انیمیشن هایی برای بزرگسالان

»والس با بشير« انيميشني است که فقط بزرگسالان بايد آن را ببينند؛ نه به دليل يکي دو صحنه اروتيکش بلکه به اين دليل که فيلم اساسا مستندي ضد جنگ است. آري فولمن کارگردان اسرائيلي از خلال مصاحبه با همرزمان سابقش در جنگ لبنان در پي بازسازي خاطراتش از حضور در لبنان و فاجعه صبرا و شتيلاست. قالب انيميشن به کارگردان اجازه مي‌دهد با صحنه‌هايي کاريکاتورمانند بيهودگي جنگ و تاثير آن بر ذهن و روان رزمندگان را نشان دهد و در عين حال خشونت جنگ را صريح‌تر به نمايش بگذارد مانند سکانس تعقيب نوجوان مسلح در باغ ميوه و بخش اجساد پراکنده در اردوگاه و البته سکانس آغازين فيلم که يکي از تکان‌دهنده‌ترين آغازهايي است که تا به حال ديده‌ام و جز در قالب انيميشن تا اين حد تاثيرگذار نمي‌شد. تمهيد هوشمندانه کارگردان در نمايش فيلم‌هاي مستند واقعي فاجعه نيز بهترين پاياني است که مي‌شد تصور کرد.

»شماره 9« فيلمي است در ژانر فاجعه آخرالزماني که در آن انسان‌ها در جنگي با ماشيني هوشمند نابود شده‌اند و حالا بازماندگان بايد جهاني جديد بسازند اما بازماندگان نه انسان‌ها که رباتهايي کوچک با بدني از گوني کنفي و تکه‌ايي از روح مخترعشان هستند، بخش آغازين فيلم يادآور ادوارد دست قيچي است؛ مخترعي پير در اتاقي شلوغ و ساختماني نيمه ويرانه که مرگش آخرين دستکاري روي ربات را ناتمام گذارده. ربات کوچولو که بر پشتش عدد 9 نقش بسته در شهر متروک 8 همنوع ديگرش را مي‌يابد، با حمله رباتي سگ مانند روبرو مي‌شود و سرانجام ناخواسته ماشين سهمناکي را که جهان را نابود کرده بيدار مي‌کند. بقيه ماجرا هم مشخص است؛ تعقيب و گريز و جنگ با ماشين هيولا. ايده اوليه داستان قشنگ است اما خط داستان و روابط شخصيت‌ها در قالب کليشه قابل حدس است و پايان داستان بيشتر از آن شبيه فانتزي هري پاتر است که به دل بنشيند. فضاي داستان زيادي تيره و تار است و برای کودکان مناسب نیست و بعيد مي‌دانم نوجوانان هم اين فيلم را دوست داشته باشند.

ولایت فقیه و علوم انسانی

استاد زرياب خويي بين سال‌هاي 1318 تا 1321 درس شرح منظومه ملاهادي سبزواري را نزد امام خميني خوانده است، تحليلي درخشان از انديشه ولايت فقيه ارائه مي‌دهد

«آقا روح الله خميني... براي خود جهاني از انديشه معنوي – ديني ساخته بود که عناصر تشکيل دهنده آن مذهب اثناعشري، افکار نوافلاطوني منطوي در فلسفه اشراق، عرفان محي‌الدين ابن عربي و حکمت متعاليه ملاصدرا بود. او اين عناصر را عميق‌تر و ذاتي‌تر از اسلاف خود در خود پيوند داده و شکل منسجم و هماهنگي به وجود آورده بود... او در اين بناي عرفاني- ديني که خود معمار آن بود براي ائمه اثناعشر مقامي بسيار بالا و فراانساني قائل بود که نه تنها هدايت و ولايت شرعي را در عهده دارند بلکه ولايت مطلقه تکويني را نيز دارا هستند که البته خود اين ولايت تکويني منبعث از مقام احديت است. حکما و فلاسفه بزرگ مانند افلاطون و ارسطو نيز در نظر او مقامي از ولايت الهي دارند که البته با ولايت معصومين قابل مقايسه نيست، اما فقهاي شيعه از آن مقام الاهي مستفيض هستند و اين معني اساس ولايت فقيه را در نظر او تشکيل مي‌دهد

