زنان: آدم‌هاي ناقص

بيشتر وقت‌ها اين خودکشي مردان بود که او را به خشم مي‌آورد. کالبورن قبول داشت زناني که خود را در آبشار مي‌اندازند از فرط استيصال از زن بودنشان اين کار را مي‌کنند. اين مثل يک نقص مادرزادي بود: زن.
خودکشي زنان، بيشتر مورد دلسوزي قرار مي‌گرفت تا سرزنش، آن‌طور که کليسا آن‌ها را سرزنش و محکوم مي‌کرد. اکثر آنان جوان بودند، دختراني پريشان و زناني که حامله شده و عشاقشان آن‌ها را ترک کرده بودند. همسراني که مورد آزار و اذيت قرار گرفته يا شوهرانشان آن‌ها را ترک کرده بودند. زناني که کودکشان مرده بود. يا شايد، به نحوي خود آن‌ها کودکشان را کشته بودند. آن‌هايي که فقط و فقط زن بودند.
(رمان عروس بيوه، جويس کرول اتس، ترجمه رويا بشنام، تهران: فيروزه، 1386)

مسافر کوچولو 5

تا وقتی پسر کوچولو یک‌ساله نشده بود توی ماشین و وقت رفت و آمد بغلش می‌کردم اما حالا که بزرگتر شده روی صندلی عقب می‌نشانمش و کمربندش را می‌بندم و خودم هم می‌نشینم کنارش و عذاب وجدان دارم که نکند این کمربندها استاندارد نباشد و وقت ترمز به شکم بچه فشار بیاید و چه و چه.
البته گرفتاری اصلی وقت رفت و برگشت توی اتوبان قم – تهران است که برای بچه خسته کننده است و حوصله‌اش سر‌می‌رود و می‌خواهد بایستد و دور و بر را تماشا کند و ... این هفته وقت برگشتن از قم را ساعتی گذاشتیم که آقا خسته شده بود و همان اول راه گرفت خوابید. من هم صندلی عقب نشسته بودم، جایم راحت نبود و وسوسه شدم "مثال ایوم قدیم" بروم جلو بنشینم و اما شیطان را لعنت کردم که اگر بچه ناگهان بیدار شود و یا به هر دلیل بغلتد، توی اتوبان و سرعت بالای ماشين آچمز می‌شویم و بی‌خیالش شدم.
بعد همین باعث شد دقت کنم و لااقل سه تا ماشین را دیدم که خانم خیلی خونسرد روی صندلی جلو نشسته و بچه زیر سه سالشان را به امان خدا روی صندلی عقب رها کرده بودند و او هم ایستاده بود و خودش را با تماشای اطراف و یا دست کشیدن روی شیشه سرگرم می‌کرد. آدم می‌ماند به این حضرات چه بگوید؛ بله قبول اتفاق یک در هزار می‌افتد ولی اگر بیفتد چه؟ می‌گویید تقصیر راننده لایی کش بود؟ قسمت بود؟

باغ وحش نداشته تهران

بالاخره پس از چند سال فرودگاه قلعه مرغی تعطیل شد و هکتارها زمین مسطح در اختیار شهرداری قرار گرفت که به فرهنگسرا، بوستان، زمین ورزش و ... تبدیل شود. فاز اولش هم به عنوان بوستان ولایت افتتاح شد. خدمت مسئولان محترم شهرداری عرض می‌کنم حالا که این قدر برای زیباسازی و بهبود مکان‌های شهری زحمت می‌کشید، به حال حیوانات بیچاره‌ای که توی قفس‌های دو سه متری پارک ملت و پارک ارم و ... اسیر کرده‌اید، فکری کنید. یا آزادشان کنید یا در همین زمین درندشت، باغ وحش درست و حسابی و فراخی بسازید. خدا عوضتون بده.
رونوشت به سازمان‌های حمایت از حقوق حیوانات و دوستداران محیط زیست و ...
پی نوشت: الان می دانم که عزیزان دوستدار حیوانات اخم و تخم می کنند که نادان ما از اساس با در قفس بودن حیوانات مخالفیم، عرض کنم بنده هم موافق نیستم ولی حالا که این زبان بسته ها اسیر دست آدمها هستند حداقل می شود جای مناسبی برای زندگی و جست و خیزشان فراهم کرد.
گروه دوم مخالفین با رگ گردن بیرون زده بنده را مورد ارشاد قرار خواهند داد که فراماسون بی شعور مزدور نمی فهمی ساختن باغ وحش در بوستان ولایت، مصداق توهین است. البته در جواب چیزی به عقلم نمی رسد.

