‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تاريخ. نمایش همه پست‌ها

دیوار شهدای دبیرستان

خاطره آقای همسر از روزگار تحصیل: دبیر علوم تجربی سالهای راهنمایی ما مردی بود بلند قد با شکمی چاق و قیافه‌ای تا حدودی شبیه به مردمان جنوب با پوستی نسبتا تیره و چشمان و لبانی درشت. لحنی محکم و آرام اما خشدار داشت. همیشه بوی سیگار می‌داد حتی اگر سه ردیف نیمکت با تو فاصله داشت. رفتارش با ما بیش از هر معلم دیگری، شبیه به یک پدر واقعی بود. مثل یک پدر بود چون بچه‌ها هر قدر هم که اذیت می‌کردند صبوری می‌کرد و مهربان می‌ماند. می‌دانید که پسربچه‌های سیزده‌ساله با شیطنت‌هایشان چه‌ها می‌توانند بر سر آدمیزاد بیاورند. راستش این است که همه‌یمان خیلی زود فهمیدیم این معلم از آنهایی نیست که دوست داشته باشیم ذله‌یشان کنیم. جز اینکه پس از آن یکی دو بار، بیشتر به این نیت که حد مهربانی‌اش را آزمایش کنیم تا آستانه‌ی انفجار عصبانی‌اش کردیم. یادم نمی‌آید چه شری به راه انداختیم فقط این را به یاد دارم که صورتش بشدت برافروخته شد و درست در لحظه‌ای که همه نفس‌هایمان حبس شده بود و آماده بودیم تا بیاید تکلیف یکی دو تا از آن تخس‌های ته کلاس را که همینطوری هم اگر آدم در کوچه می‌دیدشان می‌خواست یک فصل بزندشان را روشن کند ناگهان چشمانش را بست نفس عمیقی کشید و با همان لحن محکم و آرام و خشدارش گفت شما شیطان‌ها را حق‌تان این است که آنچنان با مشت زد که تا گردن در زمین فرو روید. بعد در حالیکه فرود آوردن مشت‌های در هم گره خورده‌اش را با حرکت آهسته به نمایش می‌گذاشت اصلاح کرد؛ با شاه‌مشت! علیرغم کمبود مواد و وسایل آزمایشگاهی اصرار داشت علوم را حتما با اجرای آزمایش به ما یاد دهد حتی اگر شده از یک لیوان به جای بشر استفاده کند. بارها در حمایت از ما، جلوی ناظم خشن مدرسه در آمد. خلاصه اینکه ته دل هر یک از بچه‌های مدرسه می‌شد یک آرزو پیدا کرد که به آقای رضوانی ربط پیدا می‌کرد: کاشکی همه‌ی معلم‌ها مثل آقای رضوانی بودند یا کاشکی بابای من به مهربانی آقای رضوانی بود یا اینکه بزرگ که شدم معلمی به خوبی آقای رضوانی شوم. برای پدرم خیلی مهم بود که در یکی از دبیرستان‌های تراز اول درس بخوانم و من با اینکه جزء شاگرد اول‌های مدرسه به حساب می‌آمدم به زحمت توانستم در امتحان ورودی دبیرستان‌مان قبول شوم؛ دبیرستانی نسبتا مشهور با ساختمان‌های بزرگ، سالن ورزش و آزمایشگاه‌های مجهز فیزیک و شیمی و البته دبیرانی باتجربه. یک روز که داشتم فضاهای ناشناخته دبیرستان را برای خودم کشف می‌کردم در کنار یکی از راهروها ناگهان متوجه عکس‌هایی شدم که بر دیوار قرار داشتند. یکی از عکس‌ها شباهت عجیبی با آقای رضوانی داشت. انگار سی سال پیش از همان شخص عکس گرفته باشید. زیر عکس نوشته بود: شهید حمیدرضا رضوانی.