به عبارت ديگر ولايت فقيه به عقيده او تنها به حاکميت يک فقيه نيست بلکه حاکميتي است که منبع آن از آن خداست و امري معنوي است که حکومت ظاهري و فرمانروايي صوري تجسم و تجسد آن است. استدلال فقهي که او در باب ولايت فقيه مي‌کند استدلال فقهي- اصولي است براي اقناع کساني که دليل از کتاب و سنت مي‌خواهند وگرنه استدلال واقعي و برهاني او مبني بر اصول فلسفي – عرفاني است که ريشه آن در افلاطون است و حکومت را حق فيلسوفان و حکما مي‌داند. اين انديشه افلاطوني حکومت حکام فيلسوف و حکيم با انديشه عرفاني ولايت مطلقه اولياء لله درآميخته و در صورت فقهي ولايت فقيه جلوه‌گر شده است.

اين نظام ديني- فلسفي که او سال‌ها براي بناي آن فکر کرده و اساسي عرفاني- فقهي بر آن نهاده بود، نظامي است که با دستآوردهاي فرهنگ مغرب زمين سازگار نيست چه از لحاظ فکري و معنوي و چه از لحاظ سياسي و مادي. فرهنگ امروزي مغرب زمين اساس حکومت را بر انتخاب عامه مي‌داند. اما سياست و حکومت در نظر او امري الهي و معنوي است و در پيوند و ارتباط مستقيم با خداست، زيرا به نظر او همان‌طور که خداوند بندگان خود را آفريده است بر آن‌ها حکومت هم مي‌کند و اين حکومت بايد به دست فقهايي باشد که احکام او را عميقا دريافته‌اند و در اثر اين دريافت عميق، ذاتا يعني با خداوند ارتباط پيدا مي‌کنند زيرا دريافت عميق احکام الهي، به معني پيوند واقعي با خدا و اجراي حکومت الهي در صورت مادي بر روي زمين است.» (منبع: بزم آوردي ديگر، عباس زرياب خويي، تهران: مرکز دايره المعارف بزرگ اسلامي، 1384، ص 447-445)

حاشيه: جدا از اين که نظر اين انديشمند برجسته تاييدي دوباره بر اين نکته است که پيوند ولايت فقيه با دموکراسي امري ناممکن است (مگر آن‌که مفهوم دموکراسي را تغيير دهيم تا بتواند با مفهوم متضادش ولايت فقيه در قالب تنگ جمهوري اسلامي همنشين شود.)

جان کلام اين متن، ريشه داشتن مفهوم ولايت فقيه در انديشه افلاطون و حکمت متعاليه ملاصدرا (اوج فلسفه اسلامي) است. فلسفه اسلامي همچنان در پيوند با فلسفه يوناني باقي مانده و در حالي که انديشه غربي مدتهاست از آن فراتر رفته و به بنيان نظري مدرنيته رسيده. دقيقا به همين دليل تمام اين قيل و قال اسلامي کردن علوم انساني، به بن‌بست مي‌رسد زيرا علوم انساني جديد حاصل مدرنيته و تحول انديشه فلسفيي است که براي اولين بار انسان را موضوع شناخت قرار داده است (فوکو اين بحث را به تفصيل در آثارش شرح مي‌دهد) اما فلسفه اسلامي آنچنان در پيوند با فلسفه يوناني منجمد شده که راه برون‌رفتي ندارد و نمي‌تواند از گسست معرفتي که ميان سنت و مدرنيته است بگذرد و در نتيجه نمي‌تواند چيزي به نام علوم انساني اسلامي ارائه کند. (اگر بتوان بنيان فلسفي متفاوتي را براي مدرنيته تصور کرد)

