<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><rss xmlns:atom='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' version='2.0'><channel><atom:id>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042</atom:id><lastBuildDate>Tue, 10 Nov 2009 10:39:53 +0000</lastBuildDate><title>جوهر نمک</title><description></description><link>http://joharnamak.blogspot.com/</link><managingEditor>noreply@blogger.com (لعيا)</managingEditor><generator>Blogger</generator><openSearch:totalResults>172</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-7654877702183739764</guid><pubDate>Mon, 24 Aug 2009 16:25:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-08-24T20:58:10.734+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>كودك</category><title>خشونت روزمره</title><description>در افکارم غوطه‌ورم که بي هيچ دليل يا نشانه‌اي، خاطره‌ايي از کودکيم به سطح مي‌آيد و از خشونتي که در آن هست متحير مي‌شوم:&lt;br /&gt;من همراه مادربزرگ و عمويم شام مهمان خانواده نامزد عمويم هستيم، من را لابد براي اين‌که وسط حرف بزرگترها نباشم به آشپزخانه فرستاده‌اند و نامزد عمويم؛ دختر ناز چهارده ساله‌ايي است که در حين سرخ کردن سيب زميني روي گاز پيک نيکي سعي مي‌کند از زير زبان من در مورد احساسات عموي تازه از سربازي برگشته من چيزي بفهمد و من در 9 سالگي‌ام بي‌خبرتر از آنم که جواب سوالاتش را بدهم. حواسم بيشتر به سيب‌زميني‌هاي درشت است که در روغن طلايي شده‌اند و آن‌قدر از لحن صميمي زن‌عموي جديدم مطمئن مي‌شوم که با کمرويي بپرسم مي‌شود از اين سيب‌زميني‌ها به من بدهد؟ سوالي که باعث تعجب مي‌شود و چند لحظه بعد به عنوان حرف بامزهء بچگانه براي مادر زن‌عمو که تازه وارد آشپزخانه شده تعريف مي‌شود و مادر زن‌عمو با لحني جدي به من تذکر مي‌دهد اگر به سيب‌زميني‌ها دست بزنم پشت دستم را داغ مي‌کند.&lt;br /&gt;البته چند روز بعد معناي داغ کردن را مي‌فهمم. بعد ازظهر است و در حياط خانه آن‌ها به انتظار مادربزرگ که براي خريد رفته در سايه نشسته‌ام و به رديف رخت‌هايي که شسته و پهن مي‌شوند نگاه مي‌کنم. خواهر کوچک زن‌عمويم آرام از پله‌هاي حياط پايين مي‌آيد اما در نيمه راه مادرش به طرفش هجوم مي‌برد که به اجازه کي موهايت را کوتاه کرده‌اي؟ دخترک فقط دو سه سالي از من بزرگتر است و در برابر سيلي‌ها و ناسزاهاي مادرش زير لب چيزهايي در مورد اين‌طوري دوست دارد مي‌گويد که من خوب نمي‌شنوم اما مادر را آن‌قدر به خشم مي‌آورد که مي‌گويد بايد پشت دستت را داغ کنم و سريع به خانه مي‌رود. دخترک بقيه پله‌ها را پايين مي‌آيد و بدون اين‌که به من يا خواهرش نگاه کند گوشه‌ حياط خودش را مچاله مي‌کند.  چند دقيقه بعد مادر برمي‌گردد، قاشق بزرگي دستش است که دسته آن را با پارچه‌ايي گرفته. دخترک تا مادرش را مي‌بيند، مي‌خواهد به سمت ديگري فرار کند اما مادر وسط حياط مي‌گيردش و سر من و زن‌عمو هم داد مي‌کشد که بياييم دخترک را محکم نگه داريم و بعد قاشق بزرگ داغ را مي‌چسباند پشت دست دختر که جيغ مي‌کشد و من ترسان در وسط حياط ايستاده‌ام و مي‌بينم که قاشق داغ به پوست مي‌چسبد و همراه صداي جلز جلز ملايم، بخار رقيقي بلند مي‌شود و وقتي قاشق برداشته مي‌شود جايش انگار روي قالب کره گذاشته باشندش به وضوح فرو رفته و گوشت و پوست در جايي که کناره‌هاي قاشق بودند، سرخ و ملتهب جمع شده‌اند.&lt;br /&gt;تصويرهاي بعد از آن برايم مبهم‌اند. انگار گريه کنان از خانه بيرون دويده‌ام و تا برگشتن مادربزرگم در کوچه نشسته‌ام و وقتي ماجرا را براي مادربزرگ تعريف کرده‌ام، در نظرش چيز وحشتناکي يا عجيبي نبوده و خاطره محوي از زخم ناسور و ملتهب بر پشت دست چپ که چند روز بعد ديدم و هنوز انگار تازه بود.&lt;br /&gt;حالا که اين‌ها را مي‌نويسم مي‌فهمم که چرا چنين خاطره محوي از اعماق ذهنم جوشيده و بالا آمده، چون اين روزها همه جا روايت‌هايي هست از خشونت وحشتناکي که در بازداشتگاه‌ها بر دستگيرشدگان تجمعات بعد از انتخابات مي‌رود و حرف از انتقام و اعدام و ... در حالي‌که فکر مي‌کنم مشکل جامعه ما همين خشونت ساري و جاري در زندگي‌مان است از پذيرفته بودن کودک آزاري يا کتک خوردن زن از شوهر در محيط‌هاي خانوادگي که در عرصه عمومي و جامعه مي‌شود سرکوب وحشيانه هرکس که خطري امنيتي محسوب مي‌شود چون مثل ما زندگي نمي‌کند. مهمترين گام در رسيدن به جامعه مدني کنار گذاشتن همين خشونت فراگير در همه عرصه‌هاي زندگي است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-7654877702183739764?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/08/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-9150196211947541361</guid><pubDate>Wed, 03 Jun 2009 09:39:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-06-03T14:13:42.302+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>نا امني خياباني</title><description>اصلا همين غيرقابل اعتماد بودن ثانيه شمار چراغ سبز، بهترين نمونه‌ نا امني در عبور از خيابان است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-9150196211947541361?