مدرسه رفتن در میانه جنگ شهرها

اواخر پاییز 65 بود، بمباران شهرها آغاز شده بود. سالها بود خانه ما به دیوار مدرسه چسبیده بود؛ مایه حسرت بچه‌هایی که از راه‌های دورتر می‌آمدند. آن روز، یکی از روزهای معمولی وسط هفته بود. وقت ظهر مادر، بچه‌های کوچکتر را به من سپرده بود و در صف نانوایی معطل شده بود. مردی به در خانه ما آمد. سراغ یکی از دوستان پدر را می‌گرفت که همان نزدیکی مغازه داشت. در ده سالگی احساس وظیفه کردم که مغازه را نشانش بدهم. همین که به کوچه آمدیم، صدای آژیر قرمز بلند شد. متحیر وسط کوچه ماندم. همان لحظه زنگ آخر شیفت پسرانه مدرسه به صدا درآمد. بچه‌های کلاس اول را تعطیل کردند و به خیابان فرستادند اما چند هواپیما در آسمان بالای مدرسه ظاهر شد. بقیه کلاس‌ها را نگه داشتند. بعد صدای هولناکی آمد(دیوار صوتی را شکسته بودند). مرد همراهم یا علی گفت و کف جدول خیابان خوابید. من از هول پریدم توی حیاط مدرسه. ناگهان تمام شیشه‌ پنجره های مدرسه سه طبقه شکست و خرده شیشه ها آوار شد روی معلمی که خمیده در حال دویدن به سمت ورودی ساختمان مدرسه بود. آنچنان ترسیدم که به خیابان برگشتم. همه مردم مشغول فریاد زدن و دویدن بودند. پسر جوانی فریاد زد: «بمب‌هاش رو ریخت، می‌خواد مدرسه رو بزنه». بالای سرم را نگاه کردم. از یکی از هواپیماهای کوچک و بی‌آزار، دو شی کله قند مانند جدا شدند. محو تماشای آن‌ها ماندم که درست بالای سرم بودند، می‌دانستم بمب اند و ما را خواهند کشت. فرار نکردم؛ جایی برای پناه گرفتن نبود. همین طور نگاهشان می‌کردم که آرام آرام پایین می‌آمدند و میانه راه، به طرزغریبی در خطی منحنی دور شدند و دو کیلومتر آن طرف‌تر منفجر شدند. از صدای انفجار به خودم آمدم و به خانه دویدم. خواهرهای دوقلوی یکساله‌ام کنار شیشه‌ خرده‌ها نشسته بودند و من تازه به عقلم رسید که اگر بچه‌ها زخمی شده بودند، جواب مامان را چی می‌دادم؟ فردایش خرابه‌های بمباران را دیدم. خانه یکی از بچه‌های سال بالایی خراب شده بود و خودش و مادرش کشته شده بودند. بچه‌های کلاس پچ پچ می کردند که بدنشان تکه تکه شده بود و مغزش را لای آجرها دیده اند. چند هفته بعد از آن خانه رفتیم؛ چند ماه باقی مانده سال تحصیلی، راه من و خواهر کوچکترم از همه دورتر بود. سال بعد مدرسه را هم عوض کردیم.

خشکه مقدسی و پوشش زنان

یادداشت من خطاب به آقای معتقدی که قصد هدایتم را داشت و از اتهام خشکه مقدسی من رنجید: خشکه مقدسی زمانی است که فردی ظاهر دین را به جای اصل دین بگیرد و در تحمیل همان بکوشد. به عنوان مثال رعایت حجاب از اصول یا حتی فروع دین هم نیست. بلکه دستوری اخلاقی است که زنان و مردان مسلمان بدن خود را بپوشانند، عفت پیشه کنند و خود را از لغزش های جنسی حفظ کنند. برای عدم رعایت حجاب هم حد یا مجازاتی در فقه تعیین نشده. اما بسیاری از متشرعین رعایت حجاب کامل را از اصول دین می دانند تا آنجا که اگر کسی در این زمینه مسامحه کار باشد نعوذبالله به او گمان فسق می برند. کار تا آنجا خراب است که مدتی پیش یک روزنامه (ایران) را به خاطر بیان این مساله که رنگ مشکی چادر را ناصرالدین شاه پس از سفرش به فرنگ معمول کرد، به انکار مسلمات دین متهم کردند. بگذریم که از نظر تاریخی در زمان قاجار رنگ غالب چادرها نیلی بوده نه مشکی.از آن جالب تر که اعراب مسلمان چادر را از ایرانیان زرتشتی آموختند و استفاده کردند. در زمان پیامبر لباس و پوشش زنان و مردان بسیار اندک و ناشایست بوده، چیزی شبیه لباس احرام. و آیات قرآن مبنی بر پوشاندن خود را باید در زمینه محیط عصر پیامبر درک و تفسیر کرد.(توصیه می کنم کتاب حجاب شرعی در اثر پیامبر نوشته امیرحسین ترکاشوند را مطالعه کنید) با این اوصاف بزرگان حوزه علمیه، پوشیدن چادر را از مسلمات دین فرض و تبلیغ می کنند. این به نظرم جمود فکری و خشکه مقدسی است که مفهوم حیا و عفت را رها کنند و به رنگ فلان پارچه برسند. یا اصراری که متدینی دارند که همسرشان نباید بدون اجازه انها از خانه خارج شود. به نظر من فکر پنهان پشت این رفتار این است که زن ضعیفه است، درک و فهم زمان و شرایط تردد در خارج از خانه و عرضه برخورد با شرایط غیرعادی و گاه خطرناک را ندارد. متاسفانه در مورد بخشی از جامعه نسوان این مساله صدق می کند اما نه به دلیل ضعف ذاتی قوای عقلی و جسمی زنان، بلکه به دلیل این که انها بیشتر در شرایط اکواریومی زندگی می کنند و مهارت شناخت ادمها و رفتار اجتماعی درست را کسب نمی کنند. راه حل این نیست که آکواریوم بزرگتری بیابیم بلکه راه حل این است که در جوالی مهارتهای زندگی مثل یک بزرگسال را بیاموزند، یاد بگیرند که مردها موجودات عجیب و غریبی نیستند، می شود در دانشگاه یا محیط کاری با آنها حرف زد، آشنا شد، همکاری کرد و عشوه نیامد، به چشم شوهر آینده نگاهشان نکرد. می شود حریم ها را رعایت کرد تا آنها هم جدی بگیرندت مثل یک انسان عاقل و بالغ نه به چشم یک زن.