با اين تفاصيل ترديدي نيست که منظور از علوم انساني اسلامي، جامعه شناسي و علوم سياسي است که مباني نظري آن از فلسفه يونان فراتر نرود و البته با مفهوم ولايت فقيه هم هيچ تناظر و تضادي نداشته باشد يعني علوم انساني با رويکردي ايدئولوژيک چيزي شبيه علوم انساني مارکسيستي که ديديم عاقبت چه شد.


توقع لطف

فکر مي‌کنم سريال‌هاي تلويزيوني اخلاق مردم را خراب کرده است، بس که آدم خوب‌هاي سريال‌هاي ايراني، هميشه صبور و مهربانند و آماده کمک کردن و وقتي به آن‌ها بدي مي‌شود به راحتي يا سرآخر از تقصيرات ديگران مي‌گذرند. حالا در زندگي واقعي مي‌بيني که به طرز مضحکي همه توقع دارند تو و نه آن‌ها آدم خوب ماجرا باشي. آن‌ها را درک کني، براي شنيدن حرف‌هايشان صبور و مهربان باشي و هر وقت که خواستند هر کاري را برايشان انجام دهي. همکارت انتظار دارد چون بيمار است کارهايش را انجام دهي، خواهرت انتظار دارد هفته‌ايي سه روز به خانه‌اشان بروي و در بچه‌داري کمکش کني، دوستت انتظار دارد برايش خريد کني، خاله جان انتظار دارند بروي آن سر شهر دنبالشان و ...

اين آدم‌هاي نازنين فکر نمي‌کنند که شايد خودت هم کار و گرفتاري داري و دليل نمي‌شود که هر وقت نياز داشتند تو هم آماده به خدمت باشي. يادشان مي‌رود که اگر تا به حال کاري انجام دادي از سر لطف بوده نه وظيفه. اما مي‌بيني که طبق همان ضرب المثل »لطف مدام، توقع مي‌شود« خودت را در محذور خواسته‌هاي ديگران گذاشته‌ايي، آن‌قدر که حالا با گفتن ببخشيد گرفتارم و نمي‌توانم؛ بهشان برمي‌خورد و ناراحت مي‌شوند و ...

