مسافر کوچولو 4
ديروز براي اولين بار با پسر کوچولو و پدرش سوار مترو شديم و در واگن عمومي روي صندلي نشستيم. واگن شلوغ نبود. روبروي ما پسر جواني حدود بيست و چهار پنج ساله همراه دو زن نشسته بود. پسر کوچولو خوابالود بود، يکي دو باري اين طرف و آن طرف را نگاه کرد و بعد توي بغل پدرش رخوت کرد. نه حرفي زد نه شيرين کاري درآورد اما پسر جوان و همراهانش مرتب به بچه نگاه ميکردند و لبخند ميزدند. وقتي به ايستگاه مقصد رسيدند از جا بلند شدند، پسر جوان جلو آمد و بدون اين که به من يا پدر بچه نگاهي بکند دستش را جلو آورد و محکم لپ بچه را کشيد و بعد خيلي عادي از قطار بيرون رفت. من و آقاي همسر آنچنان شوکه شديم که هيچ حرکتي نکرديم، فقط با حيرت به هم نگاه کرديم و من تا چند ساعت حرص خوردم که مردک حتي به فکرش هم نرسيد اين از مصاديق کودک آزاري است، بماند که يک ببخشيد يا ماشاء الله هم نگفت.
بیچارگان چند شوهره
در ده هزارسالي که از شروع عصر کشاورزي ميگذرد، چند زني (مردي که همزمان چندين زن را در عقد ازدواج خود دارد) يکي از اشکال رايج ازدواج و از امتيازات صاحبان قدرت، ثروت و حيثيت به شمار ميآمده، در جايي که چندزني يکي از مصاديق نظام مردسالاري به حساب ميآيد دانشجوي دوره کارشناسي جامعه شناسي ممکن است گمراه شود و گمان کند در برابر آن وجود چندشوهري در تعدادي از جوامع مانند هند، تبت، سريلانکا و ... امتيازي براي زنان بوده در حاليکه برعکس، چندشوهري بدترين شکل استثمار زنان است.
در اين جوامع به دليل فقر و سختي معيشت، کشتن نوزادان دختر رواج داشته و در نتيجه جمعيت دختران بالغ کمتر از مردان خواهان ازدواج بوده و دور افتادگي جغرافيايي و فقر شديد مانع آن بوده که مردان براي همسرگزيني به نواحي اطراف بروند، در نتيجه دو يا سه برادر با يک زن (گاه چند برادر با چند خواهر) ازدواج ميکردند و از خدمات او بهرهمند ميشدند و فرزندان او را (که يا فرزند آنان يا برادرزاده اشان ميبوده) به طور مشترک بزرگ ميکردند. البته معمولا همه برادران با هم در خانه حضور نداشتند و به نوبت بدون نگراني از خانه و همسر و فرزندان در جستجوي کار روزها از خانه غايب بودند. حالا زن بیچاره را تصور کنید که به جای یک ارباب باید به دو یا سه ارباب شبانه روزی خدمت کند. هنوز در بعضي از نواحي تبت خانوادههايي با اين شکل و ترکيب وجود دارد و از جاذبههاي توريستي منطقه است.
گزارش یک تجاوز برنامه ریزی شده
ساعت 11 روز جمعه و بعد از تعطیلات عید قربان است، تازه از عوارضی تهران- قم گذشتهایم و من کمی دمغم چون دیرتر از آن که میخواستیم راه افتادیم. آفتاب پهن است و هوا معتدل. پسر کوچولو توی بغلم خوابیده. جاده خلوت است و من بیحوصله منظره کنار جاده را نگاه میکنم. در فاصله پنجاه متری جاده، بنایی خشتی و مخروبه نگاهم را میگیرد، شاید کاروانسرایی بوده. روبرویش یک 206 نوک مدادی توقف کرده و سرنشینانش (چهار مرد جوان با سر و وضع شبیه لاتهای میدان شوش) در حال پیاده شدن هستند. راننده 25 سالی دارد، پیراهنی سفید پوشیده که جلوه سبیل کلفت مشکیاش را بیشتر میکند، وقتی پیاده میشود شلوار مشکیاش را بالا میکشد و دور و برش را نگاه میکند. نگاهم به پشت ماشین میرسد. دو پسر جوانتر نوجوانی را از ماشین پیاده کردهاند و دارند به زور به دنبال خود میکشند. پسرک لباسهای سادهای دارد و با موهای کوتاه تیره و صورتی آفتاب سوخته (ظاهرش شبیه زبالهگردهاست) دست و پا میزند و مقاومت میکند. اما یکی از جوانها یقهاش را از پشت چنان محکم گرفته که نزدیک است لباس پسرک از تنش بیرون بیاید.
