زبان بیگانه ی آشنا

پسرکم دوست دارد حدود ظهر تلویزیون روشن باشد و کارتون تماشا کند. هیچ کدام از شبکه های وطنی در آن ساعت برنامه کودک ندارند. ناچار شبکه های ماهواره ای ام بی سی 3 یا سی ان را روشن می کنم. اولی عربی است و دومی ترکی اما جالب است که بیشتر کارتون ها به زبان اصلی (انگلیسی) است. فیلم های سینمایی را که مخصوص نوجوانهاست زیرنویس می کنند اما بقیه را نه. تبلیغات البته به زبان اصلی شبکه است و من روزی یکی دو ساعت، مشغول کار خانه زبان های بیگانه را می شنوم. عربی و انگلیسی را کم و بیش می فهمم اما هیچ درکی از ترکی نداشتم، برایم یک مشت کلمات نخراشیده نتراشیده با یک عالمه ق و گ بودند اما حالا که آهنگ کلمات به گوشم آشنا شدند گاه و بیگاه بین این توده نامفهوم، کلمه هایی آشنا پیدا کنم که روزهای اول به خاطر تلفظ متفاوت، به نظر غریبه بودند اما حالا هربار که می شنومشان، ناخواسته لبخند می زنم:
ماجیرا، حاضیر جواب، هیدیه، شیفاف، حیساس، هدف، تنبل، هیجان، سیاه، شیرین، شکری، چارشینبه، کتاپ، استاد، عیشق، نیفرت، عیدالت، محکمه، مجادله، سیلاح، محافیظ، وطن، دوست، بابا، معصوم، تکرار، اما حالا، البته، هر کسی که، تمام، زمان، روزگار، لطفا، تیشکًٌر، مجلل و محتشم.