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/06/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-8507478803012048885</guid><pubDate>Mon, 11 May 2009 10:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-05-11T14:51:31.125+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>توت</title><description>حسادت مي‌كنم به آن رهگذراني كه اين روزها از كنار هر درخت توتي كه مي‌گذرند مي‌ايستند و نزديك‌ترين ميوه ‌هاي رسيده را مي‌چينند، مي‌چشند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-8507478803012048885?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/05/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-153072519434574491</guid><pubDate>Sun, 05 Apr 2009 10:46:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-05T15:28:17.176+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>روزمرگي</title><description>مي‌دانم كه براساس معيارهاي موجود وبلاگ نويس بدي هستم. دير به دير مي‌نويسم و به روز هم نيستم. خيلي وقت‌ها كه سر ذوق مي‌آيم تا چيزي بنويسم؛ مي‌بينم كه بهتر و مستدل‌تر از آن‌چه من بتوانم، ديگران نوشته‌اند. آخرين موردش همين سيل در قم كه كلي مطلب نوشتم و وقتي براي يافتن آخرين آمار تلفات گوگل را جستجو كردم &lt;a href="http://darvish100.blogfa.com/post-1091.aspx"&gt;اين مطلب&lt;/a&gt; را از وبلاگ مهار بيابان‌زدايي خواندم كه كامل و جامع بود و ديگر احتياجي نبود به متن كم‌رمق‌تر من.&lt;br /&gt;گذشته از اين دچار روزمرگي‌ام و با زحمت فقط خودم را روز به روز جلو مي‌كشم، كمي كار، كمي خواندن و گاه به گاه فيلم. اين‌ها را گفتم تا عذرخواهي كنم از دوستان شناخته يا ناشناخته‌ايي كه گذارشان به اينجا مي‌افتد و چيز قابلي نمي‌يابند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-153072519434574491?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/04/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-2747510719496643104</guid><pubDate>Wed, 11 Mar 2009 08:48:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-03-11T12:58:12.918+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>به بهانه دالان بهشت</title><description>هوس كردم يك رمان سهل و آسان فارسي بخوانم و دوستي «دالان بهشت» نوشته نازي صفوي را برايم آورد. خود كتاب به درد موزه مي‌خورد. آن‌قدر خوانده شده بود كه ورق‌هاي كتاب باد كرده بود و شيرازه از هم در رفته بود و به شكل ناجوري سيمي شده بود. به سختي مي‌شد حدس زد كتاب چند بار خوانده شده.&lt;br /&gt;رمان را خواندم. چيز خاصي نبود از همين ادبيات عامه پسند با ماجراي زندگي دختري جوان كه درگير ازدواجي زودهنگام و فراز و نشيب يك رابطه عاشقانه مي‌شود. پرداخت داستاني بد نبود بخصوص شخصيت مادرجون و جزئيات دعواهاي عاشقانه اما جا به جا هم شعارهاي اخلاقي و غزليات حافظ استفاده شده بود و پايان‌بندي داستان شتاب‌زده بود. تمام مدت كه در حال خواندن كتاب بودم، افسوس مي‌خوردم كه چرا نويسنده‌هاي ايراني به فكرشان نمي‌رسد براي رمان‌ها و داستان‌هايشان هم ويراستار داشته باشند كه لااقل بعضي تكه‌ها توي ذوق نزند و منطق داستاني نلنگد.&lt;br /&gt;با اين تفاصيل، دهانم از تعجب باز ماند وقتي در جستجوي اينترنتي فهميدم كه اين كتاب در كنار «چراغ‌ها را من خاموش مي‌كنم» و «بامداد خمار» جزو پرفروش‌ترين رمان‌هاي نويسندگان زن در 14 سال اخير بوده و در حالي كه هنوز به دهمين سالگرد انتشار نرسيده از چاپ سي‌ام گذشته و بيش از صد و پنجاه هزار نسخه فروش داشته و مطمئنا به گواهي كهنگي كتابي كه من ديدم ميزان خوانندگانش بيش از اين بوده. تازه رمان به انگليسي هم ترجمه شده.&lt;br /&gt;البته ميزان فروش كتاب دليلي بر ارزش ادبي آن نيست اما اين سوال جدي باقي است كه چرا بايد رماني كه به سختي مي‌توان براي آن درجه ب قائل شد بايد به چنين اقبالي دست پيدا كند. فكر مي‌كنم نبايد فقط به تنبلي خوانندگان غيرحرفه‌اي اشاره كرد و گفت كه ايراني‌ها حوصله نثر هنري و ساختار پيچيده را ندارند. يك نكته مهم ديگر اين است كه رمان‌هاي عامه پسند، داستان‌هاي جذابي دارند و بلدند خوب داستان‌ تعريف كنند. چيزي كه در رمان‌ها و داستان‌هاي معاصر ايراني كه حرفه‌اي‌تر محسوب مي‌شوند، ضعيف‌تر است. در مورد اشكالات داستان‌نويسي حرفه‌ايي معاصر اين &lt;a href="http://dedicatedtobooks.blogspot.com/2009/03/blog-post_3658.html"&gt;پست ساراي كتاب‌ها&lt;/a&gt; را بخوانيد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-2747510719496643104?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/03/blog-post_11.