ریشه در خاک خوب

از میان چند رمان نخوانده، «خاک خوب» پرل باک را انتخاب کردم. در نیمه‌های کتاب یادم آمد که یک جایی خواندم که رمان خاک خوب در مورد سرنوشت یک خانواده چینی است؛ در حالی که این‌جا سرنوشت سه نسل از یک خانواده کره‌ایی از اواخر قرن نوزدهم تا نیمه قرن بیستم روایت شده. رمان را تمام کردم و با آن‌که اطلاعات تاریخی‌اش برایم جالب بود اما از نظر ادبی کار قابل قبولی نبود و متحیر بودم که چنین کتابی جایزه پولیتزر را گرفته. کتاب را بستم و دوباره جلد کتاب را دیدم و ناگهان متوجه اشتباهم شدم. رمانی که می‌خواندم«ریشه در خاک» بود نه «خاک خوب» و البته جستجوی اینترنتی هم نشان داد که این رمان جزو آثار قابل توجه نویسنده فهرست نشده.
بگذریم. با این حال اطلاعات تاریخی کتاب مفید بود. کشور کره اولین قربانی سیاست میلیتاریسم ژاپنی بوده و از همان سال‌های پایانی قرن نوزدهم به اشغال ارتش ژاپن درآمده. جنگ 1905 ژاپن و روسیه نیز بر سر حضور ژاپن در کره و منچوری رخ داده. ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم از این کشور عقب نشینی می‌کند. بیش از نیم قرن حضور ژاپن در کره بی‌حاصل هم نبود. ژاپنی‌ها ساختار فئودالی جامعه سنتی کره را شکستند. اصلاحات ارضی انجام دادند، سیستم‌های مالیاتی را اصلاح کردند، سیستم آموزش همگانی به وجود آوردند و لباس و زبان نوشتاری را عوض کردند. بدون اصلاحات از بالای ژاپنی‌ها، کره به این سادگی مدرن نمی‌شد.
اما کره‌ایی‌ها هزینه کمی نپرداختند چون ژاپنی‌ها برای تحمیل حاکمیت خود از هیچ بی‌رحمی رویگردان نبودند و در این سال‌ها حرکت‌های اعتراضی یا استقلال‌طلبانه را به شدت سرکوب می‌کردند. به عنوان مثال در 1923 پس از زلزله بزرگ ژاپن که پایتخت را ویران کرد، پنج هزار کره‌ایی که هزار نفر از آنان دانش‌آموز بودند؛ قتل عام شدند چون عقیده داشتند که خدایان برای مجازات ژاپنی‌ها و برای مکافات جنایاتی که در کره مرتکب شده بودند، این زلزله را فرو فرستاده بودند!

حافظه تاريخي

شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني به مناسبت سي‌امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، از بام تا شام برنامه دارند، از سريال‌هاي مناسبتي «عمارت فرنگي» و «شب مي‌گذرد» تا برنامه‌هاي مستند سياسي و تحليلي. البته كه سطح برنامه‌ها مثل هم نيست. بعضي آن‌قدر شعاري‌اند كه توي ذوق مي‌زنند و بعضي مثل مصاحبه با فيلم‌برداران غيرحرفه‌ايي حوادث آن روزها يا فيلم‌هاي آرشيوي كه سرانجام از بايگاني درآمده‌اند (و مشكلي نداشتند جز خانم‌هاي بي‌حجاب در تظاهرات مردمي) آدم را سر ذوق مي‌آورند.اما هيجان‌انگيزترين بخش اين مستندها برايم آن‌جايي است كه حرف‌ها و شعارهاي كساني را مي‌بيني كه حالا بعد از گذشت سي‌سال از آن حرف‌ها پشيمانند و اميدوارند حافظه تاريخي ضعيف مردم ايران، آن‌ها را فراموش كند. مطمئنم كه دوستداران سروش از ديدن او در ستاد انقلاب فرهنگي شاد نشدند و اصغرزاده هم پخش سخنرانيش در اشغال سفارت آمريكا را بيشتر بدجنسي سازندگان مجموعه مي‌داند.

ايران 1400

به بطالت دراز كشيده بودم واجازه مي‌دادم افكار پراكنده در ذهنم بالا و پايين بروند كه اين شعار تلويزيوني «ايران 1400» هم پيدايش شد و ناخواسته حساب كردم كه در آن سال، من به پايان ميانسالي رسيده‌ام و بعد ناگهان مثل يك مكاشفه در ذهنم جرقه زد كه در آن سال تمام كساني كه رهبران انقلاب اسلامي بودند يا زنده نيستند و يا از فرط پيري گوشه نشين شده‌اند و زمام در دست كساني است كه حتي سال‌هاي جنگ را به سختي به خاطر مي‌آورند و نيروي اصلي جامعه همين دهه شصتي‌هايي هستند كه در بند هيچ آرماني نيستند. هيچ توطئه اي در كار نيست. اين نتيجه طبيعي گذشت زمان و شكاف نسل‌هاست.
انديشه آرامش بخشي است اين‌كه «مانند همه سيل‌هاي ديگر كه روزي در دشتي آرام مي‌گيرند، سرانجام انقلاب اسلامي نيز در ايران 1400 به پايان محتوم خويش مي‌رسد.»

