انبوه بشریت، سیاهی لشگر تمدن

انیمیشن سیاره 51، ایده جالبی دارد. ساکنین سیارک 51 در مدار مشتری زندگی آرامی دارند. تنها نگرانی آنها هجوم بیگانگان فضایی است. حضور یک سفینه از کره زمین، باعث جنجال وحشتناکی می شود که حضور ارتش تنها را نجات از آن است. با ماجرای انیمیشن یا ارزش هنری و زیباشناختی آن کاری ندارم. ذهن من درگیر یکی از پیش فرضهای داستان است: جمعیتی کوچک به پیشرفت های تکنولوژیکی رسیدند که فقط چند سالی از انسانها عقب ترند. همین ایده در کارتون " هورتون هویی می شنود" هم وجود داشت. جمعیت کوچک روی سیاره ساکن بر گرده گل هم از ستارگان و فضای نامتناهی بالای سرشان غافلند اما جز آن از نظر علمی چندان عقب تر از ساکنان سیاره بسیار بزرگتر نیستند.(در موزه تابلوهایی از عصر حجر، قرون وسطی تا عصر مدرن وجود دارد.) آیا این امر ممکن است؟ جواب منفی است. با آنکه تاریخ علم حاصل پیشرفت های روزافزون اذهان برتر جمعیت کوچکی از انسانهاست، اما بدون وجود انبوه جمعیت بشری که در سطح وسیع جغرافیایی پراکنده اند، هرگز مسائلی به وجود نمی آمد که راه حلی بخواهند و پاسخها باعث پیشرفت علم شوند. جنگ، قحطی، بیماری و ... زندگی های بسیاری را نابود می کردند اما چالشی بودند که نجات از آنها گام به گام تمدن امروزی را ساخت. در یک بهشت کوچک هرگز از دوره جمع آوری غذا فراتر نمی رفتیم. بهشتی که در آن خشکسالی و بیماری نیست اما علم و تکنولوژی هم نیست.

بالکن های خشک

چهارمین باری است که اسباب کشی کرده ایم و اولین خانه ای است که بالکن دارد و می شود توی بالکن اش گلدان گذاشت. یک هفته ای آفتاب را رصد می کنم تا دستم بیاید بالکن در چه ساعاتی از روز و چقدر نور می گیرد. بعد با شوق گیاهان آفتاب دوست یاس سفید، ناز ژاپنی و حسن یوسف می خرم و حتی شفلر و برگ گندمی آپارتمان نشینم را هم به بالکن می آورم تا باغچه کوچکم کامل شود. کنار درب بالکن بالش می گذارم و بساط کتاب و لپ تاپم را لب باغچه ام پهن می کنم تا هر از گاهی که سرم را بالا بیاورم، از ضیافت برگها شاد شوم. خانه طبقه سوم مجتمعی پنج طبقه است. با کنجکاوی به بالکن های دیگر نگاه می کنم. در این مجتمع چهل واحدی که نیمی از واحدها بالکن دارند، فقط در چهار بالکن گلدانها و گیاهان حضور دارند. بقیه فقط انبار خرت و پرت است و جایگاه رخت آویز و گاهی دیش ماهواره.سر راهم بالکن های همسایه را هم دید می زنم، بقیه نیز همین منوال است. در راه از ابتدای حکیم تا آخر رسالت فقط چشمم به بالکن هاست. نتیجه همان است. کمتر از نیمی از ساختمان ها بالکن دارند و بین 10 تا 15 درصد بالکن ها میزبان گلدانی هستند. بقیه خشک و زشت رها شده اند. یعنی تهرانی ها بالکن را جزء فضای داخلی خانه نمی دانند یا حوصله ندارند؟!