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-6217617975727621467</guid><pubDate>Tue, 03 Mar 2009 10:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-03-03T14:27:54.044+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>آسمان بهاري</title><description>اين روزها آن‌قدر هوا درخشان و آسمان آبي است كه فقط بايد گاهي سرت را بلند كني و نگاهت را روي ابرها بچرخاني، بعد برگردي رو به شمال و چند لحظه سايه روشن ابر و آفتاب را روي كوه‌هاي برف گرفته تماشا كني تا بفهمي زيبايي زندگي يعني چه.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-6217617975727621467?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/03/blog-post_03.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-289057559611393396</guid><pubDate>Sun, 01 Mar 2009 18:30:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-03-01T22:16:13.085+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاريخ</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>ریشه در خاک خوب</title><description>از میان چند رمان نخوانده، «خاک خوب» پرل باک را انتخاب کردم. در نیمه‌های کتاب یادم آمد که یک جایی خواندم که رمان خاک خوب در مورد سرنوشت یک خانواده چینی است؛ در حالی که این‌جا سرنوشت سه نسل از یک خانواده کره‌ایی از اواخر قرن نوزدهم تا نیمه قرن بیستم روایت شده. رمان را تمام کردم و با آن‌که اطلاعات تاریخی‌اش برایم جالب بود اما از نظر ادبی کار قابل قبولی نبود و متحیر بودم که چنین کتابی جایزه پولیتزر را گرفته. کتاب را بستم و دوباره جلد کتاب را دیدم و ناگهان متوجه اشتباهم شدم. رمانی که می‌خواندم«ریشه در خاک» بود نه «خاک خوب» و البته جستجوی اینترنتی هم نشان داد که این رمان جزو آثار قابل توجه نویسنده فهرست نشده.&lt;br /&gt;بگذریم. با این حال اطلاعات تاریخی کتاب مفید بود. کشور کره اولین قربانی سیاست میلیتاریسم ژاپنی بوده و از همان سال‌های پایانی قرن نوزدهم به اشغال ارتش ژاپن درآمده. جنگ 1905 ژاپن و روسیه نیز بر سر حضور ژاپن در کره و منچوری رخ داده. ژاپن پس از شکست در جنگ جهانی دوم از این کشور عقب نشینی می‌کند. بیش از نیم قرن حضور ژاپن در کره بی‌حاصل هم نبود. ژاپنی‌ها ساختار فئودالی جامعه سنتی کره را شکستند. اصلاحات ارضی انجام دادند، سیستم‌های مالیاتی را اصلاح کردند، سیستم آموزش همگانی به وجود آوردند و لباس و زبان نوشتاری را عوض کردند. بدون اصلاحات از بالای ژاپنی‌ها، کره به این سادگی مدرن نمی‌شد.&lt;br /&gt;اما کره‌ایی‌ها هزینه کمی نپرداختند چون ژاپنی‌ها برای تحمیل حاکمیت خود از هیچ بی‌رحمی رویگردان نبودند و در این سال‌ها حرکت‌های اعتراضی یا استقلال‌طلبانه را به شدت سرکوب می‌کردند. به عنوان مثال در 1923 پس از زلزله بزرگ ژاپن که پایتخت را ویران کرد، پنج هزار کره‌ایی که هزار نفر از آنان دانش‌آموز بودند؛ قتل عام شدند چون عقیده داشتند که خدایان برای مجازات ژاپنی‌ها و برای مکافات جنایاتی که در کره مرتکب شده بودند، این زلزله را فرو فرستاده بودند!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-289057559611393396?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/03/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-8303173528437667190</guid><pubDate>Mon, 23 Feb 2009 09:56:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-03-03T14:02:18.680+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>فيلم</category><title>اسکار خوش بین</title><description>پنهان نمی‌کنم که از نتایج اسکار خوشم نیامد. «میلیونر زاغه نشین» با همه جذابيت نيمه اول فيلم در كل فانتزی‌تر و سطحی تر از آن است که مستحق این همه جایزه باشد.«مورد عجیب بنجامین باتن» برعکس آن‌قدر باشکوه، طولانی و پرحرف است که کمی توی ذوق می‌زند. نويسنده فيلمنامه دلش نيامده چيزي را نگفته بگذارد به جز اين كه چرا هيچ كس از سرگذشت بنجامين تعجب نمي‌كند. انتخاب من «راه انقلابی» بود، ده سال بعد از تايتانيك ما همان زوج عاشق را مي‌بينيم كه حالا انگار يك‌جورهايي تناقضات زندگي مشترك، عشق‌شان را به نابودي كشيده. حيف كه فيلم آن‌قدر تلخ بود كه به مذاق داوران اسكار خوش نيامد؛ هیچ جایزه‌ایی را نبرد و کیت وینسلت جایزه بهترین بازیگر زن نقش اول را به جای این فیلم برای بازی کمتر فوق‌العاده‌اش در«کتابخوان» گرفت.&lt;br /&gt;بدترين بخش جوايز اعطاي اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد به شون پن براي فيلم «ميلك» بود كه همه از جمله خودش آن را شایسته ميكي رورك می‌دانستند که  جنبه ضد ایرانی فیلمش «کشتی گیر» بزرگترین ضعف آن است. نهايت مي‌ماند دلخوشي من به اين‌كه بهترين انيميشن را Wall-e به دست آورد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-8303173528437667190?