خوشنامی

مشغول همكاري با پروژه‌ايي هستم كه حوادث سال‌هاي اول پس از پيروزي انقلاب اسلامي را به مناسبت سي‌مين سالگرد پيروزي انقلاب مرور مي‌كنند. در اين دو ماه آن‌قدر جزئيات كتاب‌هاي خاطرات، روزنامه‌ها و نوشته‌هاي آن روزها را زير و رو كرده‌ام كه حتي شب‌ها خواب‌هاي انقلابي مي‌بينم. اولين حاصل اين كندوكاو تاريخي براي من اين بود كه ذهنيتي كه در مورد بعضي از شخصيت‌هاي سياسي آن روزها داشتم، عوض شده است.
حالا براي شخصيت بازرگان، صداقتش و اعتدالش آن‌چنان احترامي قائلم كه برايم سنگ محكي براي ديگر مدعيان شده. شهيد بهشتي برايم قابل احترام‌تر شده و كساني مانند عسگر اولادي ولاجوردي تنها خشم و نفرتم را برمي‌انگيزند و به همان اندازه بازخواني ادعاها و نوشته‌هاي كساني چون حجازي يا حتي موسوي گرمارودي فقط باعث خنده و تفريح است. بگذريم از سخنراني‌هاي آتشين و انقلابي مقامات سياسي كه جاي خود دارد.
گذشت زمان معيار فوق‌العاده‌ايي است، حالا كه آن شور و ديوانگي گذشته و گرد و خاك‌ها فرو نشسته، مي‌شود ديد كه چه تعداد اندكي روسفيد ماندند.

زنان در قرن هشتم هجري

سفرنامه ابن بطوطه گوشه‌هايي از نحوه زندگي و جايگاه زنان را در جهان اسلام در قرن هشتم هجري آشكار مي‌كند. بنا بر نظر دكتر موحد، تعليم دختران و فرستادن آنان به مكتب اگرچه از نظر شرعي مجاز و حتي مستحسن بود اما جامعه محافظه كار و فروبسته آن زمان نمي‌توانست مخاطراتي را كه در سر راه زنان بود، ناديده بگيرد. تعليم زنان مستلزم مقداري آزادي براي او بود و اصولا آزادي براي زنان خطرناك شمرده مي‌شد. بنابراين روش محتاطانه‌اي كه براي توده مردم توصيه مي‌شد اين بود كه آموزش دختران را به آنچه براي نماز و عبادت ضروري باشد محدود سازند و از تعليم خط و شعر و غيره حذر كنند. حتي رفتن زن به مسجد براي اقامه نماز را دوست نداشتند. ابن عبدون در رساله حسبه خود مي‌گويد:« زنان را نبايد اجازه داد كه تابستان‌ها در برابر چشم مردم كنار آب بنشينند، اختلاط زن و مرد در معاملات روا نيست و زن و مرد نبايد در ايام عيد با هم و در يك مسير به گشت و گذار بپردازند.» برداشت سنتي آن روزگار آزادي زن در خارج از حصار خانه را برنمي‌تافت. اما اين تصوير كلي دو استثناء داشت يكي در ميان روحانيان كه بسياري از دختران آنان، خود راوي حديث بودند و ديگر در ميان خاندان‌هاي وابسته به طبقه فرمانروا كه ترك بودند.
تركان خود اهل فضل و سواد نبودند ليكن محدوديت‌هايي را كه در عالم اسلام براي زنان قائل بودند نداشتند و چون اسلام پذيرفتند باز آن بيقيدي درباره رفتار زن و مرد را كه لازمه مشاركت فعالانه آنان در زندگي صحرايي مبتني بر كوچ و چرا بود از دست ندادند. زنان ترك روي از مردان نمي‌پوشيدند و از حشر و نشر با مردان ملاحظه‌اي نداشتند. ابن بطوطه چندين جا به اين نكته تصريح مي‌كند كه مقام زن پيش ترك‌ها و مغول‌ها خيلي بلند و محترم است. چنان‌كه بالاي فرامين شاهي مي‌نويسند:«به فرمان سلطان و خواتين». هر يك از خاتون‌ها شهرها و ولايت‌ها با عوايد فراوان در دست دارد و در مسافرت‌ها كه با سلطان مي‌كنند، اردوي هر خاتون جداست. ابن‌ بطوطه از شيوه رفتار محترمانه سلطان محمد اوزبك پادشاه آلتين اردو (منطقه روسيه امروزي) با همسرانش شگفت‌زده مي‌گويد «همه اين مراسم و احترامات بي‌هيچ‌گونه پرده‌پوشي در برابر چشم مردم انجام مي‌گيرد.» با اين مقدمات غريب نمي‌نمايد كه خاندان‌هاي حاكم ترك دختران خود را از امتياز خواندن و نوشتن برخوردار كرده باشند و زنان آنان استعداد خود را در زمينه فضل و هنر، دست‌كم در كشورهايي چون ايران كه محيط اجتماعي تا اندازه‌اي پذيراي آن بود، نشان دهند. از نمونه‌هايي كه نامي از آن‌ها در كتاب‌هاي آن عصر به جا مانده مي‌توان از تَركان خاتون مادر اتابك محمدبن‌سعدبن‌ابي‌بكر و جهان ملك خاتون برادرزاده شاه شيخ ابواسحاق فرمانرواي شيراز و قُتلُغ خاتون در سلسله قراختاييان كرمان نام برد.
اما نبايد گمان كرد اين به معناي آزادي زنان از قيدهاي مردسالاري بود چون به تعبير مورخان «آيين مغول آن است كه هر كجاي دختري خوبروي باشد، از آن امرا،‌ به خدمت خان برند تا اگر خواهد تصرف كند يا به خدمت گمارد و اگر چشم خان به زني افتد و او را پسند كند، شوهر زن مكلف است كه او را تقديم خان كند.»
از آن جالب‌تر كشورهاي تازه مسلمان هستند كه به سنت‌هاي گذشته خود عمل مي‌كنند هر چند گاه با اسلام در تناقض است. دو نمونه جالب آن پوشش زنان مالديو و شيوه مادرتباري در ميان مسوفي‌هاست.
ابن بطوطه در توصيف مردم جزاير مالديو ( نزديك شبه جزيره هند) مي‌گويد كه «زنان اين جزاير سر خود را نمي‌پوشانند ملكه‌اشان نيز همين‌طور است. اين زنان گيسوان خود را شانه زده آن را به يك‌سو جمع مي‌كنند و اكثرا جز لنگي كه از ناف تا پايين تنه آنان را مي‌پوشاند، جامه‌اي بر تن ندارند. باقي بدن آنان عريان است و به همين وضع در بازارها و ساير جاها راه مي‌روند. چون من متصدي قضا گشتم خيلي كوشيدم كه اين عادت را از ميان آنان براندازم اما كاري از پيش نبردم.» البته اين شيوه پوشش ربطي به آزادي يا منزلت زنان نداشت چون به گفته ابن بطوطه زن مالديوي در حضور شوهر خود غذا نمي‌خورد بلكه چون خدمتكار در برابر شوي مي‌نشيند و منتظر مي‌ماند تا او غذاي خود را بخورد آن‌گاه دست‌هاي شوهر را مي‌شويد و غذا را برمي‌چيند.
مسوفي‌ها در امپراطوري مالي در آفريقاي غربي نيز از نظر ابن بطوطه عجيب و غريبند:«مردهاي‌شان غيرت ندارند. در ميان آنان انتساب به پدر مورد اعتبار نيست بلكه نسبت آنان به دايي است. ارث هم به خواهرزاده‌ها مي‌رسد نه اولاد و اين چيزي است كه من در همه دنيا نديدم مگر در نزد كفار مالابار از هندوان. ولي نكته اينجاست كه مسوفي‌ها مسلمانند و نماز مي‌گذارند و فقه مي‌خوانند و حافظ قرآن مي‌باشند!» به روايت ابن‌بطوطه زنان مسوفي روي خويش نمي‌پوشانند و با مردان اختلاط مي‌كنند و دوستي و صحبت زن و مرد ميان آنان چيزي عادي است.(البته از راه درست و آن‌گونه كه به هيچ وجه مايه تهمت نيست)
منبع: ابن بطوطه، محمد علي موحد، تهران: انتشارات طرح نو، 1376.

