تبلت بچه گانه
پسرک سه سالهام هنوز به شیرینی در تلفظ بعضی حروف اشتباه میکند. حرف «ل» را مثل «د» تلفظ میکند و حاصلش می شود «دوبیا» به جای «لوبیا» و به جای «بچرخون» می گوید«بخرچون» که واقعا تلفظ سختتری است و هر بار خنده به لبمان میآورد. وقتی من و پدرش گفتگویی جدی داریم، به طرز عجیبی ساکت می ماند و حرف هایمان را گوش میدهد، انگار ما به زبان بیگانه ای سخن می گوییم و همه تلاشش این است که در این مکالمه غریب، کلمات آشنا پیدا کند و از حرف های ما سردر بیاورد. گاه به گاه با دایره لغات محدودش جملات کاملی میسازد و مرا شگفت زده میکند: - صبح است و پدرش در حال رفتن به سر کار، میگوید من هم می خوام برم سر کار. لباسش را مرتب میکنم و میگویم: نه مامان تو نمیروی سرکار، میخوای بری مهد کودک. مطمئن جواب میدهد: مهد کودک هم یکجور سر کاره. - در ماشین نشستهایم و در خیابانی شلوغ میرانیم، به موتوری که کنار ماشین حرکت میکند، اشاره میکند و میگوید: بابا مواظب باش به موتوری نزنی، تصادف میشه. - برایش توضیح داده ام که بچه ها یا پسرند یا دختر. و او پسر است. بعد از او می پرسم دانیار (پسر دوستم که یکسالی از او کوچکتر است) پسر است یا دختر؛ جواب می دهد: دانیار نی نی ه. می پرسم یگانه (دختر دایی اش که دو سالی بزرگتر است) چی، پسره یا دختر؟ جدی جواب می دهد: یگانه خانمه!
بسیار شنیدید که تجربه مادری باعث می شود آدم بهتری شوید؛ اما ممکن است ندانید بچه دقیقا کدام فضایل اخلاقی را در شما به وجود خواهد آورد. برای اینکه آمادگی روانی این تغییرات را پیدا کنید، فهرست وار به آنها اشاره می کنم:
کم خوابی؛ شش هفته آخر بارداری دوران سختی است. وزنه ای ده کیلویی روی شکمتان است که این طرف و آن طرف میکشید، گرمای درونی ( به اصطلاح قدیمیها دو نفسه شدن) و تنگی نفس و خستگی باعث میشود شبها خواب راحت نداشته باشید. در طول شب بارها بیدار میشوید، پهلو به پهلو میشوید و حتی گاه مجبورید نشسته بخوابید. بعد از آن به دنیا آمدن بچه و زمین گذاشتن بارتان باز هم خواب راحت ندارید چون این موجود کوچک ضعیف، گرسنه است و هر دو ساعت یکبار باید شیر بخورد. فرایند شیر خوردن که گاه وسطهایش هم خوابش میبرد، یک ربعی وقت میگیرد و پنج دقیقهای هم باید صبر کنید تا آروغش را بگیرید. «این عملیات» به فاصله دوساعته تکرار میشود. کم کم زمان خواب شبانگاهی بچه طولانیتر میشود. پسر من صد روزه بود که من توانستم پنج ساعت مداوم بخوابم. ولی حتی وقتی بچه را بعد از یکسالگی از شیر بگیرید باز هم لااقل شبی یک بار بلند میشود تا آب بخورد و یا دستشوئی برود. کلا مادر بودن یعنی خواب راحت نداشتن.
صبوری؛ مهمترین مهارتی که پدر و مادر یاد می گیرند صبوری است تا بتوانند خودشان و شرایط را کنترل کنند. بچهها استاد این هستند که کاری کنند که شما از جا در بروید. منظورم خالی کردن جوهر روی فرش یا ماژیک کشیدن روی کتابهای محبوبتان یا شکستن کنترل تلویزیون نیست. بلکه زمان های خستگی، بدخوابی و نق زدنهای بی پایان است. مثلا نیمه شب است و بچه یکساله شما خوابش میآید. از یک طرف هم سرگرم بازی است اما چون خوابش دیر شده بدخلقی و نحسی میکند و نمیتواند بخوابد. شما مجبورید کارهای هر شب قبل از خواب را انجام دهید، بچه را به رختخوابش ببرید، نورها را کم کنید، لالائی بخوانید، بغلش کنید، نوازشش کنید تا آرام شود و بعد بخوابد. این عملیات بین نیم تا یک ساعت طول میکشد و شما چارهای ندارید جز اینکه در تمام این دقایق صبوری کنید. انتخاب دیگرتان این است که عصبانی شوید داد بزنید و کتکش بزنید. اما کمکی نمیکند چون بچه میترسد و بیشتر گریه میکند و نحستر میشود و در نتیجه آرام کردن و خواباندنش بیشتر طول میکشد. این طوری است که والدین ناچارند صبور شوند.