خشونت روزمره

در افکارم غوطه‌ورم که بي هيچ دليل يا نشانه‌اي، خاطره‌ايي از کودکيم به سطح مي‌آيد و از خشونتي که در آن هست متحير مي‌شوم:
من همراه مادربزرگ و عمويم شام مهمان خانواده نامزد عمويم هستيم، من را لابد براي اين‌که وسط حرف بزرگترها نباشم به آشپزخانه فرستاده‌اند و نامزد عمويم؛ دختر ناز چهارده ساله‌ايي است که در حين سرخ کردن سيب زميني روي گاز پيک نيکي سعي مي‌کند از زير زبان من در مورد احساسات عموي تازه از سربازي برگشته من چيزي بفهمد و من در 9 سالگي‌ام بي‌خبرتر از آنم که جواب سوالاتش را بدهم. حواسم بيشتر به سيب‌زميني‌هاي درشت است که در روغن طلايي شده‌اند و آن‌قدر از لحن صميمي زن‌عموي جديدم مطمئن مي‌شوم که با کمرويي بپرسم مي‌شود از اين سيب‌زميني‌ها به من بدهد؟ سوالي که باعث تعجب مي‌شود و چند لحظه بعد به عنوان حرف بامزهء بچگانه براي مادر زن‌عمو که تازه وارد آشپزخانه شده تعريف مي‌شود و مادر زن‌عمو با لحني جدي به من تذکر مي‌دهد اگر به سيب‌زميني‌ها دست بزنم پشت دستم را داغ مي‌کند.
البته چند روز بعد معناي داغ کردن را مي‌فهمم. بعد ازظهر است و در حياط خانه آن‌ها به انتظار مادربزرگ که براي خريد رفته در سايه نشسته‌ام و به رديف رخت‌هايي که شسته و پهن مي‌شوند نگاه مي‌کنم. خواهر کوچک زن‌عمويم آرام از پله‌هاي حياط پايين مي‌آيد اما در نيمه راه مادرش به طرفش هجوم مي‌برد که به اجازه کي موهايت را کوتاه کرده‌اي؟ دخترک فقط دو سه سالي از من بزرگتر است و در برابر سيلي‌ها و ناسزاهاي مادرش زير لب چيزهايي در مورد اين‌طوري دوست دارد مي‌گويد که من خوب نمي‌شنوم اما مادر را آن‌قدر به خشم مي‌آورد که مي‌گويد بايد پشت دستت را داغ کنم و سريع به خانه مي‌رود. دخترک بقيه پله‌ها را پايين مي‌آيد و بدون اين‌که به من يا خواهرش نگاه کند گوشه‌ حياط خودش را مچاله مي‌کند. چند دقيقه بعد مادر برمي‌گردد، قاشق بزرگي دستش است که دسته آن را با پارچه‌ايي گرفته. دخترک تا مادرش را مي‌بيند، مي‌خواهد به سمت ديگري فرار کند اما مادر وسط حياط مي‌گيردش و سر من و زن‌عمو هم داد مي‌کشد که بياييم دخترک را محکم نگه داريم و بعد قاشق بزرگ داغ را مي‌چسباند پشت دست دختر که جيغ مي‌کشد و من ترسان در وسط حياط ايستاده‌ام و مي‌بينم که قاشق داغ به پوست مي‌چسبد و همراه صداي جلز جلز ملايم، بخار رقيقي بلند مي‌شود و وقتي قاشق برداشته مي‌شود جايش انگار روي قالب کره گذاشته باشندش به وضوح فرو رفته و گوشت و پوست در جايي که کناره‌هاي قاشق بودند، سرخ و ملتهب جمع شده‌اند.
تصويرهاي بعد از آن برايم مبهم‌اند. انگار گريه کنان از خانه بيرون دويده‌ام و تا برگشتن مادربزرگم در کوچه نشسته‌ام و وقتي ماجرا را براي مادربزرگ تعريف کرده‌ام، در نظرش چيز وحشتناکي يا عجيبي نبوده و خاطره محوي از زخم ناسور و ملتهب بر پشت دست چپ که چند روز بعد ديدم و هنوز انگار تازه بود.
حالا که اين‌ها را مي‌نويسم مي‌فهمم که چرا چنين خاطره محوي از اعماق ذهنم جوشيده و بالا آمده، چون اين روزها همه جا روايت‌هايي هست از خشونت وحشتناکي که در بازداشتگاه‌ها بر دستگيرشدگان تجمعات بعد از انتخابات مي‌رود و حرف از انتقام و اعدام و ... در حالي‌که فکر مي‌کنم مشکل جامعه ما همين خشونت ساري و جاري در زندگي‌مان است از پذيرفته بودن کودک آزاري يا کتک خوردن زن از شوهر در محيط‌هاي خانوادگي که در عرصه عمومي و جامعه مي‌شود سرکوب وحشيانه هرکس که خطري امنيتي محسوب مي‌شود چون مثل ما زندگي نمي‌کند. مهمترين گام در رسيدن به جامعه مدني کنار گذاشتن همين خشونت فراگير در همه عرصه‌هاي زندگي است.

تجربه عمیق خوشبختی

بسياري از انسان‌ها در اين بخش دنيا از اين احساس که زندگي‌شان فاقد هيجان و شادماني عميق‌تري است رنج مي‌برند و سعي مي‌کنند آن‌چه را ندارند در مواد مخدر يا در عرفان پيدا کنند. شمار اندکي درمي‌يابند که تجربه عميق خوشبختي بدون تجربه کردن محروميتي به همان اندازه عميق، ناممکن است.