تماشای همه اینها فقط چند ثانیه طول میکشد، آنقدر که ماشینی با سرعت صد کیلومتر از کنارشان بگذرد. ثانیههای بیشتری طول میکشد تا مغزم آنچه را دیده تحلیل کند و بعد دلم از جا میجهد و توی حلقم میآید. نفسم که جا میآید به آقای همسر میگویم که الان پسر نوجوانی را دیدم که چند لات به زور میبردند توی خرابهای تا ...آقای همسر سریع ترمز میکند اما دو سه کیلومتری دور شدهایم و امکان برگشت نیست. تازه یک مرد تنها که زن و بچهاش توی ماشینند میخواهد چه کند؟ به پلیس 110 زنگ میزنم و با جزئیات ماجرا را میگویم. نمیدانم حرفم را جدی میگیرند یا نه؟ توی جاده راه میافتیم و خدا را شکر چند کیلومتر جلوتر ماشین پلیس راهنمایی و رانندگی ایستاده، کنارشان ترمز میکنیم و من همانطور بچه خواب به بغل نشسته روی صندلی عقب تند تند ماجرا را تعریف میکنم و نشانی میدهم. افسر راهنمایی و رانندگی از جا میپرد و در حال دویدن به طرف ماشین با بیسیم حرف میزند. ماشین پلیس راه میافتد و ما هم به راه خود میرویم اما چند ساعتی در جوش و خروشم.
نمیدانم حقیقت ماجرا چه بود و چه شد؟ شکی ندارم آنچه دیدم مقدمات بزهکاری بوده. چند لات در بیرون از محدوده شهری و کنار یک خرابه قبل از ظهر یک روز تعطیل برای هواخوری و قلیان چاق کردن نیامده بودند (من که چیزی دستشان ندیدم) و نمیتوانم جز تجاوز احتمال دیگری بدهم (اگرقصد کتک زدن و ادب کردن بود که توی محله بهتر بود، میشد عبرت سایرین). نمیدانم پلیس به موقع رسید؟(از پاسگاه کنارعوارضی و فاصله ماشین راهنمایی رانندگی فقط 5 دقیقه راه بود) نکند آدرس را پیدا نکردند؟ نکند کار به درگیری کشیده و پلیس راهنمایی و رانندگی که مسلح نبوده چاقو خورده؟ نکند پسرک را برده بودند تا بکشند؟
به خودم دلخوشی میدهم که خواست خدا بوده که در آن لحظه خاص منی که همیشه از دور نگاهم جذب بناهای خشتی میشود، در حالی که بچه خواب است و حواسم جمع منظره از آنجا بگذریم (که اگر دو دقیقه زودتر یا دیرتر بود، چیزی نمیدیدم) من اتفاقی را دیدم و سعی کردم هر چه میتوانم انجام دهم اما نمیدانم این حرکت کوچک چطور سرنوشت آدمهایی را که فقط چند ثانیه دیدمشان عوض کرده. همین ندانستن اذیتم میکند.
تماشای همه اینها فقط چند ثانیه طول میکشد، آنقدر که ماشینی با سرعت صد کیلومتر از کنارشان بگذرد. ثانیههای بیشتری طول میکشد تا مغزم آنچه را دیده تحلیل کند و بعد دلم از جا میجهد و توی حلقم میآید. نفسم که جا میآید به آقای همسر میگویم که الان پسر نوجوانی را دیدم که چند لات به زور میبردند توی خرابهای تا ...آقای همسر سریع ترمز میکند اما دو سه کیلومتری دور شدهایم و امکان برگشت نیست. تازه یک مرد تنها که زن و بچهاش توی ماشینند میخواهد چه کند؟ به پلیس 110 زنگ میزنم و با جزئیات ماجرا را میگویم. نمیدانم حرفم را جدی میگیرند یا نه؟ توی جاده راه میافتیم و خدا را شکر چند کیلومتر جلوتر ماشین پلیس راهنمایی و رانندگی ایستاده، کنارشان ترمز میکنیم و من همانطور بچه خواب به بغل نشسته روی صندلی عقب تند تند ماجرا را تعریف میکنم و نشانی میدهم. افسر راهنمایی و رانندگی از جا میپرد و در حال دویدن به طرف ماشین با بیسیم حرف میزند. ماشین پلیس راه میافتد و ما هم به راه خود میرویم اما چند ساعتی در جوش و خروشم.