مدیریت زمان؛ در دوران مجردی و حتی قبل از بچه دار شدن شما مختارید هر وقت خواستید به جای غذا هله هوله بخورید. تا دم صبح بیدار باشید و تا اذان طهر بخوابید، تا دیر وقت مهمانی و گردش بروید و ... اما مادر بودن یک شغل 24 ساعته است و شما باید بقیه کارهایتان را با بچه تنظیم کنید. در شش ماه اول باید هر روز حدود 10 بار به او شیر دهید و حداقل 5 بار پوشکش را عوض کنید، در شش ماه دوم که خواب و تغذیه کودک مرتب شده، باید کم کم برایش غذای مخصوص درست کنید و در این بین او تقلا می کند، می غلطد، سینه خیز می رود، می نشیند و حدود 10 ماهگی با گرفتن دستش به اشیاء بلند می شود. کلا باید دکور خانه را عوض کنید و رومیزی، گلدانها و اشیاء کوچک را از دم دستش بردارید. بین 10 ماهگی تا 15 ماهگی که مهارت راه رفتن بچه کامل می شود، سخت ترین مرحله بچه داری است، از یک طرف این خطر هست که اشیاء را روی خودش بیاندازد و آسیب ببیند، از روی مبل یا تخت بیفتد یا زمین بخورد، کافی است یک لحظه غفلت کنید تا او بلایی سر خودش بیاورد. از طرف دیگر بچه در این سن به شدت بدقلق، نحس و حساس است. مرتب نق می زند و گریه می کند. چون از یک طرف می خواهد مستقل شود و از طرف دیگر ناتوان است و از این ناتوانی خشمگین. در چنین اوضاعی شما حتی وقت ندارید که با خیال راحت به دستشویی بروید چه برسد به میل خود بخوابید و بیدار شوید. به زودی مهارت پیدا می کنید بچه به بغل اشپزی کنید، در حالی که در روروکش به این طرف و آن طرف می رود ظرفها یا لباسهایش را بشویید. کلا یاد می گیرید کارها را بخش بخش کنید و از هر دقیقه خواب بچه برای رتق و فتق کارهای خانه به خوبی استفاده کنید.
خلاقیت؛ بچهها بهترین انگیزه هستند تا خلاق شوید. بچه ها بین یکسالگی تا سه سالگی برای رسیدن به خواستههاشان که معمولا بهانهگیریهای بیدلیل است الم شنگه به پا میکنند بهترین رفتار والدین در این مواقع، پرت کردن حواس بچه است؛ شکلک درآوردن، راه انداختن یک بازی جدید، تعریف کردن قصه، خواندن ترانه های کودکانه، رقصیدن و ... کلا باید انواع مختلفی شامورتی بازی را یاد بگیرید.
پایین آمدن از برج عاج؛ اگر تا قبل از این خود را روشنفکر می دانستید با تولد بچه سبک زندگی شما عوض میشود. دیگر وقت ندارید کتاب بخوانید، فیلم ببینید، در جمع های روشنفکری یا شبنشینی دوستان مجردتان شرکت کنید. حالا باید مثل بقیه مردم نگران سفت یا شل شدن محصول شکم بچه، به موقع دادن ویتامین ها، دندان درآوردن بچه و آخرین حراجی لباس های بچه گانه (که به شدت گرانند) باشید. تبریک می گویم بیماری روشنفکری شما درمان شده حالا یک زن شایسته هستید.