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/02/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-7160878034776185213</guid><pubDate>Sat, 21 Feb 2009 14:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-05T15:39:26.092+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>تاكسي</title><description>يكي از چيزهايي كه در تاكسي من را حرص مي‌دهد (جدا از بوي عرق مسافرين يا كثيفي روكش صندلي‌ها و از همه بدتر بوي شديد گاز در بعضي از خودروها) اين است كه بعضي ازمسافرين، درست وسط خيابان و وقتي راننده مشغول رانندگي است و بايد حواسش به ماشين جلويي و موتورسواران كناري باشد ناگهان دستشان را جلو مي‌برند و اسكناسي را به طرف راننده مي‌گيرند كه آقا من چهارراه بعدي پياده مي‌شوم  و راننده هم انگار معطل كردن مسافر بي‌ادبي باشد، درست وسط رانندگي، دستش را به عقب مي‌آورد و اسكناس را مي‌گيرد و اگر اسكناس درشت باشد در حين غرغر كردن شروع به گشتن گوشه و كنار و جمع‌آوري اسكناس‌هاي خرد مي‌كند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-7160878034776185213?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/02/blog-post_21.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-9135266979273595163</guid><pubDate>Tue, 17 Feb 2009 15:05:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-02-17T18:52:54.728+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>كودك</category><title>مسافر كوچولو 2</title><description>اول خيابان پنجم نيروي هوايي تاكسي مي‌گيرم. جز من دو نفر ديگر روي صندلي عقب نشسته‌اند. از جمله مردي جوان كه پسر كوچكش را روي پايش نشانده و با او حرف مي‌زند. ناخواسته مي‌شنوم كه به او توصيه مي‌كند كه وقتي به پارك رسيدند به دخترها محل نگذارد و با آن‌ها حرف نزند تا پسر خوب بابا باشد. پسرك از توجه پدر آنچنان به شوق آمده كه قول مي‌دهد اگر دختري خواست با او حرف بزند با دستش به دهان دخترك بكوبد. پدر تشويقش مي‌كند و مي‌بوسدش. وقتي فلكه دوم نيرو هوايي كه پاركي كوچك با زمين بازي بچه‌ها دارد، پياده مي‌شوند، نگاهشان مي‌كنم: مرد جوان با ريش سياه و وجنات بچه حزب اللهي‌ها و پسركي چهارساله.&lt;br /&gt;تا رسيدن به مقصد فكر مي‌كنم آيا مرد هم زنش را كتك مي‌زند؟&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-9135266979273595163?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/02/2.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-2939686641468629322</guid><pubDate>Tue, 17 Feb 2009 15:04:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-02-22T14:15:46.725+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>فيلم</category><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاريخ</category><title>حافظه تاريخي</title><description>شبكه‌هاي مختلف تلويزيوني به مناسبت سي‌امين سالگرد پيروزي انقلاب اسلامي، از بام تا شام برنامه دارند، از سريال‌هاي مناسبتي «عمارت فرنگي» و «شب مي‌گذرد» تا برنامه‌هاي مستند سياسي و تحليلي. البته كه سطح برنامه‌ها مثل هم نيست. بعضي آن‌قدر شعاري‌اند كه توي ذوق مي‌زنند و بعضي مثل مصاحبه با فيلم‌برداران غيرحرفه‌ايي حوادث آن روزها يا فيلم‌هاي آرشيوي كه سرانجام از بايگاني درآمده‌اند (و مشكلي نداشتند جز خانم‌هاي بي‌حجاب در تظاهرات مردمي) آدم را سر ذوق مي‌آورند.اما هيجان‌انگيزترين بخش اين مستندها برايم آن‌جايي است كه حرف‌ها و شعارهاي كساني را مي‌بيني كه حالا بعد از گذشت سي‌سال از آن حرف‌ها پشيمانند و اميدوارند حافظه تاريخي ضعيف مردم ايران، آن‌ها را فراموش كند. مطمئنم كه دوستداران سروش از ديدن او در ستاد انقلاب فرهنگي شاد نشدند و اصغرزاده هم پخش سخنرانيش در اشغال سفارت آمريكا را بيشتر بدجنسي سازندگان مجموعه مي‌داند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-2939686641468629322?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2009/02/blog-post_17.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-4430537339006495233</guid><pubDate>Tue, 25 Nov 2008 17:14:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-02-17T18:53:16.758+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>كودك</category><title>مسافر كوچولو1</title><description>امروز براي اولين بار ديدم خانمي كه با پسر كوچولوي پنج ساله اش سوار تاكسي شد، به جاي اين كه مثل بقيه بچه را مجبور كند روي پايش بنشيند؛ راحت گفت آقا دو نفر هستيم.&lt;br /&gt;توي راه هم حواسم بود كه با بچه خوب و مودب حرف مي زد و حتي او را شما خطاب مي‌كرد. خيلي خوشم آمد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-4430537339006495233?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/11/blog-post_25.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>2</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-555537861081805700</guid><pubDate>Tue, 25 Nov 2008 17:13:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-25T20:44:49.058+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>پاييز بهشتي</title><description>دارم فكر مي كنم كه بهشت بدون پاييز چيزي كم خواهد داشت.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-555537861081805700?