مركانتیلیسم كره‌اي

اين سريال امپراطور دريا هم بد چيزي نيست. گذشته از آن مثلث عاشقانه هيجان‌انگيز، جالب است كه آدم تصويري از ساختار سياسي، اقتصادي و اجتماعي شرق دور در قرن شانزدهم ببيند و اگر با تحليل جامعه شناسي تاريخي نگاه كنيد نشان مي‌دهد كه چطور ثروت حاصل از تجارت (شيوه انباشت ثروت در مركانتیلیسم عصر رنسانس) به دليل ساختار اجتماعي شديدا طبقاتي و مطلق بودن قدرت سياسي، برخلاف تجربه اروپا، به ايجاد بورژوازي و سرمايه‌داري نمي‌انجامد.
اين قسمت‌هاي پاياني سريال را از دست ندهيد.(سه شنبه‌ها ساعت 9 شبكه سه) هر چه باشد بهتر از سريال «مرگ تدريجي يك رويا» ساخته فريدون جيراني است كه همان ساعت از شبكه دو پخش مي‌شود و نه تنها شعارهاي ايدئولوژيكش حوصله آدم را سر مي‌برد، در شخصيت جيراني (هماني كه قرمز و شام آخر را ساخت) هم شك مي‌كني.

دن براون قصه گو

همين‌طوري هوس كردم كه دوباره كتاب «رمز داوينچي» دن براون را بخوانم. داستان لو رفته بود و البته كل رمز داوينچي و فرزند داشتن عيسي و واگذاري كليسا به مريم مجدليه مضحك بود. بيشتر علاقمند بودم مباحث مربوط به نمادهاي مادينه در اديان پگاني و مسيحيت و پاورقي‌هاي كامل مترجمان كتاب (حسين شهرابي، سميه گنجي) در مورد مصاديق آن در ايران باستان را دوباره مرور كنم. مي‌دانم در اين مورد كارهاي متفرقه‌اي منتشر شده، از همه بهتر كتاب «بانوي هفت قلعه» است كه در آن، باستاني پاريزي نشانه‌هاي به جا مانده از تقديس آناهيتا در فرهنگ‌هاي محلي را پي‌گرفته. اما اي كاش يك نفر مي‌نشست و كتابي كامل و جامع در مورد حضور اين نمادها در اسلام مي‌نوشت. منظورم فقط چيزهايي در حد محراب را نماد زنانگي و مناره را نماد مردانگي دانستن نيست. چيزهايي عميق‌تر مثل تقدس حضرت فاطمه و آب را مهريه او دانستن (مثل پيوند آناهيتا با آب) و يا باقيمانده‌‌هاي ميتراپرستي در مذهب امروز (نقاره زدن و دف و شب يلدا).
بگذريم، كنجكاو شدم كه كتاب ديگر دن براون، «فرشتگان و شياطين» را هم بخوانم، آن كتاب هم به يك گروه مخفي مخالف با كليسا در قرون وسطي به نام اشراقيون مي‌پردازد كه عجيب من را ياد اخوان‌الصفا در تمدن اسلامي انداخت.(هر چند آن‌ها بيشتر فيلسوف بودند) البته اينجا ديگر مترجم به خودش زحمت اشاره به اين اطلاعات جانبي را نداده بود و از آن بدتر كتاب واقعا ارزش ديگري نداشت. جايي خوانده بودم كه اگر اطلاعات تاريخي را از كارهاي «براون» برداريم، چيزي بيشتر از داستان‌هاي معمايي در سطح «سيدني شلدون» نيست شايد كمي هم بدتر. با خواندن كتاب اخير و تجربه قبلي كتاب‌هاي سيدني شلدون اين نكته تاييد مي‌شود. فريب نخوريد و وقتتان را براي كتاب‌هاي دن براون هدر ندهيد. فيلم‌هايش كفايت مي‌كند.