من معمولا سریال های وطنی را دنبال نمی بینم؛ داشتم از جلوی تلویزیون رد می شدم که آقای همسر تبلیغ فرمودند بنشین و کمی از این سریال توطئه فامیلی را ببین، کارگردانش رامبد جوان است و یک گوهر خیراندیش نازنین هم دارد. خلاصه ما نشستیم به دیدن سریالی که جسته گریخته داستانش دستم بود و هنوز ده دقیقه نشد که مایه حرص خوردنم پیدا شد. امیر جعفری زنگ می زند به خانومش فلورا سام که حال بچه چطور است و ایشان هم می گویند تب بچه بالای 39 رفته و پاشویش هم کردم فایده نداشت و آقا مهمانی را ترک می کنند و می آیند خانه و برایشان تب بالا محرز می شود و بچه را می برند بیمارستان و آنجا هم یک آمپول تب بر. حالا تمام این مدت بچه زیر پتوی کلفت پشمی است. یعنی من می خواهم بدانم خانوم سام (که از قضا فیلمنامه نویس است) یا کارگردان یا هیچ کدام دیگر از عوامل صحنه نمی دانند بچه تب دار را نباید زیر پتو پوشاند، چون این خودش حرارت بدن را بالاتر می برد و کار را به تشنج می کشاند. باید لباس نازک و تابستانی تنش کرد و دور دست و پایش پارچه مرطوب پیچید و هی مایعات به او خوراند و شربت استامینوفن داد و اگر باز هم تب پایین نیامد یعنی تب حاصل عفونت خطرناکی است که آنتی بیوتیک لازم است.
نگویید گیر الکی ندهم و سریال طنز است، آخر این سریال های ما نباید اندازه یک نحوه مراقبت از کودک تب دار هم بار آموزشی داشته باشند؟ نگویید که مردم خودشان بلدند اگر بلد بودند که عوامل تولید چنین گافی نمی دادند؛ من خودم توی بیمارستان کودکان پسر سه ساله ایی را دیدم که تب کرده بود و مادرش که چهار بچه دیگر هم بزرگ کرده بود برای این که او سرما نخورد توی پتو پیچیده بودش و تا بچه به بیمارستان برسد تشنج کرده بود و بعد از دو ماه بستری بودن تازه می توانست لنگ لنگان راه برود.
تا وقتی پسر کوچولو یکساله نشده بود توی ماشین و وقت رفت و آمد بغلش میکردم اما حالا که بزرگتر شده روی صندلی عقب مینشانمش و کمربندش را میبندم و خودم هم مینشینم کنارش و عذاب وجدان دارم که نکند این کمربندها استاندارد نباشد و وقت ترمز به شکم بچه فشار بیاید و چه و چه.
البته گرفتاری اصلی وقت رفت و برگشت توی اتوبان قم – تهران است که برای بچه خسته کننده است و حوصلهاش سرمیرود و میخواهد بایستد و دور و بر را تماشا کند و ... این هفته وقت برگشتن از قم را ساعتی گذاشتیم که آقا خسته شده بود و همان اول راه گرفت خوابید. من هم صندلی عقب نشسته بودم، جایم راحت نبود و وسوسه شدم "مثال ایوم قدیم" بروم جلو بنشینم و اما شیطان را لعنت کردم که اگر بچه ناگهان بیدار شود و یا به هر دلیل بغلتد، توی اتوبان و سرعت بالای ماشين آچمز میشویم و بیخیالش شدم.
بعد همین باعث شد دقت کنم و لااقل سه تا ماشین را دیدم که خانم خیلی خونسرد روی صندلی جلو نشسته و بچه زیر سه سالشان را به امان خدا روی صندلی عقب رها کرده بودند و او هم ایستاده بود و خودش را با تماشای اطراف و یا دست کشیدن روی شیشه سرگرم میکرد. آدم میماند به این حضرات چه بگوید؛ بله قبول اتفاق یک در هزار میافتد ولی اگر بیفتد چه؟ میگویید تقصیر راننده لایی کش بود؟ قسمت بود؟
سختترین موقعیت والدین در برابر بچهها، واکنش در برابر الم شنگه آنهاست. کودکان بین یک تا سه سال گاهی الم شنگه به پا میکنند، خود را روی زمین میاندازند، پیچ و تاب میخورند و با صدای بلند گریه میکنند و یا جیغهای وحشتناک میکشند. در کتابهای تربیت کودک نوشته است که در این مواقع بهترین استراتژی تربیتی بیاعتنایی و عدم توجه است تا پس از مدتی این رفتار خاموش شود. حتی توجه منفی (اخم یا دعوا کردن) نادرست است زیرا کودک میفهمد که موفق شده توجه والدینش را جلب کند.