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/11/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-3506925099551528590</guid><pubDate>Tue, 28 Oct 2008 16:02:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-02-17T18:44:32.168+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>شال</title><description>عصر است و در حال برگشتن به خانه‌ام. آن‌قدر با نگاه‌هاي خيره عابران (از زن و مرد) روبرو مي‌شوم كه به خودم شك مي كنم كه نكند دكمه‌هاي مانتويم باز مانده يا كلاغ روي مقنعه‌ام خرابكاري كرده. نتيجه بررسي در شيشه ويترين يك مبل فروشي چيزي را نشان نمي‌دهد؛ تازه بعد از كلي فكر مي‌فهمم كه نگاه مردم به شال بافتني خاكستري، ضخيم و دست بافم است كه روي سرم انداخته‌ام و ريشه‌هاي شال به زانويم مي‌رسد. خب، بله من سرمايي هستم و خيال ندارم به خاطر نگاه متعجب ديگران از شالم دست بكشم و خودم را سرما بدهم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-3506925099551528590?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/10/blog-post_28.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-7928652227454065719</guid><pubDate>Thu, 16 Oct 2008 13:15:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-25T23:02:14.263+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>بوی خوش</title><description>از وقتی این همسایه روبرویی آمده اند، خوشبوترین جای خانه، دستشویی است؛ گاهي عصر که به خانه می رسم و در دستشویی را باز می کنم؛ بوی پیاز داغ، سیر، سبزیجات معطر و ... مشامم را پر مي‌کند و من تنها مي‌توانم تخيل كنم كه ناهار چه بوده.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-7928652227454065719?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/10/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-8376007857150479633</guid><pubDate>Thu, 16 Oct 2008 12:59:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-04-08T14:49:36.456+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>گل سرخ در سطل زباله</title><description>در يكي از وبلگ‌ها خواندم كه نويسنده از ديدن يك دسته گل سرخ در سطل اشغال تعجب كرده بود و از خود پرسيده بود كه اين گل‌هاي زيبا چرا دچار چنين سرنوشتي شدند، ياد اتفاقي افتادم كه شاهدش بودم و تا مدتي تخيلم را فعال كرده بود:&lt;br /&gt;سال گذشته و همين روزها بود، يعني بعد از ماه رمضان و هواي پاييزي دل‌انگيز و روزهايي كه زود غروب مي‌شد اما آن‌قدر سرد نبود كه بخواهي هر چه زودتر به خانه برسي. من همراه خانمي ديگر در صندلي عقب تاكسي نشسته بوديم. در مسير ميدان انقلاب به طرف ميدان امام حسين، تاكسي به طمع مسافر ديگري روبروي تئاتر شهر در چهارراه ولي‌عصر نگه داشت و از خيل مسافرين منتظر مرد جواني جلو آمد و با ادب و احترام در را باز كرد تا دختر جواني سوار شود و بعد از نشستن او، دسته گل قشنگي از رزهاي سرخ شكفته به دستش داد و تاكيد كرد منتظر تماسش است و در را بست. تاكسي به راه افتاد دخترك حتي سر تكان نداد و جدي و متفكر باقي ماند.&lt;br /&gt;كنجكاوي من حسابي تحريك شده بود؛ بيشتر به خاطر ظاهر مرد جوان كه معلوم بود هيچ تناسبي با هم ندارند. پسرك ظاهري شهرستاني و كارگرمآبانه داشت، كت و شلوار براق آبي آسماني پوشيده بود كه با وجود نو بودن، بيست سالي از مد عقب‌تر بود. دختر برعكس موقر و خوش لباس بود. تخيل من فقط توانست اين داستان را بسازد كه به طور اتفاقي از طريق تلفن يا چت با هم آشنا شدند و بعد از مدتي كه تصميم گرفتند روابطشان را جدي‌تر كنند، اولين قرار ملاقاتشان را با هم گذاشته‌اند و پسرك همه تلاشش را براي روشنفكر به نظر رسيدن و مطلوب بودن انجام داده (لباس رسمي پوشيده و با دسته‌ايي گل سرخ در برابر تئاتر شهر قرار گذاشته). با شيطنت انديشيدم كه حالا دخترك چطور و با چه توجيهي مي‌خواهد چنين دسته گل چشم‌گيري را به خانه ببرد. تاكسي به ميدان امام حسين رسيد و مسافرين پياده شدند؛ من با فاصله دومتري پشت سر دختر بودم كه به اولين سطل آشغال بزرگي كه رسيد بدون هيچ ترديدي، دسته گل را توي سطل پرت كرد و با همان سرعت رد شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-8376007857150479633?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/10/blog-post_16.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-7857693498356198973</guid><pubDate>Mon, 13 Oct 2008 13:32:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-02-17T19:04:37.596+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>پیام نور</title><description>معمولا براي كمك به جوانكي كه در پياده‌رو ايستاده، تراكت‌هاي تبليغاتيي كه به سويم دراز مي‌شود را مي‌گيرم، توي كيفم مي‌گذارم و بعد در خانه دورشان مي‌ريزم. اما اين روزها آن‌قدر تبليغات دانشگاه آزاد زياد شده كه من مجبور شدم اين عادتم را كنار بگذارم. گويا بايد اين حرف را كه «دولت احمدي نژاد براي رقابت با دانشگاه آزاد، به دانشگاه پيام نور بال و پر مي‌دهد.» جدي گرفت. صدها هزار برگه تبليغاتي در سطح شهر و در كنار آن اجازه تاسيس رشته‌هاي جديد و انتقال اساتيد به دانشگاه پيام نور. اما متاسفانه اين افزايش تعداد ظرفيت‌هاي دانشگاهي فقط به بهاي كاهش كيفيت آموزش عالي به دست مي‌آيد كه الان هم چيز قابلي نيست. خدا آخر و عاقبت ما را بخير كند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-7857693498356198973?