مورد جالب آنا او

تاریخ روانکاوی این طور آغاز می شود که فروید در هنگام تحصیل در رشته پزشکی در وین با پزشکی برجسته به نام بروئر دوست شد. آن دو اغلب در مورد بعضی از بیماران بروئر از جمله آنا که شرح حال او محور اصلی تحول روانکاوی است، به بحث می‌پرداختند. انا که در خانواده ثروتمند یهودﯼ در وین به دنیا آمده و بزرگ شده بود، به دلیل ناراحتی هاﯼ هیستریکی که در اثر مرگ پدر برایش به وجود آمده بود، از سال ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۲ تحت درمان یوزف بروئر قرار داشت.او که زن 21 ساله و باهوش و جذابی بود علایم هیستریکی شدید و متعددی از جمله فلج، زوال حافظه، تهوع، اختلال بینایی و تکلم را نشان می داد. بروئر معالجه او را با به کار بستن هیپنوتیزم شروع کرد. بروئر بیش از یک سال همه روزه آنا را می دید. در ملاقاتهایشان آنا رویدادهای ناراحت کننده روزانه را تعریف می کرد و پس از آن نوعی رهایی از نشانه های بیماری را تجربه می کرد. همسر برئر از رابطه عاطفی که بین آنا و بروئر ایجاد می شد دچار حسادت شد. آنا نسبت به بروئر آنچه را که بعدها انتقال مثبت نامیده شد ابراز داشت یعنی احساسات درونی خود نسبت به پدرش را به بروئر انتقال داد. بروئر نیز ممکن است یک وابستگی هیجانی نسبت به بیمارش پیدا کرده باشد. سرانجام بروئر این وضعیت را تهدیدآمیز یافت و به آنا گفت که نمی تواند به درمان وی ادامه دهد و با همسرش برای دومین ماه عسلشان به ونیز رفت.(داستان کتاب «و نیچه گریست» یالوم از همین جا آغاز می شود) در ۱۸۹۵ فروید و بروئر پژوهش‌هایی درباره هیستری را منتشر کردند که اغلب نقطه آغاز رسمی روانکاوی تلقی می‌شود. چند مقاله مشترک و چند شرح حال موردی از جمله شرح حال آنا محتوای این کتاب را تشکیل می‌دادند. گزارش بروئر درباره شرح حال آنا در تحول روانکاوی اهمیت دارد، زیرا روش تخلیه هیجانی یعنی معالجه از راه صحبت کردن را که در آثار فروید به گونه‌ای برجسته نمایان است، به او معرفی کرد. بعدها مشخص شد که آنا او نام مستعار برتا پاپن‌هایم بود که یوزف بروئر برای حفظ حریم شخصی اش این نام را انتخاب کرد. آنا از راه درمان پالایشی بروئر درمان نشد. پس از آنکه بروئر معالجه آنا او را متوقف کرد، او مدتی در بیمارستان بستری شد و در آنجا ساعتها در کنار عکس پدرش می نشست و درباره زیارت قبرش صحبت می کرد. بروئر به فروید گفت او دیوانه شده است و اظهار امیدواری کرد که ممکن است بمیرد و درد و رنجش پایان یابد. معلوم نیست که آنا چگونه بر بیماری اش غلبه کرد اما بعدها مددکار اجتماعی و طرفدار حقوق زنان شد. او یکی از پایه گذاران اتحادیه زنان یهودﯼ بود و سال هاﯼ زیادﯼ سمت مدیریت اتحادیه زنان آلمان را بر عهده داشت. او براﯼ روسپیان جوان سرپناه تهیه می‌کرد و علیه معامله بر سر ایشان مبارزه می‌کرد. در کنار این فعالیت‌ها داستان می‌نوشت وتحقیقاتش در مورد مسائل تئوریک زنان را به رشته تحریر در می‌آورد. او در سال ۱۹۳۶ در گذشت. (تاریخ روانشناسی نوین، دوان شولتز، ترجمه علی اکبر سیف و دیگران، تهران: نشر دوران، 1386) حاشیه: آنا او مهم است چون دانش روانکاوی با او اغاز می شود، از طرفی مشخص است که دختر بیچاره به خاطر سرکوب تمایلات جنصی نسبت به پدرش و احساس گناه دچار هیستری شده بوده و همین یکی از دلایل پرداختن فروید به اهمیت سرکوب تمایلات جنصی در بیماری های روانی است، با این حال معلوم نیست این خانم چطوری خود را درمان کرده؟ دارم خیال می بافم که اگر فروید و بروئر در هنگام انتشار کتابشان به سراغ او می رفتند و گزارشی از وضعیت سلامتی و نحوه غلبه بر بیماریش تهیه می کردند، شاید تاریخ روانکاوی عوض می شد. اما تاریخ علم را هم مردان نوشته اند.