تاریخ بی رنگ و بو

فرناند برودل در کتاب «سرمايه‌داري و حيات مادي» با جزئيات شرح مي‌دهد که زندگي در دوران گذشته کمتر از آنچه در ذهن ماست باشکوه بوده. کاخ‌هاي قرون وسطي وسيع و بلند بودند و همان‌قدر سرد، تاريک و بدبو. شومينه‌هاي ناقص آن دوره نمي‌توانستند تالارها را گرم کنند و کف تالارها معمولا پوشيده از کاه و گاه آلوده به ادرار شواليه‌ها (توالت وجود نداشته) و نور مشعل‌ها کم و بو و دود آن‌ها ناراحت کننده بوده.
محمد قائد هم به همين روال به کساني که آرزو مي‌کردند در دوران گذشته به موسيقي آن زمان گوش دهند، هشدار مي‌دهد که سازهاي آن دوران ابتدايي و ناقص بودند و حتي ارکسترهاي باشکوه آن دوره شباهت اندکي به غناي موسيقي و صدا در اجراهاي جديد دارند.
با همه اين حرف‌ها در مورد نبودن آب و سرويس بهداشتي و نور و گرما در شب‌هاي آن دوران حتي باشکوه‌ترينشان مثل بغداد عصر هارون الرشيد و قصه‌هاي هزار و يک‌شب يا اصفهان عصر شاه عباس، من به اندک بودن طعم‌ها و مزه‌ها فکر مي‌کنم. فکر کنيد خوان غذا در قصر گسترده است اما سر سفره تنها انواع گوشت‌هاي كبابي را مي‌بينيد و احتمالا كمي برنج و دوغ. سالاد وجود ندارد و تنها ميوه‌هاي محدود فصلي در دسترس‌اند. سيب‌زميني، گوجه فرنگي يا ذرت چيزهاي ناشناخته‌اي هستند و از همه بدتر از چاي خبري نيست.
توضيح: اين خوراکی‌ها در عصر قاجار به ايران آورده شدند.

نسب شناسي

هفته نامه شهروند مطلبي را چاپ كرده است كه گزارشي است از يك موسسه نسب شناسي در نيوانگلند كه روابط خويشاوندي دور نامزدهاي رياست جمهوري آمريكا را بررسي كرده‌اند و تا جد مشترك اوباما و بوش در قرن هفدهم ميلادي رسيده‌اند. البته از آنجا كه كشور آمريكا، از مهاجران ساخته شده و تاريخ طولاني هم ندارد، كارشان راحت‌تر از ساير كشورها بوده است
اما خداييش در مورد شخصيت‌هاي برجسته ايراني تا چند نسل مي‌توان اين كار را انجام داد؟ با كدام اسناد ثبت ازدواج يا تولد؟ تا قبل از دوره رضاخان و تشكيل اداره ثبت، به جز تعدادي از افراد سرشناس (اشراف يا روحانيون برجسته)، مردم، نام خانوادگي نداشتند و جز تعدادي از سادات، بعيد مي‌دانم بتوان شجره نامه خانوادگي كسي را درآورد. حالا بيا و بخواه يك تحقيق تاريخي انجام بده.