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/10/blog-post_13.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-3889640736930858273</guid><pubDate>Sun, 28 Sep 2008 20:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-28T23:59:56.394+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>فهم اقتصادی</title><description>من به جز سه واحدی که به عنوان مبانی اقتصاد در دانشگاه گذراندم، مطالعات اقتصادی دیگری ندارم اما حتی با این فهم اندک اقتصادی می فهمم که این تبلیغ بانک پارسیان &lt;strong&gt;&lt;em&gt;«در عرض 4 سال پول شما را حداقل دو برابر می کنیم»&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; چرند است. چون باز هم کسی که پولش را سپرده گذاری کرده، ضرر می کند؛ ارزش پول سپرده گذاری شده در آغاز سال پنجم، با توجه به نرخ تورم سالانه بیشتر از 25 درصد، کمتراز ارزش واقعی آن در سال اول است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-3889640736930858273?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/09/blog-post.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-957522264063240894</guid><pubDate>Tue, 23 Sep 2008 14:18:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-29T00:47:55.721+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>ادبيات</category><title>ادبیات جنگ</title><description>هفته جنگ و مستندی از شبکه چهار در مورد ادبیات جنگ یادم انداخت که چند رمان ایرانی را که دوست دارم در این حوزه می گنجند: «گنجشک ها بهشت را می فهمند» از حسن بنی عامری، «دل دلدادگی» اثر شهریار مندنی پور و «در شعله های آب» اثر سید مرتضی مردیها.&lt;br /&gt;خلاصه‌ داستان‌ «&lt;strong&gt;گنجشک ها بهشت را می فهمند&lt;/strong&gt;»: عليجان‌، دوست‌ دوران‌ كودكي‌ دانيال‌ دلفام‌ (فيلمساز و خبرنگار) كه‌ در زمان‌ جنگ‌ يكي‌ از فرماندهان‌ جنگ‌ است‌، در يكي‌ از عمليات ها در اروند به‌ شهادت‌ مي‌رسد. جنازه‌ او پس‌ از سال ها، سالم‌ و دست‌ نخورده‌ در محل‌ شهادت‌ پيدا مي‌شود. شب‌ چهلم‌ او، شخصي ‌كه‌ خود را آعليجان‌ مي‌نامد با دانيال‌ دلفام‌ و ديگر دوستانش‌ تماس‌ مي‌گيرد. اين‌ معما سبب‌ مي‌شود كه‌ دانيال‌ دلفام‌ با استفاده‌ از عكس‌ها، مصاحبه‌ها و خاطراتي‌ كه‌ دارد، شخصيت ‌آعليجان‌ را بازسازي‌ و به‌ اين‌ بهانه‌ حوادث‌ جنگ‌ در كردستان‌ و اشغال‌ خرمشهر را بار ديگر مرور كند. در پايان‌ داستان‌، بني‌ عامري‌، نويسنده‌ كتاب‌، در جهان‌ داستان‌ حضور مي‌يابد و به‌ شيوه‌اي‌ مدرن‌، معماي‌ تماس‌ تلفني‌ آعليجان‌ را مي‌گشايد. &lt;br /&gt;رمان‌ «گنجشكها...» تحسين‌ منتقدان‌ ادبي‌ را برانگيخت‌؛ خانم بلقیس ‌سليماني‌ در نقد اين‌ كتاب‌ مي‌نويسد: رمان‌ «گنجشكها...» از معدود آثار نويسندگان‌ دفاع‌ مقدس‌ است‌ كه‌ اهميت‌ شكل‌ و نحوه‌ بيان‌، ويژگي‌ ممتازي‌ به‌ آن‌ بخشيده‌ است‌؛ به‌ نحوي‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را نوعي‌ بيان‌ مدرن‌ و پيشرو ناميد جدا از شيوه‌ روايت‌ مدرن‌ اين‌ رمان‌، در مورد ديگر ويژگي هاي‌ آن‌ نيز مي‌توان‌ سخن‌ گفت‌: رمان‌«گنجشك ها...» رماني‌ است‌ كه‌ مخاطبان‌ عام‌ و خاص‌ را با هم‌ دارد. داستان‌، يك‌ ماجراي‌ پررمزو راز، سرگرم‌ كننده‌ و داراي‌ تعليق‌ است‌ كه‌ خواننده‌ عام‌ را تا آخر داستان‌ و گشوده‌ شدن‌ راز با خود همراه‌ مي‌كند و از سوي‌ ديگر نثر داستاني‌ روان‌ و پخته‌، قدرت‌ ابداع‌ و غناي‌ فكر وانديشه‌، خوانندگان‌ خاص‌ را جذب‌ مي‌كند. پايان‌ رمان‌ نيز از همين‌ جنبه‌ قابل‌ تأمل‌ است‌. رمان‌ از نوع‌ رمان هاي‌ پايان‌ خوش‌ نيست‌، اما بي‌ سرانجام‌ نيز پايان‌ نمي‌يابد. معماي‌ داستان‌ درپايان‌ گشوده‌ مي‌شود و خواننده‌ عام‌ مي‌تواند با روشن‌ شدن‌ تكليف‌ نهايي‌ ماجرا آن‌ را تمام‌ شده‌ بپندارد.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دل‌ دلدادگي‌&lt;/strong&gt; رماني‌ متفاوت‌ است‌. داستان درباره روجا، دختري‌ است‌ كه‌ در روستاهاي‌ كوهستاني‌ رودبار بزرگ‌ شده‌ است‌. كاكايي‌، جواني‌ شكارچي‌ است‌ که دل‌ به‌ او بسته‌ و براي‌ اثبات‌ شجاعت‌ خود به‌ جنگ ‌مي‌رود. در آنجا دنياي‌ متفاوتي‌ را تجربه‌ کرده و به‌ درك‌ معناي‌ زندگي‌ مي‌رسد و سرانجام‌‌ شهيد مي‌شود. روجا با داوود دبير يك‌ دبيرستان‌ که در پي‌ آن‌ است‌ تا در ميان ‌كتاب‌ها حقيقت‌ را بيابد، ازدواج‌ کرده و زندگي‌ پرفراز و نشيبي‌ را با او تجربه‌ مي‌كند. زندگيي‌ كه‌ زلزله ‌مهيب‌ رودبار آن‌ را ويران‌ مي‌كند. در پايان‌ روجا با درك‌ جديدي‌ از زندگي‌ بر ويرانه‌هاي ‌خانه‌اش‌ ايستاده‌ و عزم‌ آن‌ دارد كه‌ بار ديگر همه‌ چيز را از نو بسازد.