تربیت بچه عزیزتر از بچه است

سخت‌ترین موقعیت والدین در برابر بچه‌ها، واکنش در برابر الم شنگه آنهاست. کودکان بین یک تا سه سال گاهی الم شنگه به پا می‌کنند، خود را روی زمین می‌اندازند، پیچ و تاب می‌خورند و با صدای بلند گریه می‌کنند و یا جیغ‌های وحشتناک می‌کشند. در کتاب‌های تربیت کودک نوشته است که در این مواقع بهترین استراتژی تربیتی بی‌اعتنایی و عدم توجه است تا پس از مدتی این رفتار خاموش شود. حتی توجه منفی (اخم یا دعوا کردن) نادرست است زیرا کودک می‌فهمد که موفق شده توجه والدینش را جلب کند.
توصیه کردن راحت است ولی حقیقتش مواجه با این موقعیت‌ها دل سنگین می‌خواهد و اعصاب پولادین. البته دفعه اول و دوم بدتر از سایر مواقع است چون ممکن است بیشتر از پنج دقیقه طول بکشد اما اگر درست عمل کنید دفعه‌های بعدی به دو دقیقه هم نمی‌رسد. بهترین کار این است که از اتاق خارج شوید یا سرگرم کاری شوید. من و آقای همسر به طور نامحسوس از مانور پرت کردن حواس بچه هم استفاده می‌کنیم. من دو سه باری بلند بلند برای آقای همسر از مهمانی عروسک‌ها تعریف کردم. یک بار هم آقای همسر نشست روی سه چرخه و عروسک هاپو خپل را دور تا دور خانه به گردش برد. بک باتری هم من و خاله‌اش شروع کردیم دست زدن و رقصیدن. خلاصه هرکاری که برای بچه جالب است و جیغ زدن یادش می‌رود.
البته وقتی آدم خانه خودش هست کار راحت ‌تر است وای به وقتی که این الم شنگه جلوی مادربزرگ و پدربزرگ خاله و عمه برگزار شود. فورا یک عده هجوم می‌آورند بچه را بغل می‌کنند و قربان صدقه‌اش می‌روند. البته من با جدیت توضیح دادم که از نظر تربیتی رفتارشان درست نیست و نباید بچه را لوس کرد و ... از همین‌جاست که چند سال دیگر بچه برمی‌گردد می‌گوید من مامان جون (مادربزرگ) یا خاله س و عمه ط را بیشتر دوست دارم.

حسرت دهه ای که گذشت

دهه 80 قرار بود بهترین و مهمترین سال‌های زندگیم باشد؛ 25 تا 35 سالگی که قدرت ذهنی و توان جسمی در بالاترین حد است و باید همه کارهای مهم زندگیت را در این چند ساله انجام دهی. نوروز 1380 در حالی گذشت که دانشجوی کارشناسی ارشد بودم و دنبال موضوع بکری برای پایان‌نامه و البته مشغول به کار درمرکز پژوهشی اسم و رسم‌داری و حسابی از خودم راضی بودم. اما چند اتفاق ریز و درشت شرایطی را به وجود آورد که پایان‌نامه شد بدترین گرفتاری زندگیم. کار به افسردگی و اضافه سنوات کشید و آخرش شانس آوردم که اخراج نشدم و با هر بدبختی که بود دفاع کردم و فارغ التحصیل شدم.
برای بیرون آمدن از باتلاق افسردگی دستم آمد که همه این پریشانی‌ها و بی‌انگیزگی‌ها و خب، آخرش که چی؟ حاصل تعارضات فکری خودم است. چند ماهی نشستم در خودم تامل کردم و کلی از این کتاب‌های خود را بشناسید، آفرینش خویشتن، راز شاد زیستن و ... را دوره کردم تا افکار درهم و برهمم را از نو سرو سامان دادم. برای خودم روشن کردم که چه توانایی و استعدادی دارم؟ علایقم چیست؟ دوست دارم چطور زندگی کنم؟ اهدافم و رویاهایم چيست؟ از زندگیم چه می‌خواهم و برای رسیدن به خواسته‌هام چه امکاناتی دارم؟ عیب‌هایم کدامند؟ تحمل چه رفتارهایی را ندارم؟ اصول اخلاقی و خط قرمزهایم کجایند؟
نمی‌گویم که یک شخصیت جدید ساختم ولی تکلیف را با خودم و جهانم صلح کردم و حاصلش شد آرامشی که فوق‌العاده بود. بعد جستجوی مرد ایده‌ال و سال 83 شد سال عشق و همه آن ماه‌ها که انگار روی ابرها راه می‌رفتم و تب و تاب دوست داشتن و دوست داشته شدن و ازدواج و دغدغه‌های زندگی زیر یک سقف.
امتحان دکترا که قبول نشدم برگشتم سر کار و چند سالی هم کارمند ساعت 8 صبح تا 4 بعدازظهر شدم که مثلا دینم را بابت تحصیلات رایگان به دولت بازپس دهم و دستم آمد که این‌کاره نیستم و رفتم دنبال مقاله و تحقیق برای دل خودم و بعد سال 88 و بچه‌ که تا الان صبح تا شب گرفتارمش.
بهترین دهه عمرم گذشته، همین‌طوری روی کاغذ خودم را دلخوش می‌کنم که همه کارهای مهم را انجام داده‌ام. تحصیلات دانشگاهی را تمام کردم و رشته تخصصی‌ام را پیدا کردم. چند سالی سابقه کار دارم و چند مقاله و تحقیق. مسافرت رفتم، کتاب خواندم، فیلم دیدم، عاشق شدم، مادر شدم.
به نسبت نود درصد جامعه نسوان کارنامه قابل دفاعی است اما ته دلم نمی‌توانم خودم را گول بزنم که اگر کوشاتر بودم می‌شد دکترا هم بخوانم، کتاب هم بنویسم، می‌شد که آدم بهتری می‌بودم.
کامم تلخ است.