قرنطينه

تمام كساني را كه مي‌شناسم، وسواس كيانوش عياري در باور پذيركردن شخصيت‌ها را تحسين مي‌كنند؛ اما ديشب در سريال «روزگار قريب»، داستان به سمتي رفت كه اين تصوير را در ذهن من خدشه‌دار كرد: در سفر محمد قريب و والدينش به كربلا، كاروان با دسته‌اي سوار قزاق روبرو مي‌شود كه به جستجوي روستايياني هستند كه از قرنطينه تيفوس فرار كرده‌اند، كاروان در ادامه راهش با اين مردان روبرو مي‌شود و هنوز پرسش و پاسخ طبيب كاروان با آن‌ها تمام نشده كه قزاق‌ها سر مي‌رسند و روستاييان را به ظن اين كه بيمارند، مي‌كشند. يكي از بيماران براي دفاع از خود با سوار قزاق گلاويز مي‌شود اما سردسته، بنا بر دستور (نابودي همه كساني كه به بيمار تيفوسي دست زده‌اند)، حتي سرباز خود را مي‌كشد و البته اجساد را در ميان بيابان رها مي‌كنند. ماجرا پر از جزئيات است و از تلاش طبيب كاروان براي اين‌كه به سردسته بفهماند كه اين آدم‌ها بيمار نيستند و بيماري اين طور منتقل نمي‌شود، تا سرآسيمگي كاروانيان و به خاك سپردن اجساد و ... را دربرمي‌گيرد.
مساله ناراحت كننده اين نكته آزاردهنده نيست كه كودك روستايي كه مدتي است با ديگران در بيابان سرگردان است، با موهاي تميز و پوست آفتاب نخورده، تصوير مي‌شود يا سردسته قزاق‌ها نمي‌داند رباط كريم كجاست، بلكه اعتبار تاريخي كل ماجراست.
بنا بر اسناد تاريخي، تاريخچه بهداشت عمومي نوين در ايران، با افتتاح دارالفنون در دوره قاجاريه توسط اميركبير آغاز شد. دكتر تولوزان فرانسوي كه هم طبيب ناصرالدين شاه و هم استاد دارالفنون بود، به دنبال قحطي‌هاي مكرر و اپيدمي‌هاي وبا، پيشنهاد كرد سازماني به نام «مجلس حفظ الصحه» تشكيل شود كه سازمان قرنطينه نيز زير مجموعه آن قرار داشت. در سال 1300 نام «مجلس حفظ الصحه» به «شوراي عالي صحيه» تبديل شد و بعدا اداره صحيه عمومي در وزارت فوائد عامه تاسيس شد و بالاخره در سال 1320 وزارت بهداري تاسيس گرديد. (براي اطلاعات بيشتر اين‌جا را بخوانيد)
در دوره تاريخي كه داستان كودكي محمد قريب مي‌گذرد (پس از جنگ جهاني اول و قبل از به قدرت رسيدن رضاخان)، وبا و تيفوس شايع شدند و قربانيان زيادي گرفتند اما دليل انتشار سريع بيماري، به جز سوء تغذيه عمومي، نبودن آب بهداشتي و امكانات پزشكي، اتفاقا عدم رعايت مقررات قرنطينه بود كه هيچ كس به آن اهميتي نمي‌داد و به دليل عدم قدرت دولت مركزي و شورش‌هاي محلي، امكاني براي اجراي آن نبود.
از آن‌جا كه ورق زدن كتاب‌هاي تاريخ، يكي از علايق من است، كنجكاوم كه آقاي عياري با استناد به چه منابعي، چنين داستاني از خشونت و بي‌رحمي قزاق‌ها در اعمال مقررات قرنطينه را روايت كرده‌اند؟

اعدام در ملا عام

به عنوان كسي كه از مراسم اعدام بيزار است و هميشه فورا به تاثير سوء آن در ببينندگان بخصوص كودكان فكر مي‌كند بايد از بخشنامه جديد قوه قضاييه درباره ممنوعيت اعدام در ملا عام خشنود باشم.
اما دلم صاف نيست. اول به خاطر اين‌كه بخشنامه از نظر قانوني و اجرايي، اعتبار اندكي دارد و براي قاضي الزام‌آور نيست و مهمتر اين‌كه مرور تاريخ مجازات در غرب نشان مي‌دهد كه ممنوعيت مجازات در ملاعام، آغاز رويكرد جديد به مجازات و تغيير آن از گفتمان عبرت آموز بودن مجازات به گفتمان اصلاح مجرم است.
ببخشيد اما نمي‌توانم باور كنم چنين تغيير رويكردي در قوه قضاييه جمهوري اسلامي ايران رخ داده.

حاجي باباي اصفهاني

«حاجي باباي اصفهاني» جيمز موريه تصوير اغراق شده‌اي از عصر قاجار است اما بدون خواندن اين كتاب نمي‌توانيد درك كنيد مردم ايران در150 سال پيش چطور فكر مي‌كردند. خواندن اين كتاب، به همه كساني كه مرتبا در مورد امكان تلفيق سنت و مدرنيته نظريه پردازي مي‌كنند؛ اكيدا توصيه مي‌شود.

شب يلدا

يلدا و مراسمي که در نخستين شب زمستان (بلندترين شب سال) برپا مي‌شود، در سنت ايراني سابقه‌اي طولاني دارد. اين شب به عـنوان شب زايش خورشيد ياد شده است زيرا از آغاز دي روزها به تدريج بلندتر و شب‌ها کوتاه‌تر مي‌شود و خورشـيد هـر روز بيشـتر در آسمان مي‌پايد.
تصور گذشتگان بر اين بود که تاريکي نماينده اهـريمن است و روشني از تجليات و آثار اهورايي. به همين مناسبت در اين شب‌ به انتظار خورشيد، آتش روشن مي‌کردند تا تاريکي و عاملان اهريمني بگريزند. مردم دور هم جمع مي‌شدند، سفـره پهن مي‌کردند و با هم غذا مي‌خوردند. هـر آنچه ميوه تازه فصل که نگهداري شده بود و ميوه‌هاي خشک، همه را بر سر سـفـره مي‌گذاشـتند. اين سفـره جنبه ديني داشت و مقـدس بود، يعني از ايزد، خورشـيد و روشنايي و برکت مي‌طلـبيدند تا در زمسـتان به خوشي سر کنند و ميوه تازه و خشک و چيزهاي ديگر در سفـره، تمثيلي از آن بود که بهار و تابستاني پر برکت داشته باشـند.
ما همچنان شب يلدا را گرامي مي‌داريم اما بسياري نمي‌دانند كه اين آيين مربوط به ميتراپرستي است. در ايران باستان و در آئين مهرپرستي اعتقاد بر اين بود که پس از هزار سال تاريکي و قحطي ميترا ايزد مهر(ميترا) زاده شد. مرد جواني بلند بالا با لباسي سرخ كه گاو نري را قرباني كرد که از خونش نوشيدني ناب و از استخوانش ساقه‌هاي گندم ساخته شد و تاريکي و قحطي به پايان رسيد و از اين روست که اين شب را يلدا ناميدند.
با گسترش فرهنگ ايران باستان، نمادهاي ميتراپرستي به ساير سرزمين‌ها نيز راه پيدا كردند و بخصوص در اروپاي ميانه، براي ميترا كه خداي خورشيد و جنگاوران محسوب مي‌شد معابدي برپا شد. اما پيدايش مسيحيت كه دين كامل‌تري بود، ميتراپرستي را به محاق برد و تنها نشانه‌هاي اندكي از آن باقي ماند. سال‌ها بعد کليسا که تاريخ دقيق تولد مسيح را نمي‌دانست، 21 دسامبر روز تولد ميترا را روز تولد مسيح ناميد، در قرن چهار ميلادي با اشتباهاتي در محاسبات سال‌هاي کبيسه اين شب به 25 دسامبر منتقل شد. هرچند تزيين كاج و ساير آداب اين شب همچنان از مناسك ميتراپرستي اخذ شده است (مسيح زير درخت نخل به دنيا آمد) دست كردن حلقه ازدواج نيز از آيين ميتراپرستي گرفته شده است زيرا ميترا خداي محافظ پيمان نيز بوده است و تبادل حلقه، نشانه مهر و پيمان محسوب مي‌شده است.
در ايران نيز هنوز نشانه‌هايي از اين دين قديمي برجاست. برگزاري شب يلدا، نقاره زدن در هنگام طلوع و غروب خورشيد و دف زدن آيين‌هايي در بزرگداشت خداي خورشيد (ميترا) هستند. هر چند شان اين آيين‌ها فراموش شده‌اند تا آنجا كه نام ميترا مانند شيوا، به اشتباه براي دختران به كار مي‌رود اما همچنان بخشي از فرهنگ ما هستند