مردان خانه دار

سریال آمریکایی زنان خانه دار مستاصل را می بینم که سریالی خانوادگی است با محوریت زندگی چند زن خانه دار که در حومه شهر همسایه اند. ماجراها حول زندگی خانوادگی، وفاداری، عشق، خیانت، گناه و رازها و دروغها... می چرخد و پر است از نتیجه گیری های اخلاقی که هر کاری پیامدی دارد و نمی شود با دروغ زندگی کرد و ... البته این سریال مثل بقیه سریال های آمریکایی تبلیغ سبک زندگی آمریکایی هم هست و گل درشت ترین پیام پنهانش، نشان دادن همجنسگراهاست که در این سریال آدم هایی عادی (نه بیمار روانی) هستند. گذشته از فرزند یکی از شخصیت های اصلی که بایسکشوال است، در سیزن 5 زوجی همجنسگرا به محله اسباب کشی می کنند و با آن که مورد استقبال همسایه های دیگر نیستند اما در راستای ادب و احترام به حریم شخصی اشان تحمل می شوند.
تعامل این زوج دگرباش برای من جالب ترین بخش ماجرا بود، در حالی که یکی از مردان جوان وکیل است و مانند هر مرد دیگری به سر کار می رود، مرد جوان دیگر نقش یک زن خانه دار را بازی می کند؛ غذا می پزد، خانه را مرتب می کند و حتی با زنان دیگر دوره های بازی و غیبت خاله زنکی دارد، البته خانه نشستن را هم دوست ندارد و گاهی دلالی معاملات ملکی را هم انجام می دهد.
این سوال در ذهنم ایجاد شد که چرا در بین این زوج های دگرباش نیز چنین تقسیم وظایف جنسیتی وجود دارد؟
الگوی تقسیم کار جنسیتی سنتی (کار بیرون برای مرد، کار خانه برای زن) معمولا بر این اساس توجیه می شود که زنان به خاطر فرزندزایی و بزرگ کردن آنها مجبورند بیشتر خانه نشین باشند و منطقی است که آشپزی و خانه داری را نیز آنها انجام دهند اما در میان زوج های همجنسگرا تفاوت زیست شناختی وجود ندارد پس چرا همان الگوی تقسیم کار خانگی تکرار می شود؟
جواب چندان پیچیده نیست؛ با آنکه زوج های همجنسگرا تمایلات جنسی متفاوتی دارند که از نظر اکثریت جامعه بهنجار نیست اما لزوما به چارچوب زندگی خانوادگی متفاوتی نمی انجامد. روابط زوجین دگرباش مانند روابط زوجین طبیعی بر اساس مسئولیتها (تامین خرج زندگی) قدرت بین همسران برابر نیست و کسی که نقش خانه دار را بازی می کند (که از نظر اقتصادی کم ارزش تر تلقی می شود) از قدرت و حق کمتری برخوردار باشد و از همان الگوی رفتاری تبعیت کند که در طول هزاران سال ملازم چنین نقشی تعریف و اجرا شده است

الارم گمشدگی

حیف که چیزهایی مثل سوییچ ماشین یا کنترل ماهواره، الارمی ندارند که وقتی گم و گور می شوند بتوانی بهشان زنگ بزنی و از صدایشان پیداشان کنی.

محکومیت بیگناه

فیلم محکومیت اثر تونی گلدوین محصول سال 2010 آمریکا بر اساس داستانی واقعی ساخته شده است. شخصیت اصلی داستان زنی است به نام بتی واترز (هیلاری سوانک) که روابط عاطفی عمیقی با برادرش دارد. برادر خلافکاری که متهم به قتل یک زن و محکوم به زندان می‌شود. بتی تمام تلاشش را می‌کند تا بی‌گناهی برادرش را ثابت کند تا آنجا که به طور پاره وقت در دانشگاه حقوق می‌خواند و وکیل می‌شود و پس از چندین سال تلاش و به قیمت طلاق عاقبت موفق می‌شود با کمک آزمایش DNA که در آن سال‌ها به تازگی متداول شده بود، برادرش را پس از شانزده سال تحمل زندان آزاد کند.
بازی خوب بازیگران و روایت واقعی فداکاری خواهرانه به دل می‌نشیند اما نکته تکان‌دهنده فیلم برای من توضیحات آخر فیلم است که می‌گوید با استفاده از آزمایش DNA تا به امروز بی‌گناهی حدود 250 نفر از زندانیان متهم به قتل در آمریکا ثابت شده و آن‌ها آزاد شده‌اند. یعنی چند برابر این تعداد آدم‌های بی‌گناهی بودند که هیچ DNA‌ای از قاتل در صحنه جنایت باقی نمانده یا پرونده‌اشان مشمول مرور زمان شده یا اعدام شده‌اند.
بعد ذهن لعنتی من فورا می‌پرسد در ایران چطور؟ آیا ورود تکنولوژی تشخیص DNA باعث آزادی بی‌گناهی شده؟ چند پرونده دوباره به جریان افتاده؟ بعد طرف تاریک ذهنم با ریشخند جواب می‌دهد که احتمال قریب به یقین هیچ. در پرونده‌های قتل در صورت عدم رضایت صاحبان دم، حداکثر پنج سال طول می‌کشد تا حکم اعدام اجرا شود. با این سیستم قرون وسطایی کشف جرم و دادگاه‌های الله بختکی تا به حال چند بی‌گناه به اشتباه محکوم شده‌اند، خدا عالم است. آن وقت به جای تغییر سیستم، به فکر افتاده‌اند متهم را یک ماهه بفرستند سر دار. خدا رحم کند.