اختلال شخصیت منفعل- مهاجم و روح جمعی ایرانی

کتاب عشق ویرانگر را می خوانم که دوازده اختلال شخصیت را بیان می کند: پارانویید (شکاک)، اسکیزوئید(منزوی)، اسیکیزوتایپال(عجیب و غریب)، ضد اجتماعی، مرزی، هیستریونیک (نمایشی)، خودشیفته، منفعل – مهاجم، اجتنابی، وابسته، وسواسی- جبری و افسرده که به عنوان معشوق یا همسر ویژگی های متفاوتی دارند و درگیری عاطفی با آنها توانفرساست. احساس کردم از میان این اختلالات شخصیت چند تایی بیشتر در جامعه ایران شایع اند. گذشته از شخصیت پارانویید (شکاک) که با ارزشهای سنتی مثل غیرت و مردسالاری هماهنگ تر است، شخصیت منفعل – مهاجم هم به شدت آشنا بود. شخصیت منفعل – مهاجم نسبت به همه چیز به ویژه مراجع قدرت نگرش منفی دارد. او از یکسو نیاز به تایید و توجه از سوی مراجع قدرت دارد و از سوی دیگر می خواهد مستقل از آنان باشد و با آنها مخالفت کند. نتیجه این دوگانگی عاطفی این است که شخص، خشم خود را به طورغیرمستقیم و به روش تخریبگرانه علیه دیگران به کار می گیرد. در ظاهر فردی مطیع است اما وظایف محول شده را به تعویق می اندازد، فراموش می کند یا با اشتباه خراب می کند. در ظاهر لبخند می زند اما از روسایش یا کسانی که مرجع قدرتند بدگویی می کند و آنها را بی کفایت می داند. یکی از جنبه های ناخوشایند شخصیت منفعل – مهاجم تمایل مزمن او به بی اهمیت انگاشتن و کم ارج شمردن موفقیتها و پیشرفت های اطرافیان است. او همواره با هر فردی که گمان کند از خودش عملکرد بهتری دارد، وارد رقابت و ستیزه می شود. به طور مثال اگر همکارانش ترفیع بگیرند و او از این ترفیع بی نصیب بماند، پشت سر آنها خواهد گفت که آنها پارتی بازی کرده اند یا رشوه داده اند یا اینکه فضا را برای پیشرفت آنها باز کرده اند. در مقابل درباره خودش خواهد گفت که روسا و سرپرستان بی کفایت او توقع دارند که او کار زیادی انجام دهد بدون اینکه از او قدردانی کنند یا اینکه آنها از او خوششان نمی آید. غالبا لجوجانه به بحث و جدل می پردازد و با بزرگنمایی از نامرادی های زندگی خود شکایت دارد. شاید از خودتان بپرسید چه عواملی سبب می شود تا فردی دچار اختلال شخصیت منفعل – مهاجم شود. اگرچه عوامل متعددی در این باره دخالت دارند (عوامل ژنتیکی، بیولوژیکی و محیطی) اما به نظر می رسد که نحوه تعامل کودک با والدین، بزرگترین نقش را دارد. احتمال می رود شخصیت منفعل – مهاجم در دوران کودکی به خوبی توجه، مراقبت و محبت قرار گرفته باشد و احتمالا هیچ مشکلی در رابطه بین والدین و فرزندان وجود ننداشته است اما در جایی از این رابطه، این احساس به کودک دست داده است که دیگر به او محبت و توجهی نمی شود و به دنبال آن، والدین خود را افراد بی انصاف و ظالم قلمداد کرده است. این تغییرغالبا با تولد فرزند دیگر خانواده به وجود می آید. همچنین ممکن است او توقع والدین خود را برای کسب استقلال بیشتر و سپردن برخی از کارهای منزل به خود را ظالمانه و غیرمنطقی بداند و از سوی دیگر نتواند احساس خشم و عدم رضایت خود را بیان کند. زیرا گمان می کند والدینش افرادی خطرناک و کینه توز هستند. بنابردلایلی او به خود پیام می دهد که «دلخوری و عدم موافقت خود را به طور مستقیم بیان نکن و یا آن را در خودت نگه دار و به طور غیرمستقیم آن را با جملات نیش و کنایه دار و یا مقاومت در انجام کاری که از تو می خواهند انجام بده» افراد منفعل – مهاجم در بزرگسالی نیز به این نتیجه می رسند که تنها راه ابراز همه رنجش ها و خشم های سرکوب شده، تخریب غیرمستقیم دیگران به ویژه افراد صاحب قدرت است.(عشق ویرانگر، براد جانسون، کلی موری، مترجمان زهرا حسین زاده، الهام شفیعی، تهران: رسا، 1387) این توصیف برای شما آشنا نبود؟ انگار یکجوری این ادمها بخصوص در میان کارمندان اداری کشورمان کم نیستند. فکر می کنم یکجور روح جمعی ایرانی هست که با این نوع اختلال شخصیت زیادی نزدیک است. مگر ما در جامعه ایران همواره تضاد دولت – ملت نداشتیم پس طبیعی است این رویکرد نسبت به مراجع قدرت وجود داشته باشد که معمولا طالمانه رفتار می کردند و امکان و اجازه ابراز نظر یا احساسات به زیردستان نمی دادند.

