همکلاسی

در يک محله با فاصله چند خانه از هم زندگي مي‌کرديم. سال پنجم دبستان همکلاسي بوديم، من شاگرد زرنگ کلاس بودم و او سال دومش بود که توي اين کلاس مانده بود. دختر آرام و قشنگي بود. کاري به کار هم نداشتيم؛ در حد چند سلام و عليک. سال بعد من به مدرسه راهنمايي رفتم، او و دو نفر ديگر ترک تحصيل کردند و شدند دختر خونه. دبيرستان بودم که شنيدم شوهر کرده و بعد هم بچه. من که آمدم تهران و دانشگاه ديگر نديدمش، دو سال پيش اتفاقي ديدمش، هنوز خوشگل بود و جوان، دختر نازي هم کنارش بود که اول فکر کردم خواهرش است و بعد که فهميدم دخترش است، دهانم از تعجب باز ماند. تعطيلات عيد با پسر کوچولو رفتم خانه پدري و توي حرف و حديث از همسايه‌ها شنيدم، داماد گرفته. به فکرم قبل از چهل سالگي بچه دوم را هم بياورم، وقتي که همکلاسي قديمي‌ام لابد مشغول نوه‌داري است. مانده‌ام که چرا اين‌قدر راه زندگي‌مان با هم فرق داشت.

آخر سالی

سال 88 مهمترين سال زندگي من بود. همان‌طور که حوادث پس از انتخابات رياست جمهوري يک جور نقطه عطف براي جمهوري اسلامي بود و تناقضات ذاتي آن را براي عموم آشکار کرد، در زندگي شخصي‌ام مهمترين تصميم زندگي‌ام را گرفتم و مادر شدم. تاکيد مي‌کنم مهمترين تصميم؛ انتخاب همسر يا انتخاب رشته تحصيلي هم اتفاق‌هاي مهم زندگي‌اند چون مسير زندگي را تغيير مي‌دهند اما يقين دارم بچه‌دارشدن نقطه عطف زندگي يک زن است چون لحظه‌اي است که بقيه عمر آدم را عوض مي‌کند. مي‌شود از آدمي که باهاش خوشبخت نيستي طلاق بگيري يا رشته تحصيلي يا کارت را عوض کني و البته هزينه‌هاي مادي و عاطفي‌اش را کم و بيش بپردازي و يک‌جورهايي برگردي سرخط؛ اما از مادري نمي‌شود استعفا کرد. زنجيري است که تا آخر عمر به گردن آدم است. با همه اين تفاصيل تصميم گرفتم بچه‌دار شوم فکر کردم تجربه مادري با همه سختي‌اش يک‌جورهايي باعث مي‌شود آدم بهتري شوم و تنبلي و بي‌حوصلگي و خودخواهي‌هاي کوچکم را به خاطر موجودي که مسئولش هستم کنار بگذارم.
اين شد که ايام نوروز را با حالت تهوع وحشتناکي گذراندم که تا اواخر ارديبهشت ادامه پيدا کرد و خردادماه تازه داشتم به شرايط بارداري عادت مي‌کردم که کمردرد و پادرد شروع شد آنقدر که مجبور شدم از کار استعفا دهم و خانه‌نشين شوم. روزهاي کشدار تابستان را به تماشاي لاست و خواندن کتاب گذراندم و ذوق پسرکي که روزي چند بار لگد مي زد و خودش را يادآوري مي‌کرد انگار مي‌شد ناديده گرفتش. تا پاييز که حسابي سنگين شدم با خستگي روزانه و بدخوابي شبانه.
آبان ماه پس از چند ساعت درد وحشتناک که چهار ستون بدنم را لرزاند پسرم به دنيا آمد و بعد هفته‌هاي کم‌خوابي که دو ساعت به دو ساعت بايد به ضعيف‌ترين موجودي که در زندگي ديده بودم شير مي‌دادم و تر و خشکش مي‌کردم درحالي‌که بدنم هنوز از بارداري و زايمان کوفته بود.
روزها گذشتند و پسر کوچولو هر روز بزرگ‌تر و دوست‌داشتني‌تر شد تا اين روزها که هر شب خوشحالم که مي‌توانم پنج، شش ساعتي يکسره بخوابم. البته گول نمي‌خورم، مي‌دانم به زودي دردسردندان در آوردن و غذا دادن است و تابستان تمرين راه رفتن مي‌کند و توجه دائمي من را خواهد خواست و بعدترها از شير گرفتن و از پوشک گرفتن و ...
اما اين روزها پسرکم را بغل مي‌کنم و صورت شيرنش را مي‌بوسم و از اين‌که هنوز چند ساعتي براي خودم دارم که فيلم ببينم و کتاب بخوانم، شادم.

مادران نالایق

اين هفته دو مورد جداگانه را شنيدم که مادراني معتاد فرزندانشان را فروختند، (يکي از آنها پسرکي پنج ساله، مجبور به گدايي شده و از رئيسش تا حد مرگ کتک خورده بود) در هر دو مورد تلاش بهزيستي براي اثبات بدسرپرستي مادران در دادگاه بي‌نتيجه مانده و بار ديگر بچه‌ها به مادرانشان بازگردانده شدند. مملکتي است که داريم؟!