بچه تب دار زیر پتو

من معمولا سریال های وطنی را دنبال نمی بینم؛ داشتم از جلوی تلویزیون رد می شدم که آقای همسر تبلیغ فرمودند بنشین و کمی از این سریال توطئه فامیلی را ببین، کارگردانش رامبد جوان است و یک گوهر خیراندیش نازنین هم دارد. خلاصه ما نشستیم به دیدن سریالی که جسته گریخته داستانش دستم بود و هنوز ده دقیقه نشد که مایه حرص خوردنم پیدا شد. امیر جعفری زنگ می زند به خانومش فلورا سام که حال بچه چطور است و ایشان هم می گویند تب بچه بالای 39 رفته و پاشویش هم کردم فایده نداشت و آقا مهمانی را ترک می کنند و می آیند خانه و برایشان تب بالا محرز می شود و بچه را می برند بیمارستان و آنجا هم یک آمپول تب بر. حالا تمام این مدت بچه زیر پتوی کلفت پشمی است. یعنی من می خواهم بدانم خانوم سام (که از قضا فیلمنامه نویس است) یا کارگردان یا هیچ کدام دیگر از عوامل صحنه نمی دانند بچه تب دار را نباید زیر پتو پوشاند، چون این خودش حرارت بدن را بالاتر می برد و کار را به تشنج می کشاند. باید لباس نازک و تابستانی تنش کرد و دور دست و پایش پارچه مرطوب پیچید و هی مایعات به او خوراند و شربت استامینوفن داد و اگر باز هم تب پایین نیامد یعنی تب حاصل عفونت خطرناکی است که آنتی بیوتیک لازم است.
نگویید گیر الکی ندهم و سریال طنز است، آخر این سریال های ما نباید اندازه یک نحوه مراقبت از کودک تب دار هم بار آموزشی داشته باشند؟ نگویید که مردم خودشان بلدند اگر بلد بودند که عوامل تولید چنین گافی نمی دادند؛ من خودم توی بیمارستان کودکان پسر سه ساله ایی را دیدم که تب کرده بود و مادرش که چهار بچه دیگر هم بزرگ کرده بود برای این که او سرما نخورد توی پتو پیچیده بودش و تا بچه به بیمارستان برسد تشنج کرده بود و بعد از دو ماه بستری بودن تازه می توانست لنگ لنگان راه برود.

زنان: آدم‌هاي ناقص

بيشتر وقت‌ها اين خودکشي مردان بود که او را به خشم مي‌آورد. کالبورن قبول داشت زناني که خود را در آبشار مي‌اندازند از فرط استيصال از زن بودنشان اين کار را مي‌کنند. اين مثل يک نقص مادرزادي بود: زن.
خودکشي زنان، بيشتر مورد دلسوزي قرار مي‌گرفت تا سرزنش، آن‌طور که کليسا آن‌ها را سرزنش و محکوم مي‌کرد. اکثر آنان جوان بودند، دختراني پريشان و زناني که حامله شده و عشاقشان آن‌ها را ترک کرده بودند. همسراني که مورد آزار و اذيت قرار گرفته يا شوهرانشان آن‌ها را ترک کرده بودند. زناني که کودکشان مرده بود. يا شايد، به نحوي خود آن‌ها کودکشان را کشته بودند. آن‌هايي که فقط و فقط زن بودند.
(رمان عروس بيوه، جويس کرول اتس، ترجمه رويا بشنام، تهران: فيروزه، 1386)