بحران های ادواری

متنی روانشناسی می خوانم که توضیح می دهد آدمها در برابر بحرانهای ادواری زندگی دو نوع واکنش دارند: واکنش عاقلانه که احساساتشان را مهار می‌کنند و به دنبال راه حل مساله و کنترل پیامدهایش هستند و گروه دوم که دستخوش احساساتند و به دنبال کارهایی هستند که احساسشان (خشم، غم و اضطرابشان) را بهتر کند. مطلب جالبی بود اما بیش از آنکه به این فکر کنم که بیشتر آدمهایی که من می‌شناسم در دسته دوم هستند برایم جالب این بود که نوشته بود در زندگی هر آدم بالغی به طور متوسط هر سه ماه یک بحران کوچک یا بزرگ پیش می‌آید: (بحران مربوط به سلامتی فرد، سلامتی اطرافیانش، محیط کار، زندگی خانوادگی، مشکلات مالی و ... ) تکان‌دهنده بود که فهمیدم تا به حال درک نادرستی از زندگی داشته‌ام. به طور ناخودآگاه همیشه انتظار داشتم زندگی روالی منظم داشته باشد تا در این بین به کارهای مورد علاقه بپردازی و هر وقت که اتفاقی این روال معمول را بر هم می‌زد عصبانی می‌شدم اما حالا درک می‌کنم که زندگی نشستن کنار رودخانه‌ای آرام نیست که گاهی سیلابی متلاطمش کند. زندگی نشستن کنار ساحل است؛ امواج به طور مرتب بر ساحل می‌خورند و تا موج بعدی زمان کوتاهی فرصت داری.

همه کتابهای من

طرح رمانی از یک نویسنده آمریکای لاتین خواندم که داستان مردی بود که کلکسیونی از هزار عتیقه داشت و هر وقت تابلو یا کتاب گرانقیمت جدیدی به دستش می رسید یکی از عتیقه های کم ارزش تر را در آتش می سوزاند تا تعداد اشیاء کلکسیونش ثابت بماند. حالا این حکایت من است. کتابخانه کوچکی دارم که در 15 جعبه موز (واحد شمارش کتاب در زمان اسباب کشی) جای می گیرد و عهد کرده ام بیشتر نشوند. حالا که چند جلد کتاب در نمایشگاه کتاب خریدم ، باید به همان اندازه کتابهای کم ارزش تر را به کتابخانه یا دوستان علاقمند واگذار کنم. انتخاب راحتی نیست. الان مجبور شدم سکوت بره ها را همراه با چند رمان کلارک بیرون بیندازم. دفعه دیگر انتخاب سخت تر خواهد شد. شاید مجبور شوم از شمال و جنوب جان جیکس چشم پوشی کنم یا خاطرات جاسوسان را واگذار کنم. مساله فقط کنار گذاشتن کتابها نیست، رها کردن خاطرات روزهای خوشی است که این کتابها را می خواندم. دوران دانشجویی که پر از اشتیاق دانستن بودم و تخیل کارهای بزرگی که می شود انجام داد. ذوق و شوق خریدن کتاب، یک نفس خواندنش، ورق زدن های گاه به گاه و دوباره خوانی قسمتهایی که دوست داشتم. حیف.