نمیدانم حقیقت ماجرا چه بود و چه شد؟ شکی ندارم آنچه دیدم مقدمات بزهکاری بوده. چند لات در بیرون از محدوده شهری و کنار یک خرابه قبل از ظهر یک روز تعطیل برای هواخوری و قلیان چاق کردن نیامده بودند (من که چیزی دستشان ندیدم) و نمیتوانم جز تجاوز احتمال دیگری بدهم (اگرقصد کتک زدن و ادب کردن بود که توی محله بهتر بود، میشد عبرت سایرین). نمیدانم پلیس به موقع رسید؟(از پاسگاه کنارعوارضی و فاصله ماشین راهنمایی رانندگی فقط 5 دقیقه راه بود) نکند آدرس را پیدا نکردند؟ نکند کار به درگیری کشیده و پلیس راهنمایی و رانندگی که مسلح نبوده چاقو خورده؟ نکند پسرک را برده بودند تا بکشند؟
به خودم دلخوشی میدهم که خواست خدا بوده که در آن لحظه خاص منی که همیشه از دور نگاهم جذب بناهای خشتی میشود، در حالی که بچه خواب است و حواسم جمع منظره از آنجا بگذریم (که اگر دو دقیقه زودتر یا دیرتر بود، چیزی نمیدیدم) من اتفاقی را دیدم و سعی کردم هر چه میتوانم انجام دهم اما نمیدانم این حرکت کوچک چطور سرنوشت آدمهایی را که فقط چند ثانیه دیدمشان عوض کرده. همین ندانستن اذیتم میکند.
جادوی نام های ناشناخته
پس از چند سال رمانخواني، تغيير نامها در زبانهاي مختلف دستم آمده؛ جان (انگليسي)، ژان (فرانسوي) و خوان (اسپانيايي) همان يوحناست. مايک و مايکل (انگليسي)، ميکله (ايتاليايي) و ميگل (اسپانيايي) همان ميکاييل است و الکس (انگليسي)، الکساندر (روسي) و الخاندرو (اسپانيايي) همان اسکندر.
با اين حال هنوز بودند نامهايي که طنين خوشايندشان برايم جذبه داشت مثل لويي پاستور، گراهام بل و آن ماري شيمل. يکي از شوکهاي زندگيم روزي بود که فهميدم شيمل به معناي قارچ و کَپَک است و پاستور يعني چوپان؛ نام جادويي «لويي پاستور» چيزي است در حد «قلي چوپون» خودمان.
همت عالی یک افسرده سیصد کیلویی
ايميل فرستادند از يک پسر جوان غربي (آمريکايي؟ بريتانيايي؟ آلماني؟) سيصد کيلويي که از وضع خودش خسته مي شود و در عرض چند؟ ماه ورزش به وزن ايده ال مي رسد و حالا چند کيلو پوست کش آمده برايش مانده و کلي عکس و تفصيلات از چند کيلو پوست آويزان کش آمده باقيمانده و بعد عکسهاي پس از جراحي زيبايي که اضافات را بريدهاند و ريختند دور و خطهاي بلند جاي زخم (انگار زخم شمشير). حالا کاري به راست و دروغش ندارم.
عدهايي به عکسهاي دلآشوب کيلو کيلو پوست آويزان نگاه ميکنند (وا پوست آدم اینقدر کش میاد؟) کساني که دورانديشترند به همت عالي جواني که با ورزش خودش را لاغر کرده، (یعنی روزی چند ساعت ورزش کرده؟) اما من بيشتر کنجکاوم که چه شده که به آن موقعيت مهيب رسيده؟ چه جور مريضي يا افسردگي باعث شده جواني به آن اضافه وزن برسد و بعد خانوادهاش چي؟ سعي نکردند متوقفش کنند؟ کمکش کنند؟ چه بهانهاي داشتند براي اين به حال خود رهاکردنش؟ دوستانش چطور؟ اصلا دوستي داشته؟
دلیل جنگ
«تمام جنگها مقدسند، البته براي آنها که ميجنگند. اگر مردمي که جنگ را شروع ميکنند، آن را مقدس نپندارند، کدام احمق ممکن است جنگ را بپذيرد؟ ... اما مردم کمي اين را تشخيص ميدهند، چون گوشهاي همه پر از صداي بوق و طبل و کلمات زيباي سخنرانان پشت جبهه است. گاه شعار جنگ «نجات مقبره مسيح از دست کفار» است، گاه «سرنگون باد سلطه پاپ» و گاه «آزادي» و يا «پنبه، بردگي و حقوق ايالتي» (رمان برباد رفته، مارگارت ميچل، ترجمه شبنم کيان، نشر پانوس، ص 261)
اشتراک در:
پستها (Atom)