(منبع: ايوان کليما، روح پراگ و چند مقاله ديگر، ترجمه فروغ پورياوري، تهران: آگه، 1386، ص 28)

شک

"شک " اقتباسي است از نمايشنامه‌اي به همين نام نوشته جان پاتريک شانلي که پيش از اين جايزه ادبي پوليتزر و همچنين جايزه توني را برده بود. داستان فيلم به ماجرايي اخلاقي در يک مدرسه کاتوليک مي‌پردازد. پدر فلين (فيليپ سيمور هافمن) کشيشي است که نسبت به فضاي خشک مدرسه با روحيه‌ايي شاد و سهل انگار برخورد مي‌کند مساله‌ايي که ناخشنودي خواهر آلوسيوس (مريل استريپ) مدير سخت‌گير و جدي مدرسه را برمي‌انگيزد. روابط خصوصي پدر فلين و دانش‌آموز سياهپوست تازه واردي، سوءظن خواهر جيمز را برمي‌انگيزد و او سوءظن خود را با خواهر آلوسيوس مطرح مي‌کند، حالا خواهر آلوسيوس مي‌کوشد بدون داشتن هيچ مدرکي، حقيقت ماجرا را بفهمد و پدر فلين را از مدرسه بيرون کند.

فيلم، عوامل توليد خوبي دارد. جدا از فيلمنامه و فيلمبرداري تحسين شده آن، سطح بازيگري فيلم در بالاترين حد است. تقابل‌هاي مريل استريپ و فيليپ سيمور هافمن بسيار ديدني از کار درآمده‌اند و در لحظاتي به راستي تکان دهنده هستند و تا به آخر ما را کنجکاو نگه مي‌دارند که آيا پدر فلين به راستي گناهکار است؟ در سکانس پاياني زماني که ما جواب خود را يافته‌ايم با اعتراف خواهر آلوسيوس به اين که او نيز از شک رنج مي‌برد، گيج مي‌شويم. کدام شک؟ آيا از ابتدا در مورد گناهکاري پدر فلين مطمئن نبوده؟

در اينجاست که فيلم ما را شديدا به فکر وامي‌دارد تا با کنار هم چيدن اشاره‌هاي کوچک و به ظاهر بي‌اهميت نويسنده، لايه زيرين آن را دريابيم. به ياد مي‌آوريم که “شک” موضوع خطابه پدر فلين در آغاز فيلم بود. خطابه‌ايي که بيش از همه توجه خواهر آلوسيوس را به خود جلب کرد. پس موضوع اصلي اين فيلم، اشاره به سوء‌استفاده جنصي کشيشان نيست يا ساختار شديدا مردسالارانه کليسا و يا در لايه‌اي مستتر جايگاه آسيب‌پذير نوجواناني که تمايلات همجنس‌خواهانه دارند.

فراتر از آن، شکي که پدر فلين و خواهر آلوسيوس از آن رنج مي‌برند؛ شک به درستي انتخاب زندگي راهبانه است. پدر فلين براي رهايي از تمايلات همجنس‌خواهانه‌اش به رهبانيت کليسايي پناه آورده و با آن‌که عملا خطايي مرتکب نشده و سعي مي‌کند از پسري که او نيز تمايلاتي اين چنيني دارد حمايت و به نوعي او را درمان کند؛ باز همواره در معرض اتهام است. خواهر آلوسيوس نيز پس از مرگ شوهرش در جنگ به کليسا آمده و حال نمي‌داند آيا انتخاب چنين زندگي خشک و سختي درست بوده است؟

؟

نا امني خياباني

اصلا همين غيرقابل اعتماد بودن ثانيه شمار چراغ سبز، بهترين نمونه‌ نا امني در عبور از خيابان است.