تن زن به مثابه مخدر

آقای طهماسبی نماینده مجلس فرمودند که بی حجابی در جامعه از اعتیاد هم خطرناک تر است. البته نفرمودند که چرا با وجود بیش از ده میلیون معتاد در سراسر مملکت همّ و غمشان روی حداکثر یک میلیون زن بی حجاب تهران و چند شهر بزرگ کشور است. نمیخواهم در مورد سیاست های فرهنگی ایدئولوژی مرد سالارانه جمهوری اسلامی و سنت های مذهبی و عرفی که پشتوانه چنین سخنانی است بحث کنم؛ فقط می خواهم بگویم این سخن نیز بهره ای از حقیقت دارد. تن زن که محرک هوسرانی مردان است مثل شراب و مخدر است، هوش و حواس را از سر می پراند مایه لذت است و خماری و تلخی های پس از کامجویی و تمنای دوباره و مانند هر ماده مخدر دیگری پس از هر بار مصرف پیامدش برای رسیدن به همان سطح لذت باید دوز بیشتری مصرف کرد. اینجاست که سنت گرایان سر تکان می دهند و داد سخن می دهند که بله به همین دلیل زن ها باید مستور شوند و خانه نشین؛ مانند هر ماده مخدر دیگری باید خارج از دسترس باشند و همین جاست که خطا می کنند. تمایل جنسی غریزی است مانند مستی با شراب یا هپروتی شدن با مواد شیمیایی نیست که آدمیزاد کشفش کرده باشد و بشود با دسترسی ناپذیری امکان مصرفش را کنترل کرد (اگر بشود کرد). زنان مستور به معنای مردان پرهیزگار نیست؛ به معنای مردان تشنه است که با صدایی زیبا یا عطری تند یا طره ای مو از جا می پرند و ساق پای برهنه، ایمانشان را به باد می دهند. باید کمی از این مخدر بچشند تا عادت کنند تا برای تحریک کردنشان دوز بالاتری لازم باشد. راه حل کشورهای مدرن همین است. کودک، بزرگسالان را در حال خوردن نوشیدنی می بیند ولی اجازه ندارد که امتحان کند. همان طور که در سن بلوغ اجازه می یابند مشروب بخورند. اول با آبجو و مشروبات ملایم و بعد مشروبات الکلی قوی تر. جسم زن هم و پس از بلوغ اجازه کشفش را دارد و بعد بازی های نوجوانی و بعد هم روابطی که تا زمانی که بر مبنای علاقه و تمایل در جوان آزاد است موردی برای اعتراض ندارد. همان طور که از بین خیل مشروبخواران درصد اندکی الکلی می شوند از بین این جوانان نیز تعدادی بی بند و بار خواهند شد اما دیگر گرسنگی جنسی دغدغه ذهنی این جمعیت نیست. نمی گویم همان الگو را اینجا پیاده کنیم که با وجود تفاوت های فرهنگی و تاریخی دو جامعه ایده احمقانه ای است. اما لغو حجاب اجباری چنین هدفی را محقق می کند.