&lt;br /&gt;عناصر داستاني‌ و پرداخت‌ رمان در سطحي‌ است‌ كه‌ آن‌ را از ديگر آثار ادبي‌ جنگ‌ جدا مي‌سازد: نثر داستان ‌و تركيب‌ كلمات‌ به‌ نحوي‌ است‌ كه‌ گاهي‌ به‌ شعر پهلو مي‌زند. نويسنده‌ مي‌داند چگونه‌ از كلمات‌ استفاده‌ كند كه‌ با چند جمله‌ كوتاه‌، تصويري‌ كامل‌ بسازد.اما تعمد نويسنده‌ براي‌ آراسته‌ كردن‌ نثر و تصاوير شاعرانه‌ گاه‌ يك‌ دستي‌ داستان‌ را خدشه‌ دارمي‌سازد. با اين‌ حال‌، تصويرسازي‌ صحنه‌هاي‌ جنگ‌، توصيفهاي‌ متفاوت‌ و غني‌ در جاي‌جاي‌ داستان‌ ذهن‌ خواننده‌ را نوازش‌ مي‌دهد.&lt;br /&gt;شخصيت‌پردازی نویسنده قوی است. نويسنده‌ آدم هاي‌ داستان‌ را بر اساس‌ عملكردشان‌ آنچنان‌ كامل ‌توصيف‌ مي‌كند كه‌ خواننده‌ نه‌ تنها آنها را باور مي‌كند بلكه‌ گمان‌ مي‌كند كه‌ اين‌ آدمها را مي‌شناسد. شخصيتها حتي‌ فرعي‌ترين‌ آدمها به‌ خوبي‌ توصيف‌ مي‌شوند. با همه‌ ترديدها، احساسات‌ و عكس‌ العمل هايشان‌. نويسنده‌ در توصيف‌ شخصيت‌ رزمندگان‌، تيپ‌ نمي‌سازد بلكه‌ آدمهايي‌ را توصيف‌ مي‌كند كه ‌به‌ اجبار نظام‌ وظيفه‌، جبهه‌ آمده‌اند يا براي‌ انتقام‌ گرفتن‌ مرگ‌ عزيزان‌شان‌ و دلبستگي‌ها وتعلقاتي‌ دارند كه‌ به‌ دليل‌ جنگ‌ كنار گذاشته‌اند و زخم‌ و درد را مانند هر انسان‌ ديگري‌ درك ‌مي‌كنند. سربازان‌ عراقي‌ نيز به‌ صورت‌ انساني‌ توصيف‌ مي‌شوند، آنها به‌ صورتي‌ ترحم‌انگيز به‌ وسيله‌ مرگ‌ غافل‌ گير شده‌اند و مانند هر انسان‌ ديگري‌ سزاوار ترحمند و تنها منطق‌ بي‌ رحم‌ جنگ‌ است‌ كه‌ كشتن‌ را مي‌پذيرد زيرا اگر تو نكشي‌، كشته‌ مي‌شوي‌.&lt;br /&gt;البته شخصيت‌ اصلي‌ داستان‌ یک زن است و آدم‌هاي‌ ديگر در ارتباط‌ با او به‌ ما معرفي‌ مي‌شوند، كاكايي‌، داوود و حتي‌ يحيي‌ با عشقشان‌ به‌ روجا وارد جهان‌ داستان‌ مي‌شوند. هر كدام‌ از اين‌ آدمها در جستجوي‌ معناي‌ زندگي‌ هستند. كاكايي‌ و داوود در بحبوحه ‌نابودي‌ و ويراني‌ جنگ‌ و زلزله‌ معناي‌ آن‌ را درك‌ مي‌كنند و يحيي به‌ دليل‌ طينت‌ پليد خود از اين ‌آگاهي‌ محروم‌ مي‌ماند. با وجود اين‌ داستان‌ به‌ دو بخش‌ متفاوت‌ تقسيم‌ شده‌ است‌ زلزله‌ رودبار و ويراني‌ جهان‌ كه‌ سه‌ فصل‌ كتاب‌ را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ است‌ و سالهاي‌ پرتلاطم‌ جنگ‌ و آنچه‌ در جبهه‌ مي‌گذرد در چهار فصل‌ بعدي‌ كتاب‌ گنجانده‌ شده‌ است‌. با اين‌ حال‌ اين‌ دو بخش‌ به‌ خوبي‌ با هم‌ جفت‌ نمي‌شوند و فصل‌ آخر به‌ دليل‌ طولاني‌ بودن‌، جذابيت‌ خود را از دست‌ مي‌دهد.&lt;br /&gt;برخلاف این دو رمان که بخشی ازآن ها به جنگ می پردازد، رمان &lt;strong&gt;«در شعله های آب»&lt;/strong&gt; تماما در جبهه می گذرد و اولین ماه های آغاز جنگ را روایت می کند. در اینجا نیز نویسنده در توصیف رزمندگان تصویری واقع گرایانه ارائه می دهد در میان رزمندگان آدم هایی را توصیف می کند که تنها برای ادای وظیفه یا احساسات وطن دوستانه یا انتقام مرگ عزیزانشان به جبهه آمده اند. نویسنده از شعارزدگی معمول دوری می کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید به دلیل همین تصویر واقع گرایانه است که این دو رمان اخیر از سوی متولیان دولتی ادبیات جنگ مورد اعتنا قرار نمی گیرند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-957522264063240894?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/09/blog-post_23.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-2911102642197030531</guid><pubDate>Sun, 21 Sep 2008 12:31:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-21T16:05:04.805+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>31 شهريور</title><description>عجيب من امروز را دوست دارم. از صبح تا حالا، لااقل سه دفعه به ساعت نگاه كرده‌ام و از جا پريده‌ام كه « اي واي دير شد» و هر بار با درك اين حقيقت كه هنوز يك ساعت وقت دارم پر از شادي شده‌ام.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-2911102642197030531?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/09/31.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-4136065516792137564</guid><pubDate>Sun, 21 Sep 2008 12:22:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-09-23T17:56:17.641+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاريخ</category><title>ايران 1400</title><description>به بطالت دراز كشيده بودم واجازه مي‌دادم افكار پراكنده در ذهنم بالا و پايين بروند كه اين شعار تلويزيوني «ايران 1400» هم پيدايش شد و ناخواسته حساب كردم كه در آن سال، من به پايان ميانسالي رسيده‌ام و بعد ناگهان مثل يك مكاشفه در ذهنم جرقه زد كه در آن سال تمام كساني كه رهبران انقلاب اسلامي بودند يا زنده نيستند و يا از فرط پيري گوشه نشين شده‌اند و زمام در دست كساني است كه حتي سال‌هاي جنگ را به سختي به خاطر مي‌آورند و نيروي اصلي جامعه همين دهه شصتي‌هايي هستند كه در بند هيچ آرماني نيستند. هيچ توطئه اي در كار نيست. اين نتيجه طبيعي گذشت زمان و شكاف نسل‌هاست.