد رماني كه به سختي مي‌توان براي آن درجه ب قائل شد بايد به چنين اقبالي دست پيدا كند. فكر مي‌كنم نبايد فقط به تنبلي خوانندگان غيرحرفه‌اي اشاره كرد و گفت كه ايراني‌ها حوصله نثر هنري و ساختار پيچيده را ندارند. يك نكته مهم ديگر اين است كه رمان‌هاي عامه پسند، داستان‌هاي جذابي دارند و بلدند خوب داستان‌ تعريف كنند. چيزي كه در رمان‌ها و داستان‌هاي معاصر ايراني كه حرفه‌اي‌تر محسوب مي‌شوند، ضعيف‌تر است. در مورد اشكالات داستان‌نويسي حرفه‌ايي معاصر اين پست ساراي كتاب‌ها را بخوانيد.

آسمان بهاري

اين روزها آن‌قدر هوا درخشان و آسمان آبي است كه فقط بايد گاهي سرت را بلند كني و نگاهت را روي ابرها بچرخاني، بعد برگردي رو به شمال و چند لحظه سايه روشن ابر و آفتاب را روي كوه‌هاي برف گرفته تماشا كني تا بفهمي زيبايي زندگي يعني چه.

ریشه در خاک خوب

از میان چند رمان نخوانده، «خاک خوب» پرل باک را انتخاب کردم. در نیمه‌های کتاب یادم آمد که یک جایی خواندم که رمان خاک خوب در مورد سرنوشت یک خانواده چینی است؛ در حالی که این‌جا سرنوشت سه نسل از یک خانواده کره‌ایی از اواخر قرن نوزدهم تا نیمه قرن بیستم روایت شده. رمان را تمام کردم و با آن‌که اطلاعات تاریخی‌اش برایم جالب بود اما از نظر ادبی کار قابل قبولی نبود و متحیر بودم که چنین کتابی جایزه پولیتزر را گرفته. کتاب را بستم و دوباره جلد کتاب را دیدم و ناگهان متوجه اشتباهم شدم. رمانی که می‌خواندم«ریشه در خاک» بود نه «خاک خوب» و البته جستجوی اینترنتی هم نشان داد که این رمان جزو آثار قابل توجه نویسنده فهرست نشده.
بگذریم. با این حال اطلاعات تاریخی کتاب مفید بود. کشور کره اولین قربانی سیاست میلیتاریسم ژاپنی بوده و از همان سال‌های پایانی قرن نوزدهم به اشغال ارتش ژاپن درآمده. جنگ 1905 ژاپن و روسیه نیز بر سر حضور ژاپن در کره و منچوری رخ داده. ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم از این کشور عقب نشینی می‌کند. بیش از نیم قرن حضور ژاپن در کره بی‌حاصل هم نبود. ژاپنی‌ها ساختار فئودالی جامعه سنتی کره را شکستند. اصلاحات ارضی انجام دادند، سیستم‌های مالیاتی را اصلاح کردند، سیستم آموزش همگانی به وجود آوردند و لباس و زبان نوشتاری را عوض کردند. بدون اصلاحات از بالای ژاپنی‌ها، کره به این سادگی مدرن نمی‌شد.
اما کره‌ایی‌ها هزینه کمی نپرداختند چون ژاپنی‌ها برای تحمیل حاکمیت خود از هیچ بی‌رحمی رویگردان نبودند و در این سال‌ها حرکت‌های اعتراضی یا استقلال‌طلبانه را به شدت سرکوب می‌کردند. به عنوان مثال در 1923 پس از زلزله بزرگ ژاپن که پایتخت را ویران کرد، پنج هزار کره‌ایی که هزار نفر از آنان دانش‌آموز بودند؛ قتل عام شدند چون عقیده داشتند که خدایان برای مجازات ژاپنی‌ها و برای مکافات جنایاتی که در کره مرتکب شده بودند، این زلزله را فرو فرستاده بودند!