توصیه کردن راحت است ولی حقیقتش مواجه با این موقعیتها دل سنگین میخواهد و اعصاب پولادین. البته دفعه اول و دوم بدتر از سایر مواقع است چون ممکن است بیشتر از پنج دقیقه طول بکشد اما اگر درست عمل کنید دفعههای بعدی به دو دقیقه هم نمیرسد. بهترین کار این است که از اتاق خارج شوید یا سرگرم کاری شوید. من و آقای همسر به طور نامحسوس از مانور پرت کردن حواس بچه هم استفاده میکنیم. من دو سه باری بلند بلند برای آقای همسر از مهمانی عروسکها تعریف کردم. یک بار هم آقای همسر نشست روی سه چرخه و عروسک هاپو خپل را دور تا دور خانه به گردش برد. بک باتری هم من و خالهاش شروع کردیم دست زدن و رقصیدن. خلاصه هرکاری که برای بچه جالب است و جیغ زدن یادش میرود.
البته وقتی آدم خانه خودش هست کار راحت تر است وای به وقتی که این الم شنگه جلوی مادربزرگ و پدربزرگ خاله و عمه برگزار شود. فورا یک عده هجوم میآورند بچه را بغل میکنند و قربان صدقهاش میروند. البته من با جدیت توضیح دادم که از نظر تربیتی رفتارشان درست نیست و نباید بچه را لوس کرد و ... از همینجاست که چند سال دیگر بچه برمیگردد میگوید من مامان جون (مادربزرگ) یا خاله س و عمه ط را بیشتر دوست دارم.
ديروز براي اولين بار با پسر کوچولو و پدرش سوار مترو شديم و در واگن عمومي روي صندلي نشستيم. واگن شلوغ نبود. روبروي ما پسر جواني حدود بيست و چهار پنج ساله همراه دو زن نشسته بود. پسر کوچولو خوابالود بود، يکي دو باري اين طرف و آن طرف را نگاه کرد و بعد توي بغل پدرش رخوت کرد. نه حرفي زد نه شيرين کاري درآورد اما پسر جوان و همراهانش مرتب به بچه نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. وقتي به ايستگاه مقصد رسيدند از جا بلند شدند، پسر جوان جلو آمد و بدون اين که به من يا پدر بچه نگاهي بکند دستش را جلو آورد و محکم لپ بچه را کشيد و بعد خيلي عادي از قطار بيرون رفت. من و آقاي همسر آنچنان شوکه شديم که هيچ حرکتي نکرديم، فقط با حيرت به هم نگاه کرديم و من تا چند ساعت حرص خوردم که مردک حتي به فکرش هم نرسيد اين از مصاديق کودک آزاري است، بماند که يک ببخشيد يا ماشاء الله هم نگفت.
هر بار که به مقصد قم سوار اتوبوس بين شهري مي شوم، والديني را مي بينم که براي بچه چهار پنج سالهاشان صندلي جداگانه نميگيرند و لابد پيش خود حساب ميکنند که دو ساعت که بيشتر نيست، بچه را روي پايمان ميگذاريم، چرا کرايه اضافه؟ تازه دردسر جدا نشستن هم هست و ... نتيجه اين که بچه بيچاره آن قدر کنار صندلي اين پا و آن پا ميکند که اتوبوس از عوارضي ميگذرد و بچه خوابش ميگيرد، اينجاست که پدر و مادر بچه را روي زانوانشان پهن ميکنند که مثلا بچه راحت بخوابد. از همه بدتر يکبار شاهد بودم که مادري توي راهروي بين صندليها روزنامه پهن کرد و پسر شش هفت سالهاش را همانجا خواباند. سه چهار باري مسافري بلند شد تا براي نمي دانم چه کاري، به جلوي اتوبوس برود و برگردد، و با ژيمناستيک بازي از روي بچه رد ميشد و جالب اين که هيچکس به مادر بچه اعتراض نکرد.