استخوانهای دوست داشتنی

رمان «استخوان‌هاي دوست‌داشتني» داستان متوسطي است که همه ارزشش را از ايده جذابش دارد؛ در عالم برزخ روح دختري نوجوان براي ما روايت مي‌کند چطور به دست مرد همسايه که يک قاتل زنجيره‌ايي است کشته شده و حالا خانواده‌اش چطور با فقدان او کنار مي‌آيند.
حالا چنين داستان ملودرامي را پيتر جکسون تبديل به فيلم کرده و انصافا فيلم بهتر از کتاب از کار درآمده. روايت قتل از منظر دختر و اين که روحش از کالبدش خارج شده و لحظه‌ايي که درک مي‌کند مرده است، يکي از بهترين سکانس‌هاست که فوق‌العاده تاثيرگذار درآمده بي آن‌که خشونت قتل يا سلاخي و خون و جسد را نمايش دهد.
سکانسي که دختر جسد ساير قربانيان قاتلش را مي‌بيند نيز بهترين شکل بيان سينمايي چند خطي است که رمان به اين موضوع پرداخته و از همه بهتر اين‌که فيلمنامه‌ خيانت مادر به عنوان بخشي از آشفتگي مرگ دخترش را حذف کرده‌ و رابطه رمانتيک خواهر را به خلاصه‌ترين شکل نشان داده‌اند.
بقيه‌اش جلوه‌هاي ويژه در نمايش مناظر تکان دهنده از عالم برزخ است که در صحنه شکستن بطري‌هاي قايق‌هاي بادباني تکان‌دهنده است. در کل فيلمي خوش ساختی درباره مرگ و اندوه است که ارزش ديدن دارد.

افسوس

ناراحت‌کننده‌ترين وجه ازدواج کردن و بچه دار شدن در دهه چهارم زندگي اين است که شانس ديدن بزرگ شدن و ازدواج نوه‌هايت را از دست مي‌دهي.

در ستایش تجرد

مجموعه داستان «مرغ عشق‌هاي همسايه روبه رويي» نوشته خانوم نوبخت برش کوتاهي از زندگي آدم‌هاي مختلف بخصوص زنان است. در مورد گذشته شخصيت‌ها و افکار و احساساتشان چيز کمي مي‌دانيم فقط از ميان کلمات پراکنده درمي‌يابيم که بيشتر آنها خسته و غمگين‌اند. سن، تحصيلات، شرايط خانوادگي و سبک زندگي‌شان تفاوتي ايجاد نمي‌کند؛ حقيقت اين است که در تمام 16 داستان کوتاه اين مجموعه کسي خشنود و راضي نيست؛ چه زنان خانه‌داري که هم و غم‌شان پخت و پز و رفت و روب و بزرگ کردن بچه‌هاست تا آنجا که هرگز نخنديده‌اند، چه زنان تحصيل کرده‌ايي که با وجود دوران خوشي که قبل از ازدواج با دوستانشان داشتند حالا گرفتار شوهران خودخواهند. حتي کساني که از شوهرانشان جدا شده‌اند يا آن‌ها را از دست داده‌اند حالا يا از تنهايي رنج مي‌برند يا گرفتار کار فرساينده براي گذران زندگي هستند. گويا تنها حضور کودکان و احساسات مادرانه‌ايي که برمي‌انگيزند اين زندگي اندوهبار را اندکي شاد مي‌کند اگر مانند داستان «مرغ عشق‌هاي همسايه روبه رويي» از دست دادن آن‌ها به خاطر طلاق، خود غم بزرگتري نسازد.

نويسنده در مورد ناکامي زندگي زناشويي شخصيت‌ها به ندرت اشاره‌ايي مي‌کند مانند داستان «غبار» که زني با چمداني از خاطرات و آلبوم ها به خانه پدري برگشته است. او حاضر است در شيرواني زندگي کند اما برنگردد. درون‌مايه داستان‌ها به شکلي است که خواننده بايد با تخيل خود بخشي ديگر از داستان را بسازد. اين ايجازگويي تا به آنجا پيش مي‌رودکه گاه طرح‌هاي داستاني را مبهم مي‌کند مانند داستان «ماه و مادر» که اشاره ايي مبهم دارد به کودکي نامشروع و خيانت.

در اين مجموعه داستان، عشق نيز تنها سرابي است، کم نيستند زناني که از تبعات عشق زخم خورده‌اند، چه کساني که با مرد آرزوهايشان ازدواج کردند و حالا پشيمانند و چه دختري که خواستگار ناکامش با پاشيدن اسيد از او انتقام گرفته. حتي مردهاي اين مجموعه داستان نيز خوشبخت نيستند چه جوانکي که گرفتار عشق کودکانه‌ و بي‌پايه‌ايي شده و چه آقاي »ت« که در طول سال‌ها و زندگيي کسالت‌بار از همسر بيمارش پرستاري مي‌کند. مجموعه اين روايت‌ها خواننده را به آنجا مي‌رساند که گويا اين کتاب در ستايش تجرد نگاشته شده.

زمستان 88

خب البته قابل انتظار است که وقتی در اردیبهشت لباس گرم می پوشیدیم حالا در دی ماه زیر آفتاب سرظهر گرممان شود. ولی عجیب زمستان بی مزه ایی است.