قربانی خاموش کردستان

در نمایشگاه کتاب بنرهایی است از دو شهید مردمی برگزیده سال 91 به انتخاب بسیج مستضعفین . چهره معصومانه دخترک و لقب "سمیه کردستان " و شرح کوتاه اینکه دختر جوان زیر شکنجه های وحشتناک حاضر نشده به امام خمینی توهین کند و شهادت را برگزیده؛ کنجکاوم می کند شرح زندگی " ناهید فاتحی کرجو" را بخوانم. داستان غم انگیزی است از یکی دیگر از قربانیان درگیری های قومی در کردستان. ناهید در سال 1344 در یک خانواده سنتی متولد شده، دختر آرام و ملایمی بوده. در سال 1358 وقتی چهارده ساله بوده به خواست پدر به عقد مردی بیگانه در می آید. مردی که چیزی از او نمی داند و از کارهایش بی خبر است. هنوز یکسالی از این ازدواج و تلاش برای شناختن مردی که شوهرش است نگذشته که چند پاسدار به درب خانه می آیند با خبری از شوهر. مردی که عضو کومله بوده و سه روز پیش دستگیر شده و پس از محاکمه ای سرپایی اعدام شده است. ناهید در 15 سالگی بیوه ای است جوان و موضوع حرف و حدیث در و همسایه. عده ای معتقدند او هم عضو کومله است و عده ای دیگر مطمئن اند او شوهرش را به پاسداران لو داده است. دختر آرام حالا گوشه گیر هم شده است. چند هفته ای برای فرار از نگاهها و پچ پچ ها خودش را در خانه زندانی می کند تا روزی که به دلیل بیماری به درمانگاه می رود و همانجا به اجبار چند مرد سوار مینی بوسی می شود که او را از شهر خارج می کند. آن مردان خشن، همرزمان شوهرش هستند و می خواهند بدانند آیا او در دستگیری شوهرش مقصر بوده یا نه؟ چند ماهی او را در یک روستا حبس می کنند و زجر می دهند و در آخر او را به طرز فجیعی می کشند. بین آنها و دخترک چه گذشته نمی دانیم، آنقدر هست که آنها خشم و شکست شان از نیروهای جمهوری اسلامی را با بی رحمی از دختر 16 ساله و بی دفاع تاوان گرفته اند. حکایت تکراری قربانی شدن زنان و کودکان در میانه جنگ های مردان. ناهید یکی از هزاران قربانی خشونتی است که در عرض سه سال منطقه غرب کشور را زیر و رو کرد و هنوز زخم هایش خون چکان است. بعد از گذشت سی سال، زندگی ناهید مورد توجه سازمان بسیج مستضعفین قرار گرفته و موضوع سفارش دو کتاب با عناوین: مستوره آسمانی نوشته محمد فائق فرجی و عروس خاموش شهر نوشته علی آقا غفار. دستگاه تبلیغی نظام به راه افتاده تا از دختری نوجوان اسطوره مقاومت بسازد. به طرز مضحکی به حضور موثر او در 13 سالگی و در تظاهرات علیه شاه اشاره می شود و حتی خبرنگاری سفارشی نویس از نقش او (دختری سیزده ساله) در پخش اعلامیه های امام می پرسد! (نگاه کنید به خبرگزاری فارس) اما اوج داستانپردازی مربوط به چند ماهی است که او زندانی دژخیمانش است؛ اینکه دخترک زیر شکنجه های دردناک هم حاضر نشده به امامش توهین کند و جان خود را نجات دهد. البته شاهدی بر این مدعا وجود ندارد، ولی می خواهند بپذیریم در برابر شکنجه هایی که بسیاری مردان به گناهان ناکرده اعتراف می کنند، نیروی ایمان دخترک معصومی که در این جنگ واقعا هیچ کاره بوده است، در برابر خواست شکنجه گرانش در تکرار کلماتی بی ارزش تسلیم نشده. انگار کافی نیست که دختر بیچاره ابتدا مجبور به پذیرش ازدواج سنتی و بعد محاکمه و اعدام غیرمنصفانه شوهرش شده، حالا باید از سوی یکی از طرف های درگیر؛ زندگیش شخم بخورد و سوژه داستان پردازی شود. توصیف این داستان پردازیها برای خلق یک اسطوره فقط یک کلمه است: رقت انگیز.