اسکار خوش بین

پنهان نمی‌کنم که از نتایج اسکار خوشم نیامد. «میلیونر زاغه نشین» با همه جذابيت نيمه اول فيلم در كل فانتزی‌تر و سطحی تر از آن است که مستحق این همه جایزه باشد.«مورد عجیب بنجامین باتن» برعکس آن‌قدر باشکوه، طولانی و پرحرف است که کمی توی ذوق می‌زند. نويسنده فيلمنامه دلش نيامده چيزي را نگفته بگذارد به جز اين كه چرا هيچ كس از سرگذشت بنجامين تعجب نمي‌كند. انتخاب من «راه انقلابی» بود، ده سال بعد از تايتانيك ما همان زوج عاشق را مي‌بينيم كه حالا انگار يك‌جورهايي تناقضات زندگي مشترك، عشق‌شان را به نابودي كشيده. حيف كه فيلم آن‌قدر تلخ بود كه به مذاق داوران اسكار خوش نيامد؛ هیچ جایزه‌ایی را نبرد و کیت وینسلت جایزه بهترین بازیگر زن نقش اول را به جای این فیلم برای بازی کمتر فوق‌العاده‌اش در«کتابخوان» گرفت.
بدترين بخش جوايز اعطاي اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد به شون پن براي فيلم «ميلك» بود كه همه از جمله خودش آن را شایسته ميكي رورك می‌دانستند که جنبه ضد ایرانی فیلمش «کشتی گیر» بزرگترین ضعف آن است. نهايت مي‌ماند دلخوشي من به اين‌كه بهترين انيميشن را Wall-e به دست آورد.

تاكسي

يكي از چيزهايي كه در تاكسي من را حرص مي‌دهد (جدا از بوي عرق مسافرين يا كثيفي روكش صندلي‌ها و از همه بدتر بوي شديد گاز در بعضي از خودروها) اين است كه بعضي ازمسافرين، درست وسط خيابان و وقتي راننده مشغول رانندگي است و بايد حواسش به ماشين جلويي و موتورسواران كناري باشد ناگهان دستشان را جلو مي‌برند و اسكناسي را به طرف راننده مي‌گيرند كه آقا من چهارراه بعدي پياده مي‌شوم و راننده هم انگار معطل كردن مسافر بي‌ادبي باشد، درست وسط رانندگي، دستش را به عقب مي‌آورد و اسكناس را مي‌گيرد و اگر اسكناس درشت باشد در حين غرغر كردن شروع به گشتن گوشه و كنار و جمع‌آوري اسكناس‌هاي خرد مي‌كند.

مسافر كوچولو 2

اول خيابان پنجم نيروي هوايي تاكسي مي‌گيرم. جز من دو نفر ديگر روي صندلي عقب نشسته‌اند. از جمله مردي جوان كه پسر كوچكش را روي پايش نشانده و با او حرف مي‌زند. ناخواسته مي‌شنوم كه به او توصيه مي‌كند كه وقتي به پارك رسيدند به دخترها محل نگذارد و با آن‌ها حرف نزند تا پسر خوب بابا باشد. پسرك از توجه پدر آنچنان به شوق آمده كه قول مي‌دهد اگر دختري خواست با او حرف بزند با دستش به دهان دخترك بكوبد. پدر تشويقش مي‌كند و مي‌بوسدش. وقتي فلكه دوم نيرو هوايي كه پاركي كوچك با زمين بازي بچه‌ها دارد، پياده مي‌شوند، نگاهشان مي‌كنم: مرد جوان با ريش سياه و وجنات بچه حزب اللهي‌ها و پسركي چهارساله.
تا رسيدن به مقصد فكر مي‌كنم آيا مرد هم زنش را كتك مي‌زند؟

حافظه تاريخي

شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني به مناسبت سي‌امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، از بام تا شام برنامه دارند، از سريال‌هاي مناسبتي «عمارت فرنگي» و «شب مي‌گذرد» تا برنامه‌هاي مستند سياسي و تحليلي. البته كه سطح برنامه‌ها مثل هم نيست. بعضي آن‌قدر شعاري‌اند كه توي ذوق مي‌زنند و بعضي مثل مصاحبه با فيلم‌برداران غيرحرفه‌ايي حوادث آن روزها يا فيلم‌هاي آرشيوي كه سرانجام از بايگاني درآمده‌اند (و مشكلي نداشتند جز خانم‌هاي بي‌حجاب در تظاهرات مردمي) آدم را سر ذوق مي‌آورند.اما هيجان‌انگيزترين بخش اين مستندها برايم آن‌جايي است كه حرف‌ها و شعارهاي كساني را مي‌بيني كه حالا بعد از گذشت سي‌سال از آن حرف‌ها پشيمانند و اميدوارند حافظه تاريخي ضعيف مردم ايران، آن‌ها را فراموش كند. مطمئنم كه دوستداران سروش از ديدن او در ستاد انقلاب فرهنگي شاد نشدند و اصغرزاده هم پخش سخنرانيش در اشغال سفارت آمريكا را بيشتر بدجنسي سازندگان مجموعه مي‌داند.