ساعت 7 شب تقاطع خیابان کارگر و فاطمی، کنار خط عابر ایستاده ام و منتظرم تا چراغ قرمز شود، ماشین ها توقف کنند و عبور کنم. از روبرو مرد و زن جوانی می آیند . مرد دست دختر شش هفت ساله ایی را گرفته و با خشونت می کشد تا با سرعت بیشتری از جلوی ماشین ها رد شوند، دخترک ناراحت است و مرد غر میزند، متعجبم از این خشونت بیدلیل، چون فقط کافی بود چند ثانیه صبر کنند تا چراغ عابر سبز شود. به ما که میرسند چراغ عابر سبز است و حالا نوبت ماست که از خیابان بگذریم، همپای من زن و مرد جوان دیگری هستند با دختری شش هفت ساله، پدر دختر را بغل کرده و دخترک ناراحت است که منو بگذار زمین و پدر توضیح میدهد که اینجا خیابان و خطرناکه. اون طرف که برسیم میگذارمت زمین.
از این تفاوتها دلگیر می شوم.
اين هفته دو مورد جداگانه را شنيدم که مادراني معتاد فرزندانشان را فروختند، (يکي از آنها پسرکي پنج ساله، مجبور به گدايي شده و از رئيسش تا حد مرگ کتک خورده بود) در هر دو مورد تلاش بهزيستي براي اثبات بدسرپرستي مادران در دادگاه بينتيجه مانده و بار ديگر بچهها به مادرانشان بازگردانده شدند. مملکتي است که داريم؟!
اول خيابان پنجم نيروي هوايي تاكسي ميگيرم. جز من دو نفر ديگر روي صندلي عقب نشستهاند. از جمله مردي جوان كه پسر كوچكش را روي پايش نشانده و با او حرف ميزند. ناخواسته ميشنوم كه به او توصيه ميكند كه وقتي به پارك رسيدند به دخترها محل نگذارد و با آنها حرف نزند تا پسر خوب بابا باشد. پسرك از توجه پدر آنچنان به شوق آمده كه قول ميدهد اگر دختري خواست با او حرف بزند با دستش به دهان دخترك بكوبد. پدر تشويقش ميكند و ميبوسدش. وقتي فلكه دوم نيرو هوايي كه پاركي كوچك با زمين بازي بچهها دارد، پياده ميشوند، نگاهشان ميكنم: مرد جوان با ريش سياه و وجنات بچه حزب اللهيها و پسركي چهارساله.
تا رسيدن به مقصد فكر ميكنم آيا مرد هم زنش را كتك ميزند؟
امروز براي اولين بار ديدم خانمي كه با پسر كوچولوي پنج ساله اش سوار تاكسي شد، به جاي اين كه مثل بقيه بچه را مجبور كند روي پايش بنشيند؛ راحت گفت آقا دو نفر هستيم.
توي راه هم حواسم بود كه با بچه خوب و مودب حرف مي زد و حتي او را شما خطاب ميكرد. خيلي خوشم آمد.
نميدانم كجا خواندم كه بنزين بدون سرب هم خطرناك است. استنشاق بخار آن وقتي در پمپ بنزين روي زمين ميريزد، به شدت سرطانزاست. حالا هر وقت ميبينم كنار پنجره باز ماشيني در پمپ بنزين يك بچه كوچك نشسته به شدت عصبي ميشوم. كسي در مورد اين مساله اطلاعات علمي دارد؟
بچه كه بودم يكي از فحشهاي رايج، افغاني بود. حالا هم ميبينم حتي آدمهاي تحصيل كرده با لحني در مورد افغانها حرف ميزنند كه انگار آنها به اندازه كافي انسان نيستند. دولت نهم هم كه در ادامه موج تبليغات پوپوليستياش، از هيچ آزار و اذيتي در حق اين بندگان خدا (كه از قضا برادر ديني هم هستند) دريغ ندارد. بچهها حق رفتن به مدرسه را ندارند و بزرگسالان حق كار.
امروز از كنار يك ساختمان در حال احداث ميگذشتم، سر كارگر در برابر كارگرها ايستاده بود و دستور ميداد. در ميان آنها نوجواني بود كه 15 سال هم نداشت اما چهره و جسمش از كار سنگين تكيده بود. با پيراهني نازك ايستاده بود و در سرما ميلرزيد. دل من هم لرزيد. چه ميشد كرد؟ اگر به سركارگر به خاطر كار كودكان اعتراض ميشد بيتامل اخراجش ميكرد و اگر او به اين كار و دستمزدش احتياجي نداشت، آنجا چه ميكرد؟ خانوادهاش كجا هستند؟ اصلا اجازه اقامت دارند؟