كار خير انگليسي‌ها

دارم تاريخ دوره قاجار را مي‌خوانم. يكي از چيزهايي كه خون مرا به جوش مي‌آورد اين حقيقت است كه تا اواسط دوره قاجاريه يعني كمتر از 150 سال پيش، هنوز آدم‌هايي به نام غلام و كنيز خريد و فروش مي‌شدند. بيشتر آن‌ها زنان و كودكاني بودند كه در جنگ‌ها يا درگيري‌هاي مرزي، بي‌گناه اسير مي‌شدند و ديگر مالك جان و زندگي خود نبودند. زن‌ها اگر صاحب جمال بودند، به حرامسراي سرداران و شاهزادگان راه مي‌يافتند و اگر از جواني و زيبايي بهره‌اي نداشتند بايد تا آخر عمر خدمتكار مي‌ماندند. تا اين كه ناصرالدين شاه تحت فشار انگليسي‌ها، خريد و فروش برده را ممنوع اعلام كرد. فكر مي‌كنم اگر انگليسي‌ها يك كار خير در ايران انجام داده‌ باشند، همين است.

عبرت‌هاي يانگوم

سريال جواهري در قصر در حال اتمام است و همراه آن تب يانگوم نيز به پايان خواهد رسيد. در اين مدت نشريه‌هاي زرد كلي مطلب داشتند از چاپ عكس و تفصيلات هنرپيشه‌ها تا پيام يانگوم براي ملت ايران و از سرگذشت يانگوم ايراني گرفته تا بحث در مورد جزئيات سانسور شده سريال در سيماي جمهوري اسلامي. البته به لطف تكنولوژي، كل سريال با زيرنويس فارسي بر روي دي‌وي‌دي در بازار پخش شد و من يكي را كه عاشق قسمت‌هاي پخت غذا بودم، وسوسه كرد. جالب‌ترين چيزي كه از تب يانگوم ديدم، روي جلد همشهري جوان بود كه پرتره موناليزا را با چهره و لبخند يانگوم چاپ كرده بود.
اما از آن جالب‌تر، بحث در مورد صحت تاريخي داستان است. يكي از آشنايان در مهماني خانوادگي با جديت، صحت تاريخي سريال را مضحك مي‌دانست به اين دليل كه امكان ندارد پانصد سال قبل ساختار سياسي كشور كوچكي مثل كره تا اين حد منظم و مبتني بر قانون باشد.
به او گفتم كه در مورد جزئيات تاريخي وجود چنين شخصيتي اطلاعي ندارم اما بر عكس تصور ايشان، پانصد سال پيش، كشور كره (تحت تاثير چين) به شدت مبتني بر قانون و آداب و رسوم مكتوبي بوده كه به سختي ممكن بود نقض شوند. متاسفانه اين يكي از خصوصيات ساختار سياسي ايران بوده كه حكومت‌هاي كوتاه‌مدت داشته و هر سلسله پادشاهي جديدي (كه با زور هم به قدرت مي‌رسيده) طومار سلسله قبلي را در هم مي‌پيچيده و از خاندان اشرافي تا بناهاي تاريخي، چيزي در امان نمي‌مانده است. به دليل همين فاجعه « هر كه آمد عمارتي نو ساخت» هرگز در كشور ما يك طبقه اشرافي مسلط مانند دوره فئوداليسم در اروپا به وجود نيامد و در كنار آن هم اصناف و بورژوازي شكل نگرفت و در نتيجه سال‌ها بعد هم سرمايه‌داري در كشور ما متحقق نشد و حالا هم خصوصي سازي با مشكل مواجه است و ...