چرا باید کتاب مستطاب آشپزی را بخریم؟

برای پختن یک غذای خوب دو اصل مهم را باید بدانی: 1- ترکیب غذا و نسبت مواد به هم 2- شیوه و زمان پخت مواد غذایی.
همه دستورهای آشپزی هم دقیقا این دو بخش را دربرگرفته. ابتدا فهرستی از مواد لازم و مقدار هر کدام آورده‌اند، بعد توضیحی کوتاه می‌دهند که اول کدام را سرخ کنی یا بریزی توی قابلمه. فرق اصلی کتاب‌های آشپزی گذشته از تعداد غذاهایی که فهرست کرده‌اند در پرداختن به جزئیات و ظرافت‌های پخت و پز است و اگر پای جزئیات وسط باشد کتاب مستطاب آشپری نوشته نجف دریابندری جامع‌ترین کتاب آشپزی است که به زبان فارسی نوشته شده. فهرست عناوین بیش از چهل صفحه است شامل فصل‌هایی در مورد انواع نوشیدنی‌های سرد و گرم(چای، قهوه، دوغ، شربت، خوشاب)، شوربا، سالاد، حریره، هلیم، بورانی، سوپ(گرم و سرد)، چلو، خورش، مسما، آبگوشت، خوراک، تاس کباب، کوفته و دلمه، پاستا، پیتزا، سوفله، کباب، کتلت، کوکو، خاگینه، ماهی، مرغ، سیب زمینی، دستور پخت گوشت شکار، انواع دستورات گیاهخواری و خام خواری، دسر و شیرینی، پالوده، مربا، ترشی، شور وسر آخر دو فصل در مورد نان و بیسکویت.
گذشته از انواع غذاهای ایرانی (آن هم با همه ورژن‌ها) دستور پخت غذاهایی از اسپانیا، ایتالیا، انگلستان، ترکیه و کشورهای عربی، چین، ژاپن، هندوستان، فرانسه، روسیه و یونان هم به مناسبت آمده‌اند و انگار این‌ها کافی نبوده بخشی هم دارد به نام غذاهای فراموش شده که شیوه پخت خورشت‌ها و کوکو‌های عصر صفوی را هم آورده(کاری در حد احیای میراث فرهنگی).
بگذریم از مقدمه‌ای طولانی که 90 صفحه از کتاب اختصاص دارد به معرفی مکتب‌های اشپزی و تاریخچه‌اشان (که واقعا خواندنی است)، 20 صفحه در معرفی لوازم آشپزی شامل دیگ و کارد و ملاقه و 150 صفحه در مورد انواع مواد خوراکی با فصل‌هایی در مورد ادویه، گوشت، مرغ، تخم مرغ، ماهی، شیر، تره بار و برنج. (با عکس و تفصیلات برای آن‌هایی که فرق ترخون و جعفری را نمی دانند یا تا به حال کنگر ندیده اند) و شیوه‌های تمیز کردن، خرد کردن، فريز کردن و آرایش مواد غذایی. هزار صفحه بعدی پر است از دستور غذاها که کامل و دقیق است و تا توانسته هر جزئیاتی را شرح داده. به همه اینها اضافه کنید لحن صمیمی و طنز خوشایندی که گاه اینجا و آنجا به چشم می‌خورد و برای نمونه چند تایی‌اش را می‌آورم:
- خوراک ماهیچه برای 3-2 جاهل (ص 995)
- برگرداندن کوکو سبزی: کوکو در تابه دربسته مغز پخت می‌شود و اگر آن را با تابه روی دیس برگردانیم، روی برشته آن بالا خواهد بود و غیر از خداوند که ستارالعیوب است کسی زیر آن را که سرخ نشده نخواهد دید، ولی اگر بخواهید هر دو روی کوکو برشته شود بهترین راه آن است که ...(ص 1340)