&lt;br /&gt;انديشه آرامش بخشي است اين‌كه «مانند همه سيل‌هاي ديگر كه روزي در دشتي آرام مي‌گيرند، سرانجام انقلاب اسلامي نيز در ايران 1400 به پايان محتوم خويش مي‌رسد.»&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-4136065516792137564?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/09/1400.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>1</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-4742781828225710745</guid><pubDate>Wed, 10 Sep 2008 11:41:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-11-25T23:19:04.433+03:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>فيلم</category><title>جذابيت مردانه</title><description>اتفاقي صبح چهارشنبه خانه بودم و تلويزيون را روشن كردم و بعد ناگهان ديدم كه قسمتي از سريال قديمي «در برابر باد» است و آخرين صحنه فيلم جايي است كه «جاناتان گرت» در برابر «مري مالوين» مي‌ايستد تا او را به مزرعه ببرد.&lt;br /&gt;كلي سر ذوق آمدم و بعد ناگهان كشف كردم كه تا چه حد معيارهاي من در مورد جذابيت مردانه در سال‌هاي كودكي و براساس جزئيات چهره اين مرد ساخته شده؛ صورت كشيده، چشم‌هاي گود با رنگ روشن سبز خاكستري، بيني كشيده و موهاي موج‌دار.&lt;br /&gt;يادم آمد ان وقت‌ها فكر مي‌كردم مري آن‌قدرها هم قشنگ نيست. البته حالا نظرم فرق كرده و نمي توانم پيش خودم اعتراف كنم كه شايد قضاوت من در مورد زيبايي مري از سر حسادت بود.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-4742781828225710745?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/09/blog-post_10.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-7055460640844925616</guid><pubDate>Sun, 24 Aug 2008 04:36:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-05-25T16:32:39.599+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>تاريخ</category><title>خوشنامی</title><description>مشغول همكاري با پروژه‌ايي هستم كه حوادث سال‌هاي اول پس از پيروزي انقلاب اسلامي را به مناسبت سي‌مين سالگرد پيروزي انقلاب مرور مي‌كنند. در اين دو ماه آن‌قدر جزئيات كتاب‌هاي خاطرات، روزنامه‌ها و نوشته‌هاي آن روزها را زير و رو كرده‌ام كه حتي شب‌ها خواب‌هاي انقلابي مي‌بينم. اولين حاصل اين كندوكاو تاريخي براي من اين بود كه ذهنيتي كه در مورد بعضي از شخصيت‌هاي سياسي آن روزها داشتم، عوض شده است.&lt;br /&gt;حالا براي شخصيت بازرگان، صداقتش و اعتدالش آن‌چنان احترامي قائلم كه برايم سنگ محكي براي ديگر مدعيان شده. شهيد بهشتي برايم قابل احترام‌تر شده و كساني مانند عسگر اولادي ولاجوردي تنها خشم و نفرتم را برمي‌انگيزند و به همان اندازه بازخواني ادعاها و نوشته‌هاي كساني چون حجازي يا حتي موسوي گرمارودي فقط باعث خنده و تفريح است. بگذريم از سخنراني‌هاي آتشين و انقلابي مقامات سياسي كه جاي خود دارد.&lt;br /&gt;گذشت زمان معيار فوق‌العاده‌ايي است، حالا كه آن شور و ديوانگي گذشته و گرد و خاك‌ها فرو نشسته، مي‌شود ديد كه چه تعداد اندكي روسفيد ماندند.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-7055460640844925616?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-2621171545841904723</guid><pubDate>Mon, 18 Aug 2008 17:19:00 +0000</pubDate><atom:updated>2008-08-18T21:50:13.303+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>بعضی وقت ها</title><description>بعضی وقت ها دیر می رسی و او رفته، همین.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-2621171545841904723?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/08/blog-post_18.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item><item><guid isPermaLink='false'>tag:blogger.com,1999:blog-5354478014626560042.post-459383920641754312</guid><pubDate>Tue, 22 Jul 2008 07:24:00 +0000</pubDate><atom:updated>2009-05-25T16:19:02.756+04:30</atom:updated><category domain='http://www.blogger.com/atom/ns#'>پراكنده</category><title>اعتماد به نفس</title><description>هر وقت در كوچه و خيابان راه مي‌رفتم و ياكريمي را مي ديدم كه يك متر جلوتر از من راه مي‌رفت و تا به دو قدمي‌اش نمي‌رسيدم، نمي‌پريد؛ فكر مي‌كردم كه ياكريم خنگ‌ترين يا لااقل تنبل‌ترين پرنده است. اما حالا پس از ناكامي در تلاش براي گرفتن بچه ياكريمي كه زير مبل گوشه پذيرايي گير افتاده بود و توانست از يك روزنه 10 سانتي ميان بازوي من و كفي مبل فرار كند، مطمئن شده‌ام كه اين پرنده كوچك و خاكستري فقط به قدرت مانورش مغرور است، همين.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5354478014626560042-459383920641754312?l=joharnamak.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</description><link>http://joharnamak.blogspot.com/2008/07/blog-post_22.html</link><author>noreply@blogger.com (لعيا)</author><thr:total xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'>